پایگاه مرکزی آموزش رسانه ای ثامن

امیدوارم در این وبسایت لحظه های خوب و خوشی را برای شما آرزو دارم

پایگاه مرکزی آموزش رسانه ای ثامن

امیدوارم در این وبسایت لحظه های خوب و خوشی را برای شما آرزو دارم

پایگاه مرکزی آموزش رسانه ای ثامن

این وبسایت توسط علی محمدمراغی وهمکاری سایر دوستان گروه ثامن جهت آموزش های عمومی وتخصصی وگفتگوهای جمعی تبادل نظرات و... برای علاقمندان راه اندازی شده است.

دنبال کنندگان ۱ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
نویسندگان

۷۸ مطلب توسط «علی محمد مراغی» ثبت شده است



هشت ضرب‌ المثل‌ مدیریتی عجیب از سراسر دنیا:
 جامایکا:
قبل از آنکه از رودخانه عبور کنی، به تمساح نگو “دهن گنده”.
تفسیر: تا وقتی به کسی نیاز داری، او را تحمل کن و با او مدارا کن.
 هاییتی:
اگر میخواهی جوجه‌هایت سر از تخم بیرون آورند، خودت روی تخم‌مرغ ها بخواب.
تفسیر: اگر به دنبال آن هستی که کارت را به بهترین شکل انجام دهی آن را به شخص دیگری غیر از خودت مسپار.
 لاتین:
یک خرگوش احمق، برای لانه‌ی خود سه ورودی تعبیه می‌کند.
تفسیر: اگر خواهان امنیت هستی، عقل حکم می‌کند که راه دخالت دیگران را در امور خودت بر آن‌ها ببندی
 آفریقا:
هر سوسک از دید مادرش به زیبایی غزال است.
تفسیر: معادل فارسی‌اش می‌شود، اگر در دیده‌ی مجنون نشینی، به غیر از خوبی لیلی نبینی.
 روسی:
بشکه‌ی خالی بلندترین صدا را ایجاد می‌کند.
تفسیر: هیاهو و ادعای زیاد نشان از تهی بودن دارد.
 اسپانیا:
برای پختن یک املت خوشمزه ، حداقل باید یک تخم‌ مرغ شکست.
تفسیر: بدون صرف هزینه به نتیجه‌ مطلوب دست نخواهی یافت
 روسی:
هر که چاقوی بزرگی در دست دارد، لزوماً آشپز ماهری نیست.
تفسیر: دسترسی به امکانات مطلوب ضامن موفقیت نیست.
 ژاپنی :
اگر می خواهی جای رئیس ات بشینی پس هلش بده بره بالا
تفسیر: برای پیشرفت زیر آب کسی رو نزن.

نادر شاه در حال قدم زدن در باغش بود که باغبان خسته و ناراضی نزد وی رفت و گفت: پادشاه فرق من با وزیرت چیست؟! من باید این‌گونه زحمت بکشم و عرق بریزم ولی او در ناز و نعمت زندگی می‌کند و از روزگارش لذت می‌برد! نادر شاه کمی فکر کرد و دستور داد باغبان و وزیرش به قصر بیایند.
هردو آمدند و نادر شاه گفت: در گوشه‌ی باغ گربه‌ای زایمان کرده، بروید و ببینید چند بچه به دنیا آورده! هردو به باغ رفتند و پس از بررسی نزد شاه برگشتند و گزارش خود را اعلام نمودند.
ابتدا باغبان گفت: پادشاها من آن گربه‌ها را دیدم، سه بچه گربه زیبا زایمان کرده.
پس نوبت به وزیر رسید، وی برگه‌ای باز کرد و از روی نوشته‌هایش شروع به خواندن کرد: پادشاها من به دستور شما به ظلع جنوب غربی باغ رفتم و در زیر درخت توت آن گربه سفید را دیدم، او سه بچه به دنیا آورده که دوتای آن‌ها نر و یکی ماده است، نرها یکی سفید و دیگری سیاه و سفید است، بچه گربه ماده خاکستری رنگ است. حدودا یک ماهه هستند. من به صورت مخفی مادر را زیر نظر گرفتم و متوجه شدم آشپز هر روز اضافه غذاها را به مادر گربه‌ها می‌دهد و این‌گونه بچه گربه‌ها از شیر مادرشان تغذیه می‌کنند. همچنین چشم چپ بچه گربه ماده عفونت نموده که ممکن است برایش مشکل‌ساز شود!
نادر شاه رو به باغبان کرد و گفت: این است که تو باغبان شده‌ای و ایشان وزیر...

ثروتمندی از پنجره اتاقش به بیرون نگاه کرد و مردی را دید که در سطل زباله‌اش دنبال چیزی می‌گردد. گفت، خدا رو شکر فقیر نیستم.
مرد فقیر اطرافش را نگاه کرد و دیوانه‌ای با رفتار جنون‌آمیز در خیابان دید و گفت، خدا رو شکر دیوانه نیستم.
آن دیوانه در خیابان آمبولانسی دید که بیماری را حمل می‌کرد گفت، خدا رو شکر بیمار نیستم.
مریضی در بیمارستان دید که جنازه‌ای را به سرد خانه می‌برند. گفت، خدا رو شکر زنده‌ام.
فقط یک مرده نمی‌تواند از خدا تشکر کند. چرا امروز از خدا تشکر نمی‌کنیم که یک روز دیگر به ما فرصت زندگی داده است؟
به دیگران هم این را می‌گویید تا بدانند خدا آنها را هم دوست دارد؟
زندگی:
برای اینکه زندگی را بهتر بفهمیم باید به سه مکان برویم:
1.  بیمارستان
2.  زندان
3.  قبرستان
•  در بیمارستان می‌فهمید که هیچ چیز زیباتر از تندرستی نیست.
•  در زندان می‌بینید که آزادی گرانبهاترین دارایی شماست.
•  در قبرستان درمی‌یابید که زندگی هیچ ارزشی ندارد. زمینی که امروز روی آن قدم می‌زنیم فردا سقف‌مان خواهد بود.
پس بیایید برای همه چیز فروتن و سپاسگزار باشیم.

‌ داستان کوتاه و عمیق زیر رو با دقت بخوانید:
«رهبر باش، نه ره‌رو!»
روزى گوساله‌اى باید از جنگل بزرگ و سرسبزى مى‌گذشت تا به چراگاهش برسد. گوساله با بى‌درایتى، راه پُرپیچ و خم و پُرفراز و نشیبى را براى رسیدن انتخاب کرد. روز بعد سگى که از آنجا مى‌گذشت، از همان راهى که گوساله رفته بود، از جنگل گذشت.
مدتى بعد آن سگ که راهنماى گله بود، گله‌اش را وادار کرد تا از آن راه بروند. مدتى بعد انسان‌ها هم از این راه براى عبور و مرور خود استفاده کردند! مى‌آمدند و مى‌رفتند، به چپ و راست مى‌پیچیدند، بالا و پایین مى‌رفتند، شِکوه مى‌کردند و آزار مى‌دیدند.
مدتى بعد آن کوره راه تبدیل به جاده شد. حیوانات بیچاره زیر بارهاى سنگین از پاى مى‌افتادند و مجبور بودند راهى را که مى‌توانستند در عرض سى دقیقه طى کنند، سه ساعته بپیمایند، چون مجبور بودند همان راهى را بروند که گوساله گشوده بود!
سال‌ها گذشت و آن جاده، جاده اصلى یک روستا و بعد خیابان اصلى یک شهر شد. همه از مسیر این خیابان مى‌گذشتند و شکایت مى‌کردند، البته حق هم داشتند؛ اما هیچ‌کس سعى نمى‌کرد راه جدیدى باز کند!!
ــ این داستان مرا به یاد شعر زیبا و خاصى از شاعر معروف «پاراما هانسا یوگاناندا» انداخت:
«ترانه‌اى بخوان، که هیچ‌کسى نخوانده باشد.
فکرى بکن، که هیچ‌کسى در سر نپرورانده باشد.
به جاده‌اى قدم گذار، که هیچ‌کسى در آن گام ننهاده باشد.
اشکى بریز، که هیچ‌کسى براى خدا نریخته باشد.
صلح و آرامشى به افراد ببخش، که هیچ‌کسى به آنان نبخشیده باشد.
از او طلب کن تا تو را که در هیچ کجا پذیرا نیستند، بپذیرد.
همه را با عشقى که هیچ‌کس تا به حال احساس نکرده، دوست بدار و شجاعانه با قدرتى مهارناپذیر در نبرد زندگى، مبارزه کن.»

حالا که فکر میکنم میبینم چقدر همه چیز بی ارزش تر از آن بود که شب با چشم های خیس بخوابم و خودم را از نوشیدن یک فنجان چای با عزیزانم محروم کنم.. حالا که آدمها را شناخته ام و سردوگرم روزگار به تنم خورده میفهمم که لبخند زدن و رد شدن یعنی چه و مهم ترین مساله زندگی بشریت شاید صرف هندوانه ای خنک یا شنا در دریاچه ای کوچک در یکی از روزهای گرم تابستانی باشد؛ به دور از جنگ و خونریزی و کینه و انتقام...
دلم میخواست همه ی دخترها و پسرهای چهارده پانزده ساله را به بهترین کافه ی شهر ببرم و بگویم ببینید زندگی همین است! گاهی مثل همین چند طعم بستنی، خنک و شیرین گاهی مثل همین قهوه ی اسپرسو تلخ و گس...
اما یک چیزهایی دست آدم‌ نیست! انگار زندگی همین است... گاهی نمیگذارد هیچکس جز خودش درس هایش را در گوشت فرو کند و تو مجبوری  با صبر و حوصله قدم به قدم همراهش باشی. اما من میگویم سخت نیست. کافیست قلقش را بلد باشی ...زمینت که  زد بلند شوی غمگینت که کرد لبخند بزنی ... آنموقع به روزی میرسی که با خود بگویی زندگی همین است! همینکه گاهی دیر به محل کارت برسی، شیر روی گاز سر برود و در یک روز بارانی اتومبیلت خراب شود؛
خوشحالم که هرچه میگذرد به معنای زیباتری از زندگی میرسم. به آرامشی که حالا میدانم ساخته ی دست خودم است و هیچ کس و هیچ چیز توانایی گرفتنش از من را ندارد... و حتی دلم میخواهد باز هم قهوه ی اسپرسو بنوشم هرچقدر هم تلخ و گس...

