پایگاه مرکزی آموزش رسانه ای ثامن

امیدوارم در این وبسایت لحظه های خوب و خوشی را برای شما آرزو دارم

پایگاه مرکزی آموزش رسانه ای ثامن

امیدوارم در این وبسایت لحظه های خوب و خوشی را برای شما آرزو دارم

پایگاه مرکزی آموزش رسانه ای ثامن

این وبسایت توسط علی محمدمراغی وهمکاری سایر دوستان گروه ثامن جهت آموزش های عمومی وتخصصی وگفتگوهای جمعی تبادل نظرات و... برای علاقمندان راه اندازی شده است.

دنبال کنندگان ۱ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
نویسندگان

۹۴ مطلب توسط «علی محمد مراغی» ثبت شده است

عقب نشین❗️
از آرزوت دست نکش، خودت رو نباز. تمرکز  کن، با برنامه کارکن.
نادیدہ بگیر افرادی رو که باورت ندارند  یا به توانایی تو برای رسیدن به آرزوهات شک دارند. 
با هرچه که داری دست و پنجه نرم میکنی، اینو باور کن که تو  انرژی بیشتر، قدرت بیشتر،  شجاعت بیشتر، عزم بیشتر... برای عوض کردن زندگیت داری.
ادامه بدہ و یک قدم دیگه به سمت جلو رفتن بردار با وجود تمام موانعی که سر راهته. 
عظمت در وجود توست.


آیا من دزدم
یکی از پرفسورهاى دانشگاه اهل سودان مقاله زیبایی نوشت تحت عنوان "آیا من دزدم؟"
 ایشان برای بیان این مطلب به دو رخداد که برای او پیش آمده است اشاره می کند.
رخداد اول:
او می گوید: زمان امتحانات پزشکی من در ایرلند بود، و مبلغی که برای امتحانات می بایست پرداخت میکردم 309 پوند بود، در صورتی که پول خرد نداشته و من مبلغ 310 پوند را پرداخت نمودم، امتحانات خود را دادم و بعد از گذشت زمان در حالی که به کشورم سودان برگشته بودم .....
در آن هنگام نامه ای دریافت نمودم که از ایرلند برایم ارسال شده بود. در آن نامه آمده بود که
(شما در پرداخت هزینه های امتحان اشتباه کردید و به جای مبلغ 309 پوند ، 310 پوند پرداخت کردید، و این چکی که به همراه این نامه برای شما ارسال شده به ارزش یک پوند می باشد ... ما بیش از حق خودمان دریافت نمی کنیم).
جالب اینجاست که ارزش آن پاکت نامه و نامه ای که در آن تایپ شده بود خود بیش از مبلغ 1 پوند بود!!!!!
 اتفاق دوم:
او می گوید که من اکثر اوقات که در مسیر دانشگاه و خانه تردد میکردم، از بقالی (سوپر مارکت) که تو مسیرم بود و خانمی در آن فروشنده بود کاکائو به قیمت 18 بینس میخردم و به مسیر خودم ادامه می دادم .در یکی از روزها ...  قیمت جدیدی  برای همان نوع از کاکائو که بر روی آن 20 بینس نوشته بود در قفسه دیگر قرار داد.
برای من جای تعجب داشت و از او پرسیدم آیا فرقی بین این دو رقم جنس وجود دارد؟
در پاسخ ، به من گفت :
 نه، همان نوع و همان کیفیت است !!
پس دلیل چیست؟!!!
چرا قیمت کاکائو در قفسه ای 18 و در دیگری به قیمت 20 به فروش می رسد؟؟!!
در پاسخ به من گفت :
به تازگی در کشور نیجریه، که کاکائو برای ما صادر میکرد اتفاق جدیدی رخ داده که همراه با افزایش قیمت کاکائو برای ما بود و این جنس جدید قیمت فروش اش 20 بینس و قبلی 18 بینس است.
به او گفتم با این وضعیت کسی از شما جنس جدید خرید نمی کند تا زمانی که جنس قبل کامل به فروش نرود.
او گفت: بله، من آن را می دانم
من به او گفتم: بیا یه کاری بکن همه جنس ها را قاطی کن و با قیمت جدید بفروش با این کار کسی نمی تواند متوجه شود و جنس قدیم از جنس جدید تشخیص دهد.
در پاسخ؛ در گوشی به من گفت ؛ مگه شما یک دزدی ؟؟؟؟
شگفت زده شدم از آنچه او به من گفت و مسیر خودم را پیش گرفتم و رفتم؛ در حالی که همیشه این سوال در گوش من تکرار می شود و ذهن مرا در گیر کرده است که :
آیا من دزدم ؟!
این چه اخلاق و کرداری است؟!
ما از جهان غرب عقب تر نیستیم ، از باورهایمان عقب تر مانده ایم