دعا کردن اظهار عشق است، آشکار کردن عشقی که به خدا داریم. در دنیای عشق جایی برای ترسیدن یا منفعت شخصی وجود ندارد. انسانی که غایت آفرینش است باارزش و ازلی است. هیچ‎چیز برای او حرام نیست. در این صورت نه باید از دیگ‎های جوشان هراسی داشته باشد، نه در انتظار حوریان باشد. زیرا بهشت و جهنم، عیش و عذاب در فرداها نیست، حالاست. دردوردست‎ها نیست، این‌جاست.

باارزش‌ترین چیز در دنیا چیست؟
روزی فرشته‌ای از فرمان خدا سرپیچی کرد
 و برای پاسخ دادن به عمل اشتباهش در مقابل تخت قضاوت احضار شد.
فرشته از خداوند تقاضای بخشش کرد.
 خداوند با مهربانی نگاهی به فرشته انداخت و فرمود:
 ”من تو را تنبیه نمی‌کنم، ولی تو باید کفاره گناهت را بپردازی.
کاری را به تو محول می‌کنم، به زمین برو و باارزش‌ترین چیز دنیا را برای من بیاور“.
 فرشته خوشحال از اینکه فرصتی برای بخشوده شدن دارد به سرعت به سمت زمین رفت.
سال‌ها در روی زمین به دنبال باارزش‌ترین چیز دنیا گشت.
روزی به یک میدان جنگ رسید، سرباز جوانی را یافت که به سختی زخمی شده بود مرد جوان در دفاع از کشورش با شجاعت جنگیده بود و حالا در حال مردن بود فرشته آخرین قطره از خون سرباز را برداشت و با سرعت به بهشت بازگشت.
خداوند فرمود: ”به راستی چیزی که تو آورده‌ای باارزش است. سربازی که زندگی‌اش را برای کشورش می‌دهد، برای من خیلی عزیز است، ولی برگرد و بیشتر بگرد“.
فرشته به زمین بازگشت و به جست‌وجوی خود ادامه داد.
سالیان دراز در شهرها، جنگل‌ها و دشت‌ها گردش کرد.
 سرانجام روزی در بیمارستان بزرگ پرستاری را دید که بر اثر یک بیماری در حال مرگ بود.
پرستار از افرادی مراقبت کرده بود که این بیماری را داشتند و آنقدر سخت کار کرده بود که مقاومتش را از دست داده بود. پرستار رنگ پریده در تختخواب سفری خود خوابیده بود و نفس نفس می‌زد.
در حالی که پرستار نفس‌های آخرش را می‌کشید، فرشته آخرین نفس پرستار را برداشت و به سرعت به سمت بهشت رفت.
و به خداوند گفت: ”خداوندا! مطمئناً آخرین نفس این پرستار فداکار باارزشمندترین چیز در دنیا است.
خداوند پاسخ داد: این نفس چیز باارزشی است. کسی که زندگی‌اش را برای دیگران می‌دهد. یقیناً از نظر من باارزش است.
ولی برگرد و دوباره بِگرد فرشته برای جست‌وجوی دوباره به زمین بازگشت و سالیان زیادی گردش کرد.
شبی مرد شروری را که بر اسبی سوار بود در جنگل یافت. مرد به شمشیر و نیزه مجهز بود. او می‌خواست از نگهبان جنگل انتقام بگیرد. مرد به کلبه کوچکی که جنگلبان و خانواده‌اش در آن زندگی می‌کردند، رسید.
 نور از پنجره بیرون می‌زد.
مرد شرور از اسب پائین آمد و از پنجره، داخل کلبه را با دقت نگاه کرد.
زن جنگلبان را دید که پسرش را می‌خواباند، و صدای او را که به فرزندش دعای شب را یاد می‌داد، شنید چیزی درون قلب سخت مرد، ذوب شد. آیا دوران کودکی خودش را به یاد آورده بود.
 چشمان مرد پر از اشک شده بود و همانجا از رفتار و نیت زشت پشیمان شد و توبه کرد.
فرشته قطره‌ای اشک از چشم مرد برداشت و به سمت بهشت پرواز کرد.
 خداوند فرمود: ”این قطره اشک باارزش‌ترین چیز در دنیا است
 برای اینکه این اشک آدمی است که توبه کرده و توبه درهای بهشت را باز می‌کند“.

انتخاب برتر
مورچه کوچکی بود که هر روز صبح زود سرکار حاضر می شد و بلافاصله کار خود را شروع می کرد.
مورچه خیلی کار می کرد و تولید زیادی داشت و از کارش راضی بود.
سلطان جنگل (شیر) از فعالیت مورچه که بدون رئیس کار می کرد، متعجب بود.
شیر فکر می کرد اگر مورچه می تواند بدون نظارت این همه تولید داشته باشد، به طور مسلم اگر رئیسی داشته باشد، تولید بیشتری خواهد داشت.
بنابراین شیر یک سوسک را که تجربه ریاست داشت
و به نوشتن گزارشات خوب مشهور بود، به عنوان رئیس مورچه استخدام کرد.
سوسک در اولین اقدام خود برای کنترل مورچه ساعت ورود و خروج نصب کرد.
سوسک همچنین به همکاری نیاز داشت که گزارشات او را بنویسد و تایپ کند.سوسک بدین منظور و همچنین برای بایگانی و پاسخگویی به تلفن ها یک عنکبوت استخدام کرد.
شیر از گزارش های سوسک راضی بود
 و از او خواست که از نمودار برای تجزیه و تحلیل نرخ و روند رشد تولیدی که توسط مورچه صورت می گیرد، استفاده کندتا شیر بتواند این نمودار ها را در گزارش به مجمع مدیران جنگل به کار برد.
سوسک برای انجام امور یک کامپیوتر و پرینتر لیزری خریداری کرد.
 سوسک برای اداره واحد تکنولوژی اطلاعات یک زنبور نیز استخدام کرد.
مورچه که زمانی بسیار فعال بود
و در محیط کارش احساس آرامش می کرد، کاغذ بازی های اداری و جلسات متعددی که وقت او را می گرفت دوست نداشت.
شیر به این نتیجه رسید که فردی را به عنوان مدیر داخلی واحدی که مورچه در آن کار می کرد، بکار گمارد.
این پست به ملخ داده شد.
اولین کار ملخ خریداری یک فرش و صندلی برای کارش بود.
ملخ همچنین به کامپیوتر و کارمند نیاز داشت که آنها را از اداره قبلی خودش آورد تا به او در تهیه و کنترل بودجه و بهینه سازی برنامه ها کمک کند
محیطی که مورچه در آن کار می کرد، حال به مکانی فاقد شور و نشاط تبدیل شده بود. دیگر هیچ کس نمی خندید و همه غمگین و نگران بودند.
با مطالعه گزارش های رسیده شیر متوجه شد که تولیدات مورچه کمتر از قبل شده است.
بنابراین شیر یک جغد با پرستیژ را به عنوان مشاور عالی استخدام کرد و به او ماموریت داد تا امور را بررسی کرده، مشکلات را مشخص و راه حل ارائه نماید.
جغد سه ماه وقت صرف کرد و گزارشی در چند جلد تهیه نمود و در آخر نتیجه گرفت که مشکلات پیش آمده ناشی از وجود تعداد زیاد کارمند است. و باید تعدیل نیرو صورت گیرد. و بنابراین شیر دستور داد که مورچه را اخراج نمایند زیرامورچه دیگر انگیزه ای برای کار نداشت.

اون‌ها ممکنه که خانواده، پول و کار خیلی خوبی داشته باشند، اما گاهاً دچار انزوا و اندوه بشوند. همونطور که "ارنست همینگوی" می‌گه: "شادی کمترین چیزی است که در افراد باهوش یافت می‌شود".
البته این موضوع را نمی‌شه به کل افراد باهوش تعمیم داد؛ با این حال عوامل احتمالی که موجب عدم نشاط در افراد باهوش می‌شن را در زیر فهرست کرده‌ام:
هرچیزی را بیش از حد تحلیل می‌کنند!
باهوش‌ها overthinker های خوبی هستند‌؛ یعنی به هر اتقاقی که در زندگی‌شون می‌افته بیش از حد فکر می‌کنند. حالا فرض کنید این اتفاق، ناخوشایند باشه و در حل کردنش هم دچار مشکل بشن!
 استانداردها و آرمان‌های بزرگی دارند.
اغلب افراد باهوش به آرمان‌های بزرگی فکر می‌کنند و با دستاوردهای کوچک در زندگی‌شون قانع نمی‌شن. شاید دارای نوعی نگرش کمال‌گرایی در جنبه‌های مختلف زندگی هستند.
 بر خودشون خیلی سخت می‌گیرند!
افراد باهوش معمولاً به‌سادگی از کنار رفتار خود نمی‌گذرند؛ با هر اشتباه یا شکست، خودشون را سرزنش می‌کنند. مثلاً کافیه شب‌هنگام، موقع خواب یاد یک کاری بیافتند که درست انجام نداده‌اند! احساس گناه، کلافگی و مرور افکار منفی، خواب را بر چشم اون‌ها حرام می‌کنند!
ضعف در ارتباطات عمیق
معمولاً افراد باهوش احساس تنهایی می‌کنند و می‌گن کسی ما را درک نمی‌کنه و آنطور که باید، از زحمات ما قدردانی نمی‌شه. تحقیقات علمی بر این مسئله تاکید دارند که افراد با ضریب هوشی بالا در مقایسه با افراد با ضریب هوشی متوسط دچار ضعف بیشتری در ارتباطات اجتماعی هستند. باهوش‌ها معمولاً در حال زندگی نمی‌کنند؛ اتفافات کوچک، زیبا و ساده‌ی زندگی شاید موضوع جالبی برای گفتگوهای و تعاملات خانوادگی و اجتماعی آن‌ها نباشند و حتی در لحظات زیبای زمان "حال" خود، به برنامه‌ها و تصمیمات خود در "آینده" فکر می‌کنند.
در آخر اینکه
"شاد بودن" خودش یه نوع هوشمندی است. باهوش باشید!

مدیران یک طرفه مدیرانی هستند که عادت کرده اند، همیشه از همکاران خود توقع حمایت و وفاداری داشته باشند ، بدون اینکه این وفاداری و حمایت متقابل باشد و آنان نیز به موقع ،در مقام دفاع از کارمندان خود برآیند . این مدیران از وفاداری به کارمندان و وفاداری به کارفرما، جانب مقامات مافوق را می گیرند.
طرز تشخیص
از خود بپرسید تا بحال چند بار خود را سپر بلا کرده اید و از کارمندان در برابر انتقادات ناوارد، دفاع کرده اید؟ چند بار در مقابل مافوق بی مورد بودن انتظارات آنها را درباره ی طرز کار کارمندان ثابت کرده اید؟ چندبار مسئولیت اشتباه زیردستان را به عهده ی خود گرفته اید و عواقب آن را هم متقبل شده اید؟
 اگر در این باره رقم قابل ملاحظه ای به دست نیاوردید شما به این بیماری دچار هستید.
 طرز درمان
این کلام سیمون بولیوار را به یاد داشته باشید و به آن عمل کنید: نخستین شرط لازم برای فرماندهی آن است که فرمانده در کار خود تبحر داشته باشد و دومین شرط لازم، وفاداری نسبت به زیردستان است.
پس وفاداریتان را نسبت به زیردستان تقویت نموده و بالا ببرید .

تسلیت

تسلیت تسلیت تسلیت تسلیت

درگذشت جمعی از هموطنان عزیزم را تسلیت عرض میکنم.

ایران کرمانشاه ایران کرمانشاه 

سلام وعلیکم تسلیت عرض میکنم این فاجعه دردناک رو به همه الخصوص خانواده های داغ دار 

من یک ایرانی ام منم  یک پاسدار سپاه ام

ﺟﺎﯼ " ﺷﻬید ﻫﻤﺖ" ﺧﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺧﺎﻧﻤﺶ ﻣﯿﮕﻔﺖ:
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﻪ ﺷﻮﺧﯽ ﺑﻬﺶ ﻣﯿﮕﻔﺘﻢ‌ ﺍﮔﻪ ﺑﺪﻭﻥ ﻣﺎ ﺑﺮﯼ بهشت، ﮔﻮﺷﺘﻮ می بُرَم ..
ﺍﻣﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﺟﻨﺎﺯﻩ ﺭﻭ آﻭﺭﺩﻥ ﺩﯾﺪﻡ ﮐﻪ ﺍﺻﻼ ﺳﺮﯼ ﺩﺭ ﮐﺎﺭ ﻧﯿﺴﺖ ...
ﺟﺎﯼ " ﺷﻬﯿﺪ ﭼﻤﺮﺍﻥ" ﺧﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﯾﻪ ﺭﻭﺳﺮﯼ ﺑﻪ ﻫﻤﺴﺮ ﻟﺒﻨﺎﻧﯽ ﺍﺵ ﻏﺎﺩﻩ ﺟﺎﺑﺮ ﻫﺪﯾﻪ ﺩﺍﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ :
ﺑﭽﻪ ﻫﺎﯼ ﯾﺘﯿﻢ ﺧﺎﻧﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻥ ﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺣﺠﺎﺏ ﺑﺒﯿﻨﻦ ...
ﺟﺎﯼ " ﺷﻬﯿﺪ ﺣﻤﯿﺪ ﺑﺎﮐﺮﯼ" ﺧﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺧﺎﻧﻢ ﻓﺎﻃﻤﻪ ﺍﻣﯿﺮﺍﻧﯽ ﻫﻤﺴﺮﺵ ﻣﯿﮕﻔﺖ :
ﺑﻪ ﭼﺸﻢ ﻣﻦ ﺧﻮﺷﮕﻠﺘﺮﯾﻦ ﭘﺎﺳﺪﺍﺭ ﺭﻭﯼ ﺯﻣﯿﻦ ﺑﻮﺩ ...
ﺟﺎﯼ " ﺷﻬﯿﺪ ﺯﯾﻦ ﺍﻟﺪﯾﻦ" ﺧﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻣﯿﮕﻔﺖ :
ﺩﺭ ﺯﻣﺎﻥ ﻏﯿﺒﺖ ﺍﻣﺎﻡ ﺯﻣﺎﻥ ﺑﻪ ﮐﺴﯽ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﻣﯿﮕﻮﯾﻨﺪ ﮐﻪ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺷﻬﺎﺩﺕ ﺑﺎﺷﺪ ...
ﺧﺎﻧﻤﺶ ﻣﯿﮕﻔﺖ : ﻫﻨﻮﺯﻡ ﮐﻪ ﻫﻨﻮﺯ ﺍﺳﺖ ﺻﺪﺍﯼ ﮐﻤﯿﻞ ﺧﻮﺍﻧﺪﻧﺶ ﺭﺍ ﻣﯿﺸﻨﻮﻡ .. ﺁﯾﺎ ﺑﺎﻭﺭﺗﺎﻥ ﻣﯿﺸﻮﺩ ؟
 ﺟﺎﯼ " ﺷﻬﯿﺪ ﻋﺒﺎﺩﯾﺎﻥ" ﺧﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺧﺎﻧﻤﺶ ﺩﺭ ﻣﺮﺛﯿﻪ ﺍﯼ ﻏﻢ ﺍﻧﮕﯿﺰ ﺧﻄﺎﺏ ﺑﻪ ﺷﻮﻫﺮ ﺷﻬﯿﺪﺵ ﻧﻮﺷﺖ :
ﺑﺲ ﻧﯿﺴﺖ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﺳﺎﻝ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺗﻮ ﺩﻭﯾﺪﻥ ﻭ ﻧﺮﺳﯿﺪﻥ ...؟
ﺗﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﺗﻮ ﺑﻮﺩﯼ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺷﻬﺮ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺷﻬﺮ ﺭﻓﺘﻦ ﻭ ﺁﻭﺍﺭﮔﯽ ﺑﻮﺩ
ﻭﻗﺘﯽ ﻫﻢ ﺭﻓﺘﯽ ﺩﺭﺑﺪﺭﯼ ﻭ ﺑﯽ ﮐﺴﯽ ..
ﭘﺲ ﮐﯽ ﻧﻮﺑﺖ ﻣﻦ ﻣﯿﺸﻮﺩ؟
ﺟﺎﯼ " ﺷﻬﯿﺪ ﺩﻗﺎﯾﻘﯽ" ﺧﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺗﻮﯼ ﻭﺻﯿﺖ ﻧﺎﻣﻪ ﺧﻄﺎﺏ ﺑﻪ ﻫﻤﺴﺮﺵ ﻧﻮﺷﺖ :
" ﺍﮔﺮ ﺑﻬﺸﺖ ﻧﺼﯿﺒﻢ ﺷﺪ ﻣﻨﺘﻈﺮﺕ ﻣﯿﻤﺎﻧﻢ "...
حالا ﺧﺎﻧﻤﺶ می ﮔوید:
ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﺰﺭﮒ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﻧﮕﺬﺍﺷﺘﻢ ﺁﺏ ﺗﻮﯼ ﺩﻟﺸﺎﻥ تکان ﺑﺨﻮﺭﺩ ... ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺳﺖ ﺩﯾﮕﺮ ..
ﻭ ﺣﺎﻻ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﻧﻮﺑﺘﻢ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺍﻡ ﺗﺎ ﺍﻭ ﺍﯾﻨﻘﺪﺭ ﭘﺸﺖ ﺩﺭﻫﺎﯼ ﺑﺎﺯ ﺑﻬﺸﺖ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭﻡ ﺭﺍ ﻧﮑﺸﺪ ...
ﺍﻟﺒﺘﻪ ﺑﺪ ﻫﻢ ﻧﯿﺴﺖ .. ﺑﮕﺬﺍﺭ ﯾﮏ ﺑﺎﺭ ﻫﻢ ﺍﻭ ﻣﺰﻩ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﺭﺍ ﺑﭽﺸﺪ.
 ﺟﺎﯼ " ﺷﻬﯿﺪ ﻣﺤﻤﺪ ﺍﺻﻐﺮﯼ ﺧﻮﺍﻩ" ﺧﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻫﻤﺮﺯﻣﻬﺎﺵ ﺑﻪ ﺍﻭ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩ:
ﻣﺤﻤﺪ! ﻣﻦ ﺩﻟﻢ ﺑﻪ ﺣﺎﻝ ﺗﻮ ﻣﯿﺴﻮﺯﻩ ..ﺑﺎ ﺁﻥ ﻗﺪ ﻭ ﻗﺎﻣﺖ ﺭﺷﯿﺪﺕ،
ﺁﺧﻪ ﻫﯿﭻ ﺟﻌﺒﻪ ﺍﯼ ﭘﯿﺪﺍ ﻧﻤﯿﺸﻪ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺗﻮﺵ ﺑﺬﺍﺭﻥ...
ﻫﻤﻪ ﺗﺎﺑﻮﺕ ﻫﺎﯼ ﺟﺒﻬﻪ ﺍﺯ ﻗﺪﺕ ﮐﻮﺗﺎﻫﺘﺮﻧﺪ ..
ﺧﺎﻧﻤﺶ ﮔﻔﺖ:
ﭘﯿﮑﺮ ﻣﺤﻤﺪ ﺭﻭ ﻧﯿﺎﻭﺭﺩﻥ .....
ﺑﻪ ﻫﻤﺮﺯﻡ ﺷﻮﻫﺮﻡ ﮔﻔﺘﻢ:
ﻓﻘﻂ ﺑﮕﯿﺪ ﭼﺮﺍ ﻧﯿﺎﻭﺭﺩﯾﻨﺶ ...؟
ﺁﻗﺎﯼ ﻋﺎﺑﺪﭘﻮﺭ ، ﻫﻤﺮﺯﻡ ﺷﻮﻫﺮﻡ ﮔﻔﺖ:
ﻓﮑﺮ ﻧﮑﻦ ﻣﻦ ﺍﯾﻨﻘﺪﺭ ﺑﯽ ﻏﯿﺮﺕ ﺑﻮﺩﻡ ﮐﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﺑﺮﮔﺮﺩﻡ ﻭ ﻣﺤﻤﺪ ﺭﺍ ﻧﯿﺎﺭﻡ ..
ﻣﺮﺗﺐ ﻣﯿﺰﺩﻧﺪ ﻭ ﻧﻤﯿﺬﺍﺷﺘﻨﺪ ﺗﮑﻮﻥ ﺑﺨﻮﺭﯾﻢ ...
ﻫﻤﻮﻥ ﺑﺎﻻﯼ ﮐﻮﻩ ﮔﺬﺍﺷﺘﯿﻤﺶ
 ﺟﺎﯼ " ﺷﻬﯿﺪ ﺣﺴﻦ ﺁﺑﺸﻨﺎﺳﺎﻥ" ﺧﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻫﻤﺴﺮﺵ ﺩﺭ ﺗﺸﯿﯿﻊ ﺟﻨﺎﺯﻩ ﺑﻪ ﭘﺴﺮﻫﺎﯾﺶ ﺍﻓﺸﯿﻦ ﻭ ﺍﻣﯿﻦ ﻣﯿﮕﻔﺖ :
ﮐﻒ ﭘﺎﯼ ﺑﺎﺑﺎ ﺭﺍ ﻣﺎﭺ ﮐﻨﯿﺪ... ﭘﺎﯼ ﺑﺎﺑﺎ ﺧﯿﻠﯽ ﺧﺴﺘﻪ ﺍﺳﺖ...
ﻭ ﭘﺴﺮﻫﺎ ﻫﻢ ﻫﯽ ﮐﻒ ﭘﺎﯼ ﺑﺎﺑﺎ ﺭﺍ ﻣﯿﺒﻮﺳﯿﺪﻧﺪ...
ﻫﻤﺴﺮﺵ ﮔﻔﺖ :
ﻟﺒﺎﺳﻬﺎﯼ ﺧﻮﻧﯽ ﻫﻤﺴﺮﻡ ﺭﺍ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﺩﺍﺧﻞ ﯾﮏ ﮐﯿﺴﻪ ﭘﻼﺳﺘﯿﮏ...
ﺭﻭﺯ ﺳﻮﻡ ﮐﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺧﻠﻮﺕ ﺗﺮ ﺷﺪ ﺭﻓﺘﻢ ﮐﯿﺴﻪ ﺭﺍ ﺁﻭﺭﺩﻡ...
ﺧﻮﻥ ﻫﻢ ﺍﮔﺮ ﺑﻤﺎﻧﺪ ﺑﻮﯼ ﻣﺮﺩﺍﺭ ﻣﯿﮕﯿﺮﺩ . ﺑﺎ ﺍﺣﺘﯿﺎﻁ ﮔﺮﻩ ﺍﺵ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﻟﺒﺎﺳﻬﺎ ﺭﺍ ﺁﻭﺭﺩﻡ ﺑﯿﺮﻭﻥ ..
ﺑﻮﯼ ﻋﻄﺮ ﭘﯿﭽﯿﺪ ﺗﻮﯼ ﺧﺎﻧﻪ ...
ﻋﻄﺮ ﮔﻞ ﻣﺤﻤﺪﯼ ..
ﺑﻮﯼ ﻋﻄﺮﯼ ﮐﻪ ﺣﺴﻦ ﻣﯿﺰﺩ ..
ﮔﺎﻫﯽ ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﮐﺎﺵ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻟﺒﺎﺳﻬﺎ ﻋﮑﺲ ﻣﯿﮕﺮﻓﺘﻢ ...
ﺍﻣﺎ ﻓﺎﯾﺪﻩ ﺍﯼ ﻧﺪﺍﺭﺩ ..
ﺗﻮﯼ ﻋﮑﺲ ﮐﻪ ﻣﻌﻠﻮﻡ ﻧﯿﺴﺖ ﺧﺎﻧﻪ ﭼﻪ ﺑﻮﯾﯽ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ
ﺟﺎﯼ " ﺷﻬﯿﺪ ﻋﻠﻤﺪﺍﺭ" ﺧﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻣﯿﮕﻔﺖ:
ﺑﺮﺍﯼ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ ﺧﻮﺩ ﺩﻋﺎﯼ ﺷﻬﺎﺩﺕ ﮐﻨﯿﺪ .
و در آخر دعا کنید شهید شویم که اگر شهید نشویم باید بمیریم.
جای "شهید حاج حمید تقوی" خالی که با توجه به درجه و مقامش در سپاه پاسدارن ، با کمال تواضع در نوشته های خود مینویسد:
(هیچ اگر هیچ است من سایه ی هیچم)