ثروتمندان را تحسین کنیم.
 ثروتمندان، ثروتمندان را تحسین می‌کنند.
ثروتمندان وقتی که ثروتمندی را می‌بینند، می‌گویند آه توپ داغونش نمی‌کند، حاج آقا فلانی را می‌بینی چقدر پول دارد و...  دائماً تعریف و تشویق می‌کنند.
 فقرا چه می‌کنند؟ غیظ دارند و خشم می‌ورزند.
آن کسی که تفکر فقر دارد می‌گوید:
کوفتشان شود، آن همه ثروت را می‌خواهند چه کار، سیری ندارند؟!
فکر می‌کند اگر دیگری نداشته باشد، گیر خودش خواهد آمد!
هر وقت یک آدم ثروتمند، هر وقت یک خانه قشنگ و ماشین زیبا می‌بینید، آن را تحسین کنید، به نفع شماست.
حتماً می‌پرسید: چرا؟
چرا من باید ثروتمند را دوست داشته باشم و او را دعا و تحسین کنم؟
زیرا اگر من به یک ثروتمند بد و بیراه بگویم و به یک ماشین مدل بالا بد بگویم و حسادت کنم و به یک آدم ثروتمند بغض بورزم، خودم را هم (وقتی ثروتمند باشم) جای او مجسم می‌کنم که مردم دارند به من بد و بیراه می‌گویند و فحش می‌دهند. خب من ثروتمند نمی‌شوم و مغزِ من مرا به سوی ثروت نمی‌برد.
بالعکس اگر فکر کنم که پشت یک ماشین مدل بالا باشم مردم به من احترام می‌گذارند و مرا دوست دارند، این تصویر و این تجسم، مرا به سمت ثروت می‌برد.
هرگاه در خیابان یک ماشین قشنگ دیدید، دعایش کنید و بگویید خدا بیشتر به او بدهد. آفرین، احسنت، چه لیاقتی دارد، چه ماشین خوبی سوار شده است! خانه‌ای رفتید و دیدید که چه خانه زیبایی است، تعریف کنید بگویید به‌به! چه زیبا ساخته‌اید، چگونه آن را خریده‌اید و آن را ساخته‌اید، من اگر بخواهم خانه‌ای به این زیبایی بسازم چه باید کنم، می‌شود به من هم یاد بدهید؟
آن وقت است که ثروتمند می‌شوید، زیرا مغزتان شما را جایی نمی‌برد که آسیب ببینید.
 وقتی ثروتمندی را دعا و تحسین کردید و دوستش داشتید و نزد او رفتید و از او چیز یاد گرفتید، آن وقت است که وقتی شما هم به اینجا برسید، دیگران هم برای شما این کار را انجام می‌دهند.
به همین جهت ثروتمندان را دعا کنید، تحسین کنید.