شادی ارواح طیبه شهدا وسلامتی خانواده آنان صلوات

امروز ظهر بابام رسیور رو برداشت و گفت تا بعد از عاشورا ماهواره تعطیل!!!
من با ناراحتی گفتم چرا و خلاصه کلی مشاجره با بابا و یه سیلی آبدار که حواله شد تو گوشم. ....
واسه همین قهر کردم و ناهار نخوردم و واسه شام هم گفتن برو تو هیأت عزاداری یه نذری ، چیزی واسه خودت جور کن
خلاصه ما هم با این قیافه اجق وجق رفتیم مسجد محل!! فضا معنوی و تریپ عزا منو دستپاچه کرد و گفتم حاج آقا اینجا افطار میدن؟ یارو با تعجب نگام کرد و گفت:افطار!!
تو یه لحظه همه نگاهها اومد سمتم و صدای صلوات اومد.
حاج آقا گفت ما کجاییم و تو کجا؟ خلاصه آبجوش نباتو یه پرس چلوکباب زعفرانی و نوشابه و سالاد و چای تازه دم و....
حاج آقا به افراد تو مسجد گفت از این برادر باید روزه گرفتن واقعی رو یاد گرفت که محرمش و لب تشنه و گرسنه میگذرونه
. سرتون رو درد نیارم الان صدر مجلس نشستم و پارچه تبرکی بهم میمالونن و رو به سمت من سینه میزنن
10 دقیقه دیگه قراره یه نوزاد بیارن که من تو گوشش اذان و اقامه بخونم!
بغض گلوم رو گرفته!!

«مردم را با لقب صدا نکنید.»
«روزانه از خدا معذرت خواهی کنید.»
«خدا را همیشه ناظر خود ببینید.»
«لذت گناه را فانی و رنج آن را طولانی بدانید.»
«بدون تحقیق قضاوت نکنید.»
«اجازه ندهید نزد شما از کسی غیبت شود.»
«صدقه دهید،چشم به جیب مردم ندوزید.»
«شجاع باشید،مرگ یکبار به سراغتان می آید.»
«سعی کنید بعد از خود،نام نیک بجای بگذارید.»
«دین را زیاد سخت نگیرید.»
«با علما و دانشمندان با عمل ارتباط برقرار کنید.»
«انتقادپذیر باشید.»
«مکار و حیله گر نباشید.»
«حامی مستضعفان باشید.»
«اگر میدانید کسی به شما وام نمیدهد،از او تقاضا نکنید.»
«نیکوکار بمیرید.»
«خود را نماینده خدا در امر دین بدانید.»
«فحّاش و بذله گو نباشید.»
«بیشتر از طاقت خود عبادت نکنید.»
«رحم دل باشید.»
«با قرآن آشنا شوید.»
«تا میتوانید بدنبال حل گره مردم باشید.»
«گریه نکردن از سختی دل است.»
«سختی دل از گناه زیاد است.»
«گناه زیاد از آرزوهای زیاد است.»
«آرزوی زیاد از فراموشی مرگ است.»
«فراموشی مرگ از محبت به مال دنیاست.»
«محبت به مال دنیا سرآغاز همه خطاهاست»
از امام علی (ع)پرسیدند :
واجب و واجبتر چیست؟
نزدیک و نزدیکتر کدامند؟
عجیب و عجیبتر چیست؟
سخت و سخت تر چیست؟
فرمود :
واجب اطاعت از الله و واجبتر از آن ترک گناه است.
نزدیک قیامت و نزدیکتر از آن مرگ است.
عجیب دنیا وعجیبتر ازآن محبت دنیاست.
سخت قبر است وسخت تر از آن دست خالی رفتن به قبر است.

یکی از نوکرا و کذاکرای ارباب میگفت: دو ماه پیش خواهرم کربلا بود تو صحن حضرت عباس(ع) بودیم مداح داشت روضه میخوند یه وقت دیدیم یه پیرمردی اومد از یقه مداح رو گرفت کشید پایبن گفت عباس(ع) دروغ میگه ...عباس (ع)دروغ میگه مداح آرومش کرد بهش گفت چی شده گفت من بعد چند سال بچه دار شدم الان که بزرگ شده رفته تو کما با خودم گفتم درمون دردش پیش عباسه (ع)از شهرمون اومدم کربلا امروز زنگ زدن بهم گفتن بچت تمام کرده مرده...دروغ میگن که عباس(ع)حاجت میده مجلس بهم ریخت ...
فرداش تو صحن حضرت بودیم که دیدیم پیرمرده پا برهنه اومد ..با خودمون گفتیم الان مداح رو میزنه دوباره..دیدیم اومد جلو سکوی که مداح روش واساده بود دستشو گرفت گفت بیا بریم بغل ضریح بخون همه کسایی که دیروز بودنم هم باشن...میخوام بگم غلط کردم... گریه میکردو میگفت..مداح گفت حاجی چی شده .. گفت خانوومم زنگ زد گفت چوون نمیذارن زنان تو غسال خونه برن التماس کردم گفتم بازار بچه ام رو تو سرد خوونه ببینم... میگه همین که کشو رو کشیدن بیروون دیدیم رو نایلون بخار نشسته سریع اوردنش بهش شوک دادن بعد چند دقیقه به هوش اومد ..
پسرمون وقتی نشست گفت بابای من کجاست؟
گفتم بابات کربلاست ... گفت بهش زنگ بزن بگو زمانی که تو کما ونزدیک مرگ بودم آقای خوش سیما واندام اومد گفت ...پسرم بلند شو... به بابات سلام برسون بگو...
ابروی من یک بار تو سرزمین کربلا رفته بود..
چرا دوباره ابروی منو بردی...برو بهش بگو عباس دروغ نمیگه....‏
یا علمدار الحسین (ع)ادرکنی یا سقا دشت کربلا

زیباترین واژه ای که یادگرفتی چیست؟
 پذیرش است پذیرش یعنی
 پذیرفتن اینکه من کامل نیستم
 پذیرفتن شرایط با تمام سختیهاش
پذیرفتن آدم ها با تمام نقص هاشون.
پذیرفتن اینکه انتظار از دیگران نداشتن
پذیرفتن اینکه گاهی من هم اشتباه میکنم.
پذیرفتن اینکه هیچ کس مسئول زندگی من نیست.
پذیرفتن اینکه مشکلات هست و باید به مسیر ادامه داد.

ما از قبیل محسن حججی کم نداریم.سیدعلی خامنه ای

ای غربیان بگوش وبه هوش:
حسین فهمیده را از کتاب های درسی حذف کردید غافل از آن که محسن حججی را درتاریخ ثبت کردیم.
کاری از علی محمد مراغی تقدیم به شهدا

محرم

ﻣﺎﺩﺭﯼ ﺭﻭ ﺑﻪ ﻓﺮﺯﻧﺪﺵ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻧﺼﯿﺤﺖ ﮐﺮﺩ؛
ﻓﺮﺯﻧﺪﻡ!
ﺭﻭﺯﯼ ﺍﺯ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﻣﺮﺍ ﭘﯿﺮ ﻭ ﻓﺮﺗﻮﺕ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﺩﯾﺪ...
ﻭ ﺩﺭ ﮐﺎﺭﻫﺎﯾﻢ ﻏﯿﺮ ﻣﻨﻄﻘﯽ!
ﺩﺭ ﺁﻥ ﻭﻗﺖ ﻟﻄﻔﺎً ﺑﻪ ﻣﻦ ﮐﻤﯽ ﻭﻗﺖ ﺑﺪﻩ ﻭ ﺻﺒﺮ ﮐﻦ ﺗﺎ ﻣﺮﺍ ﺑﻔﻬﻤﯽ...
ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﺩﺳﺘﻢ ﻣﯽ ﻟﺮﺯﺩ ﻭ ﻏﺬﺍﯾﻢ ﺑﺮ ﺭﻭﯼ ﻟﺒﺎﺳﻢ ﻣﯽ ﺭﯾﺰﺩ،
ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﺍﺯ ﭘﻮﺷﯿﺪﻥ ﻟﺒﺎﺳﻢ ﻧﺎﺗﻮﺍﻧﻢ،
ﭘﺲ ﺻﺒﺮ ﮐﻦ ﻭ ﺳﺎﻟﻬﺎﯾﯽ ﺭﺍ ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﺁﻭﺭ ﮐﻪ ﮐﺎﺭﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻧﻤﯿﺘﻮﺍﻧﻢ
ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺩﻫﻢ،
ﺑﻪ ﺗﻮ ﯾﺎﺩ ﻣﯿﺪﺍﺩﻡ...
ﺍﮔﺮ ﺩﯾﮕﺮ ﺟﻮﺍﻥ ﻭ ﺯﯾﺒﺎ ﻧﯿﺴﺘﻢ،
ﻣﺮﺍ ﻣﻼﻣﺖ ﻧﮑﻦ ﻭ ﮐﻮﺩﮐﯽﺍﺕ ﺭﺍ ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﺁﻭﺭ،
ﮐﻪ ﺗﻼﺵ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺯﯾﺒﺎ ﻭ ﺧﻮﺷﺒﻮ ﮐﻨﻢ...
ﺍﮔﺮ ﺩﯾﮕﺮ ﻧﺴﻞ ﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﻧﻤﯽﻓﻬﻤﻢ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻧﺨﻨﺪ،
ﻭﻟﯽ ﺗﻮ ﮔﻮﺵ ﻭ ﭼﺸﻢ ﻣﻦ،
ﺑﺮﺍﯼ ﺁﻧﭽﻪ ﻧﻤﯽﻓﻬﻤﻢ ﺑﺎﺵ...
ﻣﻦ ﺑﻮﺩﻡ ﮐﻪ ﺍﺩﺏ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺁﻣﻮﺧﺘﻢ،
ﻣﻦ ﺑﻮﺩﻡ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺁﻣﻮﺧﺘﻢ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺑﺎ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﻭﺑﻪ ﺭﻭ ﺷﻮﯼ،
ﭘﺲ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﯽ ﭼﻪ ﮐﻨﻢ ﻭ ﭼﻪ ﻧﮑﻨﻢ...؟!
ﺍﺯ ﮐﻨﺪ ﺷﺪﻥ ﺫﻫﻨﻢ ﻭ ﺁﺭﺍﻡ ﺻﺤﺒﺖ ﮐﺮﺩﻧﻢ ﻭ ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩﻧﻢ، ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺻﺤﺒﺖ
ﺑﺎ ﺗﻮ ﺧﺴﺘﻪ ﻧﺸﻮ...
ﭼﻮﻥ ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ ﻣﻦ ﺍﮐﻨﻮﻥ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﻢ.
ﺗﻮ ﺍﮐﻨﻮﻥ ﺗﻤﺎﻡ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﻦ ﻫﺴﺘﯽ.
ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺗﻮﻟﺪﺕ ﺑﺎ ﺗﻮ ﺑﻮﺩﻡ؛
ﭘﺲ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﻣﺮﮔﻢ ﺑﺎ ﻣﻦ ﺑﺎﺵ...

امروز به خودم گفتم من زندگی خودم را میکنم و
 برایم مهم نیست چگونه قضاوت میشوم یا خواهم شد.
چاقم,
لاغرم,
قد بلندم,
 کوتاه قدم,
سفیدم ,
و....
 همه اش به خودم مربوط است .
مهم بودن یا نبودن رو فراموش کن
روزنامه ی روز شنبه زباله ی روز یکشنبه است
زندگی کن به شیوه خودت
با قوانین وحاکمیت خودت
با باورها و ایمان قلبی خودت
مردم دلشان می خواهد
موضوعی برای گفتگو داشته باشندهمین
برایشان فرقی نمی کند چگونه هستی...
هر جور که باشی،
حرفی برای گفتن دارند. شاد باش و  از زندگی لذت ببر
ازقدیم گفتن که هیچ وقت نمیشه دهن مردم رو بست

شمر کیست؟

مردی که شانزده بار پای پیاده به حج رفت اما حسین(ع) را کشت؟
یکی از افراد مقابل امام حسین، شمر بن ذی الجوشن است.
از فرماندهان سپاه امام علی در جنگ صفین و جانباز امیر المومنین!
کسی که در میدان جنگ تا شهادت پیش رفت.
این چنین کسی حالا در کربلا شمر می‌شود.
با ورودش به کربلا همه چیز عوض می‌شود.
شمر آدم کوچکی نیست اگر نیایش های شمر را برای شما بخوانند و به شما بگویند که این ها مال شمر است شما با آن ها گریه می کردید.
هیچ گاه گفته نمی شود که وقتی شمر دستش را به حلقه خانه خدا می زد چگونه با خدا زمزمه می کرد!
این آقایی که ما صحبتش را می کنیم (شمر!!) شانزده بار با پای پیاده به سفر حج رفته است.
فکر نکنید شمر اهل نماز و روزه نبوده و یا از آن دسته آدم هایی بوده که عرق می خوردند، عربده می کشیدند؛ شمر و بسیاری دیگر که آن طرف ایستاده اند، آدم هایی هستند که پیشانی پینه بسته داشتند!!
بسیاری از آن ها اهل تهجد بودند.
در کربلا هر روز بیست هزار نفر در فرات غسل می کردند.
غسل قربة الی الله که حسین را بکشند و می گفتند: غسل می کنیم تا ثوابش بیشتر باشد!!
در ظهر عاشورا وقتی ابا عبدالله  برای نماز خواندن، اذان می گفتند فکر نکنید در آن طرف کسی نماز نمی خواند.
 آن ها هم نماز می خواندند! برخی از این افراد به ابا عبدالله علیه السلام می گویند که نماز شما قبول نیست!
و حبیب به آن ها می گوید: « نماز شما قبول است؟! »
درگیری می شود .حبیب به شهادت می رسد.
حبیب پیش از نماز ظهر ابا عبدالله به شهادت رسیدند.
ما در کربلا به کلاس شمر شناسی نیاز داریم.
یک کلاس به عنوان تحلیل شخصیت شمر.
شمری که شانزده بار به مکه رفته، جانباز امیر المومنین بود، کسی که در کنار مولا زخمی شده بود، چه شد که فرمانده جنگ حضرت علی علیه السلام به این جا رسید؟

روزی که به دخترت یاد دادی تا ازدواج نکرده تنها سفر نره، تنها زندگی نکنه، اون لباسی که دوست داره نپوشه، اونجوری که دوست داره نخنده، اون حرفی که تو دلشه نزنه و...
همون روز به دخترت یاد دادی که جنس درجه دو باشه! چون دختره!!
همون روز اونو به این باور رسوندی که برای زندگی کردن به یک انسانی از جنس مخالفش نیاز داره تا خوشبخت باشه ...
همون روز پر پرواز دخترت رو شکستی و اون رو آماده کردی که برای یک عمر با باور درجه دو بودن زندگی کنه!
و امروز به سختی میشه اینجور خانم ها رو به باور برابری رسوند و قانون برابری رو بهشون آموزش داد...
در عادلانه ترین جامعه کماکان در باور جنس درجه ی دو بودنشون به زندگی ادامه میدن!
هنوز به مرد به چشم یک نردبان نگاه میکنند تا به آرزوهای دست نیافتنیشون برسند...
و من هنوز نمی دونم چطور می شه به این دسته از خانم ها تفاوت بین عشق و نردبان رو توضیح داد!
چطور میشه اعتماد بنفس به یغما رفته شون رو دوباره بازسازی کرد و چطور میشه ازشون یک انسان سالم و مستقل ساخت...!!!