راز ثروتمند شدن چیست ؟
بر خوشی که برای شما دارم این است که، راز ثروتمند شدن نخست در ذهنیت ما نهفته است و نوع تفکر و نگاهی که ما به خود، ثروت و ثروتمندان داریم. این بدان معناست که برای داشتن گران‌بها‌ترین چیز‌ها در زندگی، بیشتر باید روی خود کار کنیم تا این‌که به شانس و کمک دیگران و... تکیه داشته باشیم.
تحقیقات و تجربیات زیادی در زمینۀ ثروت و ثروتمندی انجام شده و در نتیجۀ آنها، عوامل متعددی که به‌سادگی موجب می‌شوند یک فرد، یک سازمان، و یک ملت ثروتمند شوند، شناسایی شده است. یکی از آن عواملِ موثر در ثروتمندی، «عادت به پس‌انداز کردن پول» است

مدیر موفق کیست؟
️خیلی برای من مایه‌ی تعجب است که:
چرا یک‌جا، کسی که مسئول است و باید عذرخواهی کند و از همکارانش درخواست کمک کند تا کارها پیش برود، پرخاشگری می‌‌کند! و وقتی به او راه حل نشان می‌دهیم، به جای تشکر، انکار می‌کند و خشمگین می‌شود! و در جای دیگر، شخصی دیگر که هیچ قصور و کوتاهی نداشته است، با روشی سنجیده برخورد می‌کند و مسائل را حل می‌کند!
 من و شما در زندگی‌مان و مسئولیت‌هایی که به عهده داریم، دنبالِ مقصرمی‌‌گردیم یا سعی می‌‌کنیم کاری را که به عهده‌‌ی ما است را درست انجام دهیم و به کسانی که به ما اعتماد کرده‌‌اند، کمک کنیم؟
 اگر در سیستمی اداری باشید که کارها درست پیش نرود، همکارانتان را متهم می‌کنید یا انگشتِ اشاره‌‌تان به سمت خودتان می‌‌رود و از خودتان می‌‌پرسید:
"من چه کار کنم که در کارمندان انگیزش و ایمان به پیشرفت ایجاد شود؟ چه کارکنم که آنها با عشق و علاقه کار کنند؟ چه کار کنم که راه‌حل‌ها و ایده‌هایشان را مطرح کنند؟"
اگر حتی همکارانِ ما کم‌کارند یا بد کار می‌‌کنند، از خودمان سوال کنیم:
"من چه کار می‌کنم که این‌ها به کارشان علاقه ندارند؟ چرا در کار تخریب ایجاد می‌‌کنند؟ چرا کار را عقب می‌‌اندازند و یک کار یکماهه را در دو ماه انجام می‌‌دهند؟"
 شروعِ دوست‌‌داشتنِ کار هم این است که:
سازمان و مدیریت کاری کند که منِ نیروی کار، از کار کردن در اینجا خوشحال باشم.
وقتی توجه به نیروی انسانی مطرح می‌شود، معمولاً چرخِ ما لنگ می‌زند!
 توجه کنیم که:
سوء مدیریت ما است که موجب زمین خوردنمان می‌شود.
مسئولیت بپذیریم و بدانیم که مؤثریم.
انتخاب با ماست که فرارکنیم یا مسئولیت بپذیریم.

استفاده از کلماتی نظیر :
 نمی شود ، نمی توان ، نمی گذارند ، امکان ندارد ، و ...
چون سمی خطرناک قادرند روحیه ما را افسرده و تضعیف کنند .
بیائیم از امروز به خود قول دهیم که از بزبان آوردن این نوع کلمات خود داری کنیم .
کلمات مثبت ، بار مثبت انتقال می دهند و کلمات منفی ، اثرات ویران کننده بر جای می گذارند .
️بیائیم تمام لغات منفی را از فرهنگ لغات روزمره خود حذف  کنیم تا اثرات مطلوب آن را به زودی در زندگی خود شاهدو ناظرباشیم .