لحظه ای که شروع میکنیم به حرف زدن حواسمان به زبانمان باشد...
ﺑﺎ "ﺯباﻥ"
ﻣﯿﺸود ﻣﺴﺨﺮﻩ ﮐﺮﺩ
ﻣﯿﺸود ﺭﻭﺣﯿﻪ ﺩﺍﺩ
ﻣﯿﺸود ﺍﯾﺮﺍﺩ ﮔﺮﻓﺖ
ﻣﯿﺸود ﺗﻌﺮﯾﻒ ﮐﺮﺩ
ﻣﯿﺸود "ﺩﻝ "ﺷﮑﺴﺖ
ﻣﯿﺸود ﺩﻟﺪﺍﺭﯼ ﺩﺍﺩ
ﻣﯿﺸود ﺁﺑﺮﻭ ﺑﺮﺩ
ﻣﯿﺸود ﺁﺑﺮﻭ ﺧﺮﯾﺪ
ﻣﯿﺸود "جدایی " انداخت
میشود آتش زد
با "زبان" میشود آتش را خاموش کرد

بودا به مردم میگفت:
دوستی از عشق عمیق تر است.
زیرا عشق می‌تواند پایان بپذیرد،
دوستی هرگز پایان نمی‌گیرد.
عشق مقید و متعهد می‌کند،
دوستی آزادی می‌دهد.
عشق می‌تواند کسی را برده کند،
دوستی ارباب کسی نمی‌شود.
عشق محدودیت می‌شود
زیرا عشاق اصرار دارند که دیگری نباید عاشق کسی دیگر شود. اما دوستی چنین اصراری ندارد. یک انسان می‌تواند هزاران دوست داشته باشد. به همین دلیل دوستی در نهایت برترین راه برای بردن ما به سوی معنویت می‌شود. کسی که با همه دوست است دیر یا زود به خدا خواهد رسید.

بودا به مردم میگفت:
دوستی از عشق عمیق تر است.
زیرا عشق می‌تواند پایان بپذیرد،
دوستی هرگز پایان نمی‌گیرد.
عشق مقید و متعهد می‌کند،
دوستی آزادی می‌دهد.
عشق می‌تواند کسی را برده کند،
دوستی ارباب کسی نمی‌شود.
عشق محدودیت می‌شود
زیرا عشاق اصرار دارند که دیگری نباید عاشق کسی دیگر شود. اما دوستی چنین اصراری ندارد. یک انسان می‌تواند هزاران دوست داشته باشد. به همین دلیل دوستی در نهایت برترین راه برای بردن ما به سوی معنویت می‌شود. کسی که با همه دوست است دیر یا زود به خدا خواهد رسید.

مردی ﺑﺪﻫﮑﺎﺭ ﺷده بود و ﻓﻘﻂ یک ﻗﺎﻟﯿﭽﻪ ﺩﺍﺷﺖ، ﮔﻮﺷﻪ ی ﻗﺎﻟﯿﭽﻪ کمی ﺳﻮﺧﺘﻪ ﺑﻮﺩ.
ﻫﺮ ﻣﻐﺎﺯﻩ ﺍﯼ که ﻣﯿﺮﻓﺖ، ﻣﯿﮕﻔﺘﻦ: ﺍﯾﻦ ﻗﺎﻟﯿﭽﻪ ﺍﮔﻪ ﺳﺎﻟﻢ ﺑﻮد ٥٠٠ تومن ﻣﯽﺍﺭﺯﯾﺪ، ﺍﻣﺎ ﺣﺎﻻ ﮐﻪ ﺳﻮﺧﺘﻪ ﻣﺎ ١٠٠ ﯾﺎ ١٥٠ تومن ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻧﻤﯿﺨﺮﯾﻢ.
ﮔﺮﻓﺘﺎﺭ ﺑﻮﺩ و به ﺍﻣﯿﺪ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺑﺨﺮﻥ ﺍﺯ اﯾﻦ ﻣﻐﺎﺯﻩ ﺑﻪ ﺍﻭﻥ ﻣﻐﺎﺯﻩ میرفت ...
داخل ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻣﻐﺎﺯﻩ ﻫﺎ، ﻣﻐﺎﺯﻩ ﺩﺍﺭ ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﭼﯽ ﺷﺪﻩ که ﻗﺎﻟﯽ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺧﻮﺑﯽ ﺭﻭ ﻣﺮﺍﻗﺒﺖ ﻧﮑﺮﺩﯾﺪ؟🤔
ﮔﻔﺖ: ﻣﻨﺰﻟﻤﻮﻥ ﺭﻭﺿﻪ ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ، ﻣﻨﻘﻞ ﭼﺎﯾﯽ ﺭﻭﯼ ﺍﯾﻦ ﻗﺎﻟﯽ ﺑﻮﺩ، ﺫﻏﺎﻻ ﺭﯾﺨﺖ و ﻗﺎﻟﯽ ﺳﻮﺧﺖ...
فدای سر مولای خوبم...
حالا ﻫﺮ ﭼﯽ ﺑﯿﺸﺘﺮ مى تونى ﺍﺯﻡ ﺑﺨﺮ، ﮔﺮﻓﺘﺎﺭﻡ ...
ﻣﻐﺎﺯﻩ ﺩﺍﺭ پرسید: گفتی ﺗﻮ ﺭﻭﺿﻪ ﺳﻮﺧﺘﻪ؟
گفت: اره..
مغازه دار گفت: ﺍﯾﻦ ﺍﮔﻪ ﺳﺎﻟﻢ ﺑﻮد ٥٠٠ تومن ﻣﯽ ﺍﺭﺯﯾﺪ ﺍﻣﺎ ﺣﺎﻻ ﮐﻪ ﺑﺮﺍی اﺭﺑﺎﺏ ﻣﻦ ﺳﻮﺧﺘﻪ ﻣﻦ ١ ﻣﯿﻠﯿﻮﻥ ﺍﺯﺕ ﻣﯿﺨﺮﻡ ....
اوﻥ ﻗﺎﻟﯿﭽﻪ تو روضه سوخته ﺑﻮﺩ قیمت گرفت، کاش دلمون تو روضه ها بسوزه. ارباب من حسینم...

هیتلر پسر استالین را گروگان گرفته بود و پیشنهاد معاوضه او با ژنرال اسیر آلمانی را داد.
استالین پاسخ داد:
 "من ژنرال نمی دهم که گروهبان بگیرم"

 مسئول حراج تار فرسوده ای را با بی میلی بر سر دست گرفت و گفت چند ؟! چه کسی برای این تار قیمتی پیشنهاد می کند ؟
از میان جمعیت یک نفر با تمسخر گفت:  یک دلار!  دومی :گفت دو دلار برای سوزاندن در بخاری دیواری.
 نفر سوم گفت:  من سه دلار میخرم تا پسرم با ان بازی کند. مردم بی دلیل می خندیدند !!
ناگهان پیرمردی موقر با قدم هایی ارام و محکم از میان جمعیت بیرون امد و تار کهنه را برداشت و به ان نگاه کرد و با دستمالی خاک آن را زدود, سیم های ان را محکم کرد و انگشتان سحر امیز خود را بر روی سیم ها به حرکت در اورد,  اهنگی روح نواز در گوش ها پیچید, گویی فرشتگان سیم های نامریی سازی گوش نواز را به صدا در اورده بودند, هیچ صدایی به گوش نمی رسید. همه چشم و گوش شده بودند و به ان نوای جان بخش دل سپرده بودند. اهنگ به پایان رسید پیرمرد تار را روی میز گذاشت و ارام از سالن خارج شد . مسئول حراج بهت زده تار را برداشت, صدایی از گوشه ای گفت: هزار دلار و همان طور به قیمت تار افزوده گردید سرانجام ده هزار دلار فروخته شد . چند نفری با حیرت از یکدیگر پرسیدند: راستی چه چیزی بر ارزش ان تار شکسته افزود ؟یکی از ان میان زیر لب گفت :
 نوازش دست یک استاد!!!!

هرگز به آدمهای مهربان زخم نزنید
آدمهای مهربان در مقابل خوبی هایِ یکطرفه؛ هرگز احساس حماقت نمیکنند
چون خوب بودن برای آنها عادت شده است
آدم های مهربان از سر احتیاجشان مهربان نیستند
آنها دنیا را کوچکتر از آن میبینند که بدی کنند...
آدمهای مهربان خود انتخاب کرده اند
که نبینند نشنوند و به روی خود نیاورند نه اینکه نفهمند...
هزاران فریاد پشت سکوت آدمهای مهربان هست
سکوتشان را به پای بی عیب بودن خود نگذارید...

روزی دزدی در مجلسی پر ازدحام با زیرکی کیسه سکه مردی غافل را دزدید. هنگامی که به خانه رسید کیسه را باز کرد دید در بالای سکه ها کاغذیست که بر آن نوشته است:
خدایا به برکت این دعا سکه های مرا حفاظت بفرما
اندکی اندیشه کرد
سپس کیسه را به صاحبش باز گرداند
دوستانش او را سرزنش کردند که چرا این همه پول را از دست داد.
دزد کیسه در پاسخ گفت:
صاحب کیسه باور داشت که دعا دارایی او را نگهبان است. او بر این دعا به خدا اعتقاد نموده است
من دزد دارایی او بودم نه دزد دین او
اگر کیسه او را پس نمیدادم، باورش بر دعا و خدا سست می شد.آن گاه من دزد باورهای او هم بودم.
واین دور از انصاف است!

درمان هایِ دردناک و مُسَکِن هایِ دردناکتر
بعضیها مومنانه درد هایشان را یک عمر کِش می دهند
برایِ فرار از دردهایشان به مُسَکِن هایِ دردناک پناه می برند مسکن هایی که بهایشان به مراتب از خودِ درد بیشتر است درد را باید یک بار چشید و بعد تمامش کرد. سوگواری را باید به غایتش لمس کرد. گریه و زاری کنید و فریاد بزنید و یک بار تمامش کنید.
اما به پناهگاه ها و مَفَر هایِ خطرناک پناه نبرید.
قرار نیست زندگیِ ما خالی از ناخوشی باشد.
درد را بچشید
و بعد از آن عبور کنید
اما از آن به اعتیاد پناه نبرید
اعتیادِ به مواد مخدر
اعتیادِ به الکل
به کار
به مظلومیت
به غمگین بودن
اینها همه شان خطرناکتر از خودِ درد کشیدن است.
از چاله یِ یک حادثه یا حتی یک تصمیمِ اشتباه به چاهِ روابطِ اشتباه تر و عادات ِمخرب پناه نبرید.
درد را بچشید و تمامش کنید. تا در شما تکامل پدیدار گردد در درد نمانید . دنبالِ مُسَکن های موقتی نباشید.
فرار گاهی دردناکتر است فرار قیمتش در دراز مدت بیشتر برایتان تمام می شود. فرار جوابگو نیست.
بایستید و درد را بچشید و یک بار برایِ همیشه تمامش کنیددرس بگیرید و از نو آغاز کنید.

بعضی از ما فکر می کنیم که حق اشتباه کردن نداریم و اوضاع وقتی وخیم میشه که در《خطای تایید خویشتن》گیر می افتیم .
این خطا باعث میشه :
۱. فکر می کنیم ما حق نداریم تصمیم اشتباه بگیریم.
۲. وقتی اشتباه می کنیم و به وضوح می دونیم که اشتباه بوده. برای اینکه ثابت کنیم اشتباه نکردیم، در اون تصمیم اشتباه می مونیم.
۳. و مرحله آخر اینه که اونقدر زمان و انرژی و عمرمون رو در اون تصمیم اشتباه خرج می کنیم که بیرون اومدن از اون تصمیم برامون بسیار گران و پرهزینه میشه.
هرگز برای برگشتن از یک تصمیم اشتباه دیر نیست. عمر ما محدود و کوتاه است.
اقرار به اشتباه بکنید و دوباره از نو شروع کنید.
هرگز دیر نیست... ما مجبور به موندن در شرایط نامتناسب و آزاردهنده نیستیم. خودمون رو مرور کنیم .شاید یه جاهایی از دفتر زندگی مون لاک گرفتن و اصلاح نیاز داره.

به طور کلی "اولویت بندی داشتن" مهمترین مهارت "مدیریت زمان" هست.
یعنی اگر یک مدیر یا پرسنل ارشد تنها یک کار در روز انجام بده ، اما به طور هوشمندانه ای اون کار، اولویتِ اولِ کارها باشه و مهم ترین کاری که برای نزدیک شدن به اهدافش نیاز هست،
با اینکه مدیریت زمان نداشته
و با اینکه تلاش کافی نکرده
می بینیم که گاها با نتایج مطلوبی، به نسبت میزان تلاشش دست پیدا کرده.
 به زبانی دیگر اگر مدیری بتونه با توجه به اهداف سازمان، اولویت هاش رو برای بقیه توضیح بده، با افزایشِ راندمانی جدی در سازمانش روبرو خواهد شد.
در زندگی شخصی هم همینطور هست. بعضیها شب و روز در حال دویدن و تلاشند اما چون اولویت بندی ای ندارند، گاها بیشتر در حال سوزوندن انرژی هستند تا نزدیک شدن به اهدافشون!
"ساخت دادن هوشمندانه به زمان به مراتب مهم تر از سازماندهیِ تنهاست"

️ دوستی داشتم که چای را آن قدر کم رنگ می‌‌نوشید که به سختی می‌‌توانستیم بفهمیم که آب جوش نیست!
چربی‌ و نمک هم اصلا نمی‌‌خورد! ورزش می‌‌کرد و وقتی از ا‌و علت این کار‌هایش را می‌‌پرسیدیم، می‌‌گفت که این‌ها برای سلامتی‌ بد است و سکته می‌‌آورد.
ا‌و در چهل و پنج سالگی در اثر سکته قلبی درگذشت!
چندی پیش یک زندانی در آمریکا از زندان گریخت.
به ایستگاه راه آهن می رود و سوار یک واگن باری می شود.
در واگن به صورت خودکار بسته می شود و قطار به راه می افتد.او متوجه می شود که سوار فریزر قطار شده است. روی تکه کاغذی می نویسد که این مجازات رفتار های بد من است که باید منجمد شوم.
وقتی قطار به ایستگاه می رسد، مامورین با جسد او روبرو می شوند.در حالی که فریزر قطار خاموش بوده است.
️منتظر هرچه باشیم،همان برایمان پیش می‌‌آید.
منتظر شادی باشیم،شادی پیش می‌‌آید.
منتظر غم باشیم،غم پیش می‌‌آید.
هرگز پول را برای بیماری و مشکلات پس انداز نکنیم چون رخ می‌‌دهد.
پول را برای عروسی، برای خرید خانه، اتومبیل، مسافرت و نظایر آن پس انداز کنیم.
وقتی می‌‌گوییم این پول برای خرید اتومبیل است، دیگر به تصادف فکر نکن.
️ ژاپنی‌ها ضرب‌المثل جالبی دارند و می‌گویند:
اگر فریاد بزنی به صدایت گوش می‌دهند!
و اگر آرام بگویی به حرفت گوش می‌دهند!
قدرت کلماتت را بالا ببر نه صدایت را!
این "باران" است که باعث رشد گل ها می شود نه "رعد و برق"

 از شیخ بهایی پرسیدند:سخت می گذرد،چه باید کرد؟
گفت:خودت که می گویی"سخت"می گذرد،سخت که"نمی ماند"!پس خدا را شکر که"می گذرد"و"نمی ماند"
دیروزت خوب یا بد"گذشت"وامروز،روز دیگریست
قدری شادی با خود به خانه ببر ... راه خانه ات را که یاد گرفت فردا با پای خودش می آید .

مهربانی کردن ، کارِ دشواری نیست
مهربانی کردن گاهی می تواند
در یک شاخه گل
در یک نگاه محبت آمیز
در یک کلام مهربانانه و امید بخش
در یک بیت شعر
و یا یک یاد آوری ساده باشد، که دوستت دارم
در روزمرگی های زندگی  و در جستجویِ مهربانی هایِ کامل و بی نقص، مهربانی کردن را به تاخیر نیاندازید
هیچ یک از ما به واقع نمی دانیم که چقدر فرصت باقیست و ما قدرتِ مهربانی هایِ کوچک ِ هر روزه را دستِ کم می گیریم.
مهربانی کردن را به تاخیر نیاندازید.

معمولی بودن !
معمولی بودن در زندگی، می تواند سخت ترین وضعیت ممکن باشد.
مثلا:
شاگرد معمولی بودن، قیافه معمولی داشتن، دونده معمولی بودن، نقاش معمولی بودن، دانشجوی معمولی بودن، نویسنده معمولی بودن، معمولی ساز زدن .معمولی مهمانی دادن، فرزند معمولی داشتن منظورم از "معمولی" همان است که عالی و ایده آل و منحصر به فرد و کمیاب و در پشت ابرها نیست، بلکه همین جا، روی زمین، کنار ما، فراوان و بسیار هست. فرهنگ ایده آل گرایی تیغ دولبه ای است که هم انگیزه ایست مثبت برای پیشرفت و هم می تواند شوق و ذوق فراوان آدم های معمولی را شهید کند.  من مثلا بعد از سالها با علاقه نقاشی کشیدن، روزی که فهمیدم در نقاشی خیلی معمولی ام برای همیشه نقاشی را کنار گذاشتم. این کنار کشیدن زمانی بود که همکلاسی دبیرستانم، در عرض دو دقیقه با مداد بی جانش، چهره معلم مان را کوبید کنار طرحی که من بیست دقیقه طول کشیده بود تا دزدکی در حاشیه جزوه از او بکشم. حقیقت این است که دوستم در نقاشی یک نابغه بود و تمرین و پیگیری من خیلی با نبوغ او فاصله داشت و من لذت نقاشی کشیدن را از خودم گرفتم تا خفت معمولی بودن را تحمل نکنم. آن روزها آنقدر ضعیف بودم که با شاخص های "ترین" زندگی کرده و خود را مقایسه می کردم. و این ترین بودن آدم را ضعیف و شکننده می کند. شاید همه آدم ها اینطور نباشند. من اما، همیشه در درونم یک سوپر انسان داشته ام که می خواست اگر دست به گچ بزند، آن گچ حتماً بایستی طلا شود. یک توانای مطلق که در هیچ کاری حق معمولی بودن را ندارد. اما امروز فهمیده ام که معمولی بودن شجاعت می خواهد. آدم اگر یاد بگیرد معمولی باشد نه نقاشی را میگذارد کنار، نه دماغش اگر معمولی است را عمل می کند، نه غصه می خورد که ماشینش معمولی است، نه حق غذا خوردن در یک سری از رستوران های معمولی را از خودش میگیرد، نه حق لبخند زدن به یک سری آدم ها را، نه حق پوشیدن یک سری لباس ها را. حقیقت این است که "ترین" ها همیشه در هراس زندگی می کنند. هراس هبوط (سقوط) در لایه آدم های "معمولی". و این هراس می تواند حتی لذت زندگی، نوشتن، درس خواندن، نقاشی کشیدن، ساز زدن، خوردن، نوشیدن و پوشیدن را از دماغشان دربیاورد. تصمیم گرفته ام خودِ معمولی ام را پرورش دهم. نمی خواهم دیگر آدم ها مرا فقط با "ترین"هایم به رسمیت بشناسند. از حالا خودِ معمولی م را به معرض نمایش می گذارم و به خود معمولیم عشق می ورزم و به آدم ها هم اجازه دهم به منِ معمولی عشق  بورزند.