در اوج استحکام، محور فکرمان "عشق" باشد.
بیایید چشم‌هایمان را بشوییم. اگر کسی خیلی در حق ما بدی کرد، از خدا بخواهیم او را هدایت کند. افکارمان را پاک و منزّه کنیم، محرک‌های ترس و عناد و خشم را از خود دور کنیم. به جای بدخواهی، برای خود و دیگران "خیر" بخواهیم.
️ استحکام داشته باشیم. اما در اوج استحکام، محور فکرمان به "عشق" باشد.
به قول شخصی، اگر پولی از کسی طلب داری و او را به دادگاه می‌بری، لزومی ندارد در راهِ دادگاه حرص بخوری! یا می‌توانی پولت را پس بگیری یا نه؛ اما هرچه حرص بخوری، بیشتر آزار می‌بینی.
دعا کن خدا به او کمک کند که وسعت زندگیش بیشتر شود و بتواند پولتان را بدهد. در دادگاه‌ها هم کسی که طلبکار است حق ندارد ابزارِ درآمدِ بدهکار را بگیرد یا توقیف کند. چون او باید کار کند تا پول ما را بدهد. اگر کسی را زندانی کنید، باید خرج زندانی بودنش را هم بدهید. چون او در زندان نمی‌تواند کار کند. ولی تا جایی که امکان دارد قانون می‌گوید بگذارید او تولید کند.
دشمنان ما، اگر از خدا بخواهیم به دشمنان ما کمک کند، می‌توانند دوستانِ خوب ما باشند.
به جای نفرین، دعا کنیم. به جای بد خواستن، خیر خودمان را بخواهیم. به جای تنبیهِ آدم‌های بد، آدم‌های خوب را تشویق کنیم.
 شما در اداره، خانه، شهر، سازمان‌تان، آدم‌هایی را که کار خوب می‌کنند تشویق کنید؛ دیگران ترغیب به کارِ خوب می‌شوند. دنبال مجازات رفتن، فقط تمرکز روی این کار کردن، فایده ندارد.
پاداش باید باشد. به ازای هر ۱۰ پاداش، یک مجازات.
مثلاً برای بچه‌تان، به ازای هر ۱۰ پاداش، یک مجازات در نظر بگیرید. تازه مجازات هم نباید در حد نفرت باشد. به منظور سازندگی. مثلاً فرزندم، بستنی نمی‌خرم، سینما نمی‌روی، یا پیش فلان دوست‌ات نمی‌روی. به این دلیل. نه این‌که از خانه برو بیرون.
این مجازات نیست. کشتن است. وقتی بکشی‌اش، دیگر درس به دردش نمی‌خورد.
 داستانِ قاضی‌القضات همدان را به یاد بیاوریم که عمل زشتی انجام داده بود. حاکم فهمید و دستور داد او را از بالای برج پایین بیندازند. پرسید چرا؟ حاکم گفت چون مایۀ عبرت دیگران شوی. گفت نمی‌شود یکی دیگر را بیندازید که مایۀ عبرت من شود؟ حاکم خنده‌اش گرفت و او را بخشید.

‍ استفاده از کهن الگوی دلقک در بازار
مزاح ابزاری برای فروش پنهانی محصولاتی که تکنولوژی پیچیده دارند یا اهداف خیلی جدی دارند همچون خدمات هوایی یا خودرو ها می توانند از قدرت این کهن الگو استفاده کنند. یک راهی که آنها اینکار را می کنند تاثیر جکله غافلگیر کننده دلقک به قلب و ذهن مصرف کننده است. این روش قدیمی هنوز موثر است زیرا تا کنون مصرف کننده ها را خلع سلاح کرده است و نیروی دفاعی و انتقادی آن ها را از بین می برد.
با تبلیغات شوخ طبع و خنده آور و خنده آور در قسمت های سخت فرآیند فروش، مصرف کننده را به سمت محصول می توان کشاند. این موضوع کهن الگوی دلقک را به عنوان سلاحی قوی در مات کردن مصرف کننده و و تسلیم آنها ساخته است.
 "فدکس " مثال خوبی در این باره است، زمانی که تحویل 24 ساعته در سراسر آمریکا راه انداخت، تنوعی از تبلیغات خنده دار را به کار برد، از به یاد ماندنی ترین آن مردی بود با سرعت خیلی بالا تمام روز را صحبت می کرد. این نگاه خنده دار شاید برای معرفی یک محصول یا خدمت منطقی به نظر نیاید. اما مردم را درگیر، خوشحال و قابل اعتماد می سازد.
 شاید شوخی و مزاح غیر قابل باورترین چیزی بود که درباره "فدکس" انتظار می رفت اما تاثیر عجیبی در اذهان مردم داشت. برای مدت ها این شوخ طبعی امکان انتقال و ارتباط پیغام های مختلف خدمت و محصول آن ها را داشت، گویی " فدکس" بسته های پستی شما را در طول شب به اقصی نقاط می فرستد.