برای ترویج خوراک سالم خواستم پیامی بهداشتی بدهم و از شام دیشب  که کمی کاهو و تکه ای نان بود عکسی گرفتم و توی اینستاگرام گذاشتم و زیرش نوشتم شام یک مرد پا به سن گذاشته...
صبح پاشدم دیدم قیامتی به پا شده... توی تلگرام و فیسبوک و جاهای دیگر عکس پخش شده بود...
زیرش هم پر از فحش بود به مملکتی که در آن یک مرد سالمند فقیر مجبور است شکمش را با کاهو سیر کند...عده ای هم گلایه کرده بودند که حالا بروید پول مملکت را به سوریه و لبنان بدهی...
یک آقای کله کدوی ریشو هم که گویا یک زمانی کاره ای بوده ولی حالا فقط گهگاه سخنرانی پر فحشی می کند ابراز تاسف کرده بود از مسولین مملکتی که این بود اقتصاد بازار آزادتان؟،،،،
کیهان عکس را صفحه ی اولش چاپ کرده بود و زیرش نوشته بود:حاصل برجام این شام؟.... اصغر فرهادی هم که نامه ای به روحانی نوشته بود و درخواست کرده بود که لااقل کمی پنیر لای نان این آقا بگذارید..
بهاره ی رهنما هم کمپینی برای حمایت از میانه سالان کاهوخوار راه انداخته بود..
برانکو همه ی تقصیرها را متوجه کی روش دانسته بود و قوه ی قضاییه اعلان برخورد جدی با عاملان فاجعه کرده بود...شهردار هم قول داده بود که به زودی لای نانم اولویه خواهد مالید ...
عباس جدیدی عکس جدیدی در کنار نان و کاهو گرفته بود با بغضی دلپریش....  صادق زیبا کلام تحلیل کرده بود که اگر رضا شاه بجای انگلیس به امریکا تکیه کرده بود، الان شاهد این اوضاع نبودیم.
نشریه یالثارات این عکس را کار هنرمندان (...) هنری  و الهام گرفته از خارج قلمداد کرد طرفداران محیط زیست اعلام کردند که این کاهو با فاضلاب آبیاری شده و خواستار رسیدگی شدند
این ها همه به کنار...حدود دویست هزارنفر زیر عکس نوشته بودند که  داری برای ما گرسنه ها از خوراک لاکچری ات عکس می گذاری؟...تف به غیرتت با آن ثروت بادآورده ات....

پسری را به آهنگری بردند تا شاگردی کند، استاد گفت : «دَم آهنگری را بِدَم !»
شاگرد مدتی ایستاده، دم را دمید، خسته شد؛ گفت : «استاد اجازه میدی بنشینم و بدمم ؟»
 استاد گفت : «بنشین»
 باز مدتی دمید و خسته شد، گفت : «استاد ! اجازه میدی دراز بکشم و بدمم !»
گفت : «دراز بکش و بدم»؛
 بعد از مدتی باز خسته شد؛ گفت : «استاد اجازه میدی بخوابم و بدمم ؟»
استاد گفت: «تو بِدَم، بمیر و بِدَم»

"مهارت مطالعه" از مهارت های اولیه و مهم ِ انسان های موفقِ روزگار است. مسیر رشد و تبدیل شدن به "انسانی موثر" و "باکیفیت تر" در دنیا با کسب آگاهی، تخصص و "مهارت های ذهنی" آغاز می شود.
و این مهم در زندگی ما رخ نمی دهد مگر با "خواندن و خواندن و خواندن".
 با وجود فرمولی به این سادگی پس چرا همه ی انسان‌ها رشد نمی کنند؟؟
چون اکثر افراد، "راه و روش صحیح مطالعه" ، "مهارت یادگیری" و "تقویت حافظه" سپس "تمرکز"، توانِ بازیابی و به یاد آوردن را نمی دانند.
 اگر در جهت بهبود کیفیت و تبدیل شدن به یک متخصص هستید، مهارت خواندن، آموختن و تقویت ذهن، نخستین و ضروری ترین گام  برای ارتقاست و بسیاری در برداشتن این گامِ  مهم، ضعیف عمل می کنند.

• رویاهایتان را دنبال کنید*
هرروز خودمان را مرور کنیم و ببینیم آیا واقعا در جهت آرزوهای واقعی مان هستیم؟؟
مبادا که روزمرگی ، مشغولیت های شغلی و غبار حوادث ما را از خودِ واقعی مان ربوده باشد.
مبادا که تنها گاهی،آن هم در خیال مان رویا داشته باشیم
دوباره خودمان را مرور کنیم. اگر امروز آخرین روز زندگی مان بود ، چه چیزی به راستی کم داریم در روزها و شبهای مان؟
رویاهایمان را دنبال کنیم
نه از آن فالوور های سطحی و زود گذر و در حد یک لایک زدن روزانه، نه ،
از آن دنبال کننده های واقعی که هر ثانیه مرور می کنند و به پیش می روند.

زندگی را همچون یک آزمون بدانید.
 و به یاد بسپارید که تمام مردم اطراف شما برای رشد شما مفید هستند.
 مردی که صبح به شما فحش می دهد نیز به شما کمک می کند، او به شما فرصتی می بخشد.
اگربخواهی می توانی در درون خودت عشق بیابی. کسی که خشم خودش را به تو نشان می دهد، به تو کمک می کند،
 کسی که از تو انتقاد می کند به تو کمک می کند. کسی که روی سرت کثافت می پاشد به تو کمک می کند.
 کسی که بر سر راهت خار می گذارد نیز به تو کمک می کند، زیرا این نیز فرصتی است و آزمونی.
اگر قادر باشی به ورای این ها بروی،
به او احساس مدیون بودن خواهی کرد.
 چیزهایی را که قدیسان نمی توانند در این دنیا به شما آموزش دهند، دشمنان می توانند.
اگر هشیار باشی وهوشمندی آموختن داشته باشی، می توانی از هر سنگ سر راهت یک نردبام بسازی.
ولی مردمان جاهل حتی از سنگ های پرش نیز مانع می سازند و همانجا متوقف می شوند.
اگرهوشمند باشی آنوقت هر سنگی می تواند یک تخته ی پرش باشد.
اگر هشیار باشی، هر سنگی می تواند یک گام به جلو باشد.

انسانی که به شناخت خویش نرسیده باشد،
بی سوادِ حقیقی است،
هر چند تمام کتاب های دنیا را خوانده باشد...!
اگر درونت پر از خشم، نفرت، خودخواهی و غرور، حسادت و زباله‌های دیگر است، بدان که هیچگاه چیزی را نیاموخته‌ای و هنوز رشد نکرده‌ای....

پیدا کردن افراد موثر در دنیا کار سختی نیست.
کافی است خوب نگاه کنید و ببینید فرد، دنیا و حوادث اطرافش را چگونه ارزیابی می کند و در واقع نگاهش به دنیا و اطرافش چگونه است؟؟
آیا دنیا و حوادثش را وسیله ای برای رشد و شکوفایی می بیند؟
یا دایما در حال نفرین و ناله است و خودش را قربانی حوادث می یابد؟
آنان که دنیا را جایی برای درخشش و کمال یافته اند،
جایی برای آموختن و عشق ورزیدن،
و جایی برای بودن کنار بهترین ها ،
همانهایی هستند که دنیا را جای بهتری برای زیستن می کنند.
چون باور دارند که خودشان و نوع نگاه شان موثر ترین حادثه ی زندگی شان است.
و دنیا برای این انسان ها همواره مملو از عشق ، صلح ، درخشش و زیبایی است.
اینها کسانی هستند که هر اتفاقی را فرصتی برای رشد و بالیدن می یابند. و در هر حادثه ای درسی زیبا می آموزند.

کافی است نوع نگاه آدم ها را به دنیا مشاهده کنید و برخوردشان با حوادث را نظاره گر باشید
تا انسان واقعی درونشان را ببینید

بزرگی در معامله‌ای که با دیگری داشت، برای مبلغی کم، چانه‌زنی از حد درگذرانید. او را منع کردند که این مقدار ناچیز بدین چانه‌زنی نمی‌ارزد.
گفت: چرا من مقداری از مال خود ترک کنم که مرا یک روز و یک هفته و یک ماه و یک سال و همه عمر بس باشد؟
گفتند: چگونه؟
گفت: اگر به نمک دهم، یک روز بس باشد، اگر به حمام روم، یک هفته، اگر به حجامت دهم، یک ماه، اگر به جاروب دهم‌، یک سال، اگر به میخی دهم و در دیوار زنم، همه عمر بس باشد.
 پس نعمتی که چندین مصلحت من بدان منوط باشد، چرا بگذارم با کوتاهی از دست من برود؟!

آنچه به آن محتاجیم معلمی است که ما را متقاعد کند که قدرتهای بیشماری در دسترس ماست.
اگر به آن قدرت دست یافتیم خود بخود از میدانهای انرژی که در دسترس ماست - ولی به طور معمول دست نیافتنی است - استفاده می کند. و ما شروع به «دیدن» و درک و مشاهده چیزهای دیگر می کنیم؛ نه به عنوان تخیل بلکه کاملا به طور حقیقی و محسوس بعد ما بی آنکه کلمات را به کار گیریم شروع به دانستن می کنیم. و آنچه هریک از ما با این درکِ افزون شده، با این معرفت خاموش انجام می دهد بسته به خلق و خوی اوست.

پیرمردی با کلاه نخی و یک بافت نیم دار ایستاده بود سر چهارراه، تو سرمای بی سر پیاهی وزیر برف، تراکت موسسه آموزش موسیقی ای را پخش می کرد بین خلق الله که نامش بیشتر کاباره های لاله زار قدیم را به ذهن متبادر می کرد.
یکی از تراکت ها را از دستش گرفتم، چند قدمی رفتم، فکری شدم حکمن دو سه ساعتی را باید یک لنگه پا بایستد تا تراکت ها تمام بشن
برگشتم و گفتم: "نصفش رو بده من، می برم خونه چک نویسش می کنم هم شرش از سر شما کم میشه هم کار ما راه می افته" خندید، سری تکان داد، جواب داد: "نه بابا، مدیونی داره، یه ساعته دیگه تمام میشه انشاالله"...
می خواهم بگم باورتان بشه یا نه، شبیه فیلم ها و عین قصه ها، هنوز یک اقلیتی توی این شهرهانفس می کشند که مصداق بارز شرافت اند. نمود عینی انسانیت اند. آدم اند،و لایق و سزاوار سجود...هستند