از دیوید راکفلر پرسیدند: چگونه به این ثروت و شوکت رسیدی؟
گفت: از خدا خواستم و خودم بدست آوردم.
گفتند چگونه؟
گفت: من بیکار بودم. گفتم خدایا کاری برایم پیدا کن تا در آمد کافی برای پرداخت اجاره ی یک منزل نقلی را داشته باشم.
چون از طرف خدا اقدامی انجام نشد، خودم دست به کار شدم و به خدا گفتم: خدایا تو به این نیازهای کوچک رسیدگی نکن. من خودم کار پیدا میکنم. تو فقط حقوقم را افزایش بده.
کاری در راه آهن پیدا کردم. کارگری. در کوره ی لوکوموتیو ذغال سنگ می ریختم. اما حقوقش اندک بود.
به خدا گفتم تو سرت شلوغ است و کارهای مهم تری داری. تو خانه ی نقلی مناسبی برایم پیدا کن و من تلاش ام را بیشتر میکنم و بیشتر کار میکنم تا درآمد بیشتری کسب کنم.
پس از پیاده شدن از قطار، به ذغال فروشی پرداختم. اندکی درآمدم اضافه شد ولی از خانه نقلی خبری نشد.
گفتم خدایا میدانم خانه ی نقلی پیدا کردن در مقام و شأن تو نیست. من خودم آن را پیدا میکنم. در عوض تو شریک زندگی مرا پیدا کن.
اگر میخواستم منتظر خدا بشوم هنوز هم مجرد بودم. پس دختر مناسبی پیدا کردم و با او دوست، و سپس نامزد شدیم و ازدواج کردیم.
هرچه را از خدا خواستم، به نوعی به من گفت، خودت میتوانی، پس زحمت آن را به دوش من نیانداز و روی پای خودت بایست.
رابطه ی من و خدا هنوز به همین صورت پیش می رود و او هنوز به من اعتماد کافی دارد که میتوانم قدم بعدی را هم خودم بردارم.
همین اعتماد او به من قوت قلب میدهد و من با پای خویش جلو میروم.
خدایا متشکرم که به جای گدا، مرا همچون خودت کردی تا متکی به کسی یا چیزی نشوم...


وقتی انسان برای اولین بار "نارگیل" سفت را برداشت،

هرگز فکر نمی‌کرد میان قالب قهوه ای رنگ آن، شیره ای خوش طعم و بو و جسمی سفید و پر خاصیت باشد.

برای "باز کردن اندیشه"، خود را باید "شکست".
عقاید و باورهای خود را، احساس خود را، باید شکست.
باید روزنه های "نو" را باز کرد تا از قالب کهن و بی منطق محیط گریخت...!
هیچ گاه مانند یک نارگیل بسته نمان...
""با ذهنی نو، جهانی نو بساز""...
چقدر زیبا می توان زندگی کرد وقتی می توان "معمار زندگی" خود بود...
همه چیز به خودت بستگی دارد.

افراد موفق چه کارهایی را انجام نمی‌دهند؟
-ﺍﺯ ﻣﺴﺆﻭﻟﯿﺖ ﻓﺮﺍﺭ نکرده و بهانه نمی‌آورند. ﺑﺮﺍﯼ ﻧﻤﻮﻧﻪ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺗاﺧﯿﺮ ﺑﻪ ﺳﺮﮐﺎﺭمی‌رﺳﻨﺪ، ﺗﺮﺍﻓﯿﮏ ﺭﺍ ﺑﻬﺎﻧﻪ نمی‌کنند.
 -ﺍﺯ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﮐﺎﺭﻫﺎﯼ ﺗﺮﺳﻨﺎﮎ ﺧﻮﺩﺩﺍﺭﯼ ﻧﻤﯽﮐﻨﻨﺪ ﻭ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﻧﻤﯽﺩﻫﻨﺪ ﺗﺮﺱ ﺯﻧﺪﮔﯽﺷﺎﻥ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺑﺮﮔﯿﺮﺩ ﻭ ﻣﺎﻧﻊ ﺗﺠﺮﺑﻪ ﮐﺮﺩﻥ ﺍﻣﻮﺭ ﺟﺪﯾﺪ ﺗﻮﺳﻂ ﺁﻧﻬﺎ ﺷﻮﺩ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﺍﻣﺮ ﺑﺎﻋﺚ ﺗﻘﻮﯾﺖ ﻭ ﭘﯿﺸﺮﻓﺖ ﺷﺨﺼﯿﺖ ﺁﻧﻬﺎ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺷﺪ.
 -ﻫﻤﻮﺍﺭﻩ ﺩﺭ ﺭﺍﺣﺘﯽ ﻭ ﺭﻓﺎﻩ ﺑﻪ ﺳﺮ ﻧﻤﯽﺑﺮﻧﺪ. ﺯﯾﺮﺍ ﻣﯽﺩﺍﻧﻨﺪ ﻣﺎﻧﺪﻥ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻭﺿﻌﯿﺖ ﺑﺎﻋﺚ ﻧﺎﮐﺎﻣﯽ ﺩﺭ ﺭﺳﯿﺪﻥ ﺑﻪ ﺁﺭﺯوهایشان ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺷﺪ ﻭ ﺩﺭ ﺻﻮﺭﺗﯽ ﮐﻪ ﺑﺨﻮﺍﻫﻨﺪ ﻣﻮﻓﻖ ﺷﻮﻧﺪ ﺑﺎﯾﺪ ﺭﺍﺣﺖ ﻃﻠﺒﯽ ﺭﺍ ﮐﻨﺎﺭ ﺑﮕﺬﺍﺭﻧﺪ.
 - ﻫﺮﮔﺰ ﻫﯿﭻﮐﺪﺍﻡ ﺍﺯ ﮐﺎﺭﻫﺎﯾﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ “ﺯﻣﺎﻥ ﻣﻨﺎﺳﺐ”، “ﺷﺮﺍﯾﻂ ﻣﻨﺎﺳﺐ”، “ﻫﻔﺘﻪ ﺑﻌﺪ” و “ﻫﺮ ﺯﻣﺎﻥ ﮐﻪ ﻭﻗﺖ ﮐﺎﻓﯽ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺷﺖ” ﻣﻮﮐﻮﻝ ﻧﻤﯽﮐﻨﻨﺪ. ﺑلکه ﺑﺮ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺍﻗﺪﺍﻣﺎﺕ ﻻ‌ﺯﻡ ﺩﺭ ﺯﻣﺎﻥ ﻣﻨﺎﺳﺐ ﺗﺄﮐﯿﺪ ﺩﺍﺭﻧﺪ.
- ﺗﻼ‌ﺵ ﻧﻤﯽﮐﻨﻨﺪ ﺑﺮ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺳﻠﻄﻪ ﯾﺎﺑﻨﺪ ﻭ ﺑﻪ ﻭﺍﮐﻨﺶﻫﺎﯼ ﻣﻨﻔﯽ ﺗﻮﺟﻬﯽ ﻧﻤﯽﮐﻨﻨﺪ
-ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ ﻣﺮﺩﻡ ﻗﻀﺎﻭﺕ ﻭ ﭘﯿﺶ ﺩﺍﻭﺭﯼ ﻧﻤﯽﮐﻨﻨﺪ. ﺯﯾﺮﺍ ﺁﻧﻬﺎ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﺷﺎﻥ ﺑﻪ ﺣﺪﯼ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﻧﯿﺎﺯﯼ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺑﺮﺗﺮ ﺑﻮﺩﻥ ﺩﺭ ﻏﯿﺎﺏ ﺍﻃﺮﺍﻓﯿﺎﻧﺸﺎﻥ ﺑﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﺗﻮﻫﯿﻦ ﮐﻨﻨﺪ.
- ﺧﻮﺩﺷﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻫﯿﭻﮐﺲ ﻣﻘﺎﯾﺴﻪ ﻧﻤﯽﮐﻨﻨﺪ مگر با ﺧﻮﺩﺷﺎﻥ ﺩﺭ ﮔﺬﺷﺘﻪ.

کسانی که به‌دنبال نتایج فوری هستند...!
 اشخاصی که ناامید می‌شوند، خطا می‌روند.
کسانی که نتیجه فوری می‌خواهند، خطا می‌روند.
️ اگر من فردی باشم که وقتی یک تشر به همسر یا کارمند یا فرزندم بزنم، حرف گوش کنند، به نظرِ خودم موفق بوده‌ام! اما درواقع این‌طور نیست.
بازتاب این بداخلاقی را خواهم دید.
من دریچۀ عشق را به خودم بسته‌ام و محبتِ صادقانه دریافت نخواهم کرد.
 وقتی از من بترسند، به من عشق نمی‌ورزند.
از روی ترس با من مدارا خواهند کرد!
و من فکر می‌کنم کارم پیش می‌رود. در حالی که کارم پس می‌رود!
باید عاشقت باشند، باید دوستت داشته باشند و از قلبشان به تو خدمت کنند.
و این کارِ آسانی نیست. باید وقت گذاشت و حوصله و متانت داشت.
 باور کنید مثل درخت گردو است!
ممکن است ۴-۵ سال طول بکشد که به بار بنشیند، ولی وقتی به بار نشست، هر سال بارِ افزون‌تر خواهد داد و بهترین چوب‌ها و سایه‌ها را به شما خواهد داد و با کم‌آبی هم می‌سازد.
به‌نفعتان است که برای درختِ خوب، وقت صرف کنید.
لوبیایی که شما می‌کارید، درخت نمی‌شود.
یک سال لوبیا می‌دهد.
ماندگار نیست.
 کارهای اساسی مثلِ درخت گردو است:
زمان می‌برد، بنیه و استحکام و حوصله می‌خواهد.
ولی وقتی به بار نشست، حسابی به بار خواهد نشست.

‍ چیزهایی که در مذاکره هرگز نباید بگویید

کلمه‌ی بین از جمله کلماتی است که فروشنده هنگام مذاکره با مشتری باید از گفتن آن تا حد امکان پرهیز کند.
 برای مثال فرض کنید شما به مشتری بگویید قیمت محصول ما بین 10 تا 15 هزار تومان است. مسلماً زمانی که می‌خواهید مذاکره را تمام کنید و از مشتری سفارش بگیرید یا قرارداد ببندید، مشتری اصلاً حاضر نیست بیش از 10 هزار تومان برای محصول شما بپردازد. یا مثلاً اگر به مشتری بگویید مدت چک‌های ما بین 15 روز تا 30 روز است مشتری برای پرداخت فاکتور شما مطمئناً چک 30 روزه خواهد داد.
 در حقیقت به کار بردن واژه‌ی "بین" برای شما هیچ سودی ندارد و مشتری گزینه‌ای را که به نفع خودش باشد، انتخاب خواهد کرد.

 
 "فکر می‌کنم بحث دیگری باقی نمانده و می‌توانیم قرارداد را ببندیم."
این جمله هم باید به کلی از میان جملات و عبارت‌های یک فروشنده‌ی حرفه‌ای حذف شود.
️ اما دلیل چیست؟
دلیل اینکه می‌گوییم فروشنده نباید چنین جمله‌ای را بگوید این است که این جمله نشان می‌دهد که فروشنده خسته شده و می‌خواهد هر چه زودتر از شرّ مذاکره خلاص شود.
 به عبارتی زمانی که فروشنده می‌گوید فکر می‌کنم حالا می‌توانیم قرارداد را ببندیم، اگر طرف دیگر مذاکره، یک مذاکره‌کننده‌ی حرفه‌ای باشد، به سرعت تشخیص می‌دهد که فروشنده خسته است و می‌خواهد هر چه سریع‌تر قرارداد را ببندد و این بهترین فرصت برای او است که با به تعویق انداختن خاتمه‌ی فروش از فروشنده امتیازهای بیشتری بگیرد.
 وقتی مشتری تشخیص دهد که فروشنده به هر دلیل می‌خواهد مذاکره را زودتر تمام کند، از فرصت استفاده می‌کند و فروشنده را مجبور می‌کند برای اینکه مذاکره زودتر تمام شود، به او امتیازهای بیشتری بدهد.
به فروشندگان توصیه می‌شود زمانی که با مشتری مذاکره می‌کنند تحت هیچ شرایطی، از گذشتن وقت و دیرشدن و اینکه بهتر است زودتر قرارداد را امضا کنند، حرفی نزنند. اجازه دهید اگر قرار است فردی درباره‌ی تمام شدن وقت صحبت کند، آن فرد مشتری باشد.

یمت پیشنهادی شما چقدر است؟
 در این مورد بین کارشناسان و متخصصان مذاکره اختلاف‌نظر وجود دارد. عده‌ای از این افراد معتقد هستند که بهتر است فروشنده ابتدا قیمت بدهد و صبر کند مشتری اولین پیشنهاد قیمت را بدهد زیرا با این کار مشتری در حقیقت دست خود را برای فروشنده رو کرده است.
 اما نتایج تحقیقی که به تازگی توسط اساتید حوزه‌ی مذاکره انجام شده نشان می‌دهد که اولین قیمتی که در مذاکره مطرح می‌شود (البته به شرطی که آن قیمت خیلی قیمت پرتی نباشد) مثل لنگر عمل می‌کند و اجازه نمی‌دهد قیمت نهایی خیلی از آن بالاتر یا پایین‌تر باشد. توصیه‌ی این اساتید این است که ابتدا فروشنده قیمت بدهد زیرا اگر مشتری قیمت پایینی بدهد دیگر فروشنده نمی‌تواند خیلی روی آن مانور بدهد.
 بنابراین "قیمت پیشنهادی شما چقدر است؟" سؤال خوبی برای مذاکرات فروش نیست.

 "من تصمیم‌گیرنده‌ی نهایی هستم."
 معمولاً در مذاکرات فروش، مشتری در ابتدای جلسه از فروشنده سؤال می‌کند که در شرکت شما تصمیم‌گیرنده‌ی نهایی چه کسی است و یا اینکه آیا خودتان تصمیم‌گیرنده‌ی نهایی هستید یا خیر.
 زمانی که فروشنده در چنین شرایطی قرار می‌گیرد برای اینکه نشان دهد قدرتمند است و اختیار عمل دارد پاسخ می‌دهد که بله، من تصمیم‌گیرنده‌ی نهایی هستم. گفتن چنین جمله‌ای دردسرساز است زیرا...
 زیرا اگر فروشنده اسیر ترفندهای مذاکره‌ی مشتری شود و مجبور شود شرایط او را قبول کند دیگر راه فراری ندارد.
 اما اگر فروشنده عنوان کند که تصمیم‌گیرنده‌ی نهایی نیست اسیر دام مذاکره‌ی مشتری نمی‌شود. حتی اگر فروشنده تصمیم‌گیرنده‌ی نهایی است بهتر است این مسئله را به مشتری نگوید زیرا پس از جلسه‌ی مذاکره، این فرصت را دارد که در مورد اتفاقات آن فکر کند و در نهایت بهترین تصمیم را بگیرد.



️ کارمندانی که دودمان کسب و کار شما را به باد می دهند❗
 بخشی از نیروی کار میتواند رفتارهای مخرب، تمرکززدا و فرسایشی در پیش بگیرد. آنها همچون سلولی سرطانی در شئون مختلف سازمان و سطوح گوناگون آن سرایت میکنند و موجب تخریب بافتهای حیاتی سازمان و فرسایش شریانهای اصلی ان میشوند. آنها در نهایت اخلاقیات را سست و عملکرد همکارانشان را فلج میکنند. وانگهی ممکن است رفتارها و اقدامات آنها کلیت سازمان و کار و کسب ما را مسموم کرده و فرآیندهای سازمانی را دچار اخلال کند.
 در مقابل این ناکارمندان دو راه پیش رو قرار دارد: میتوان ارتباط آنها را با ارگان سازمان قطع کرد و یا به کمک خرد و اقدام جمعی در راستای معالجه و اصلاحشان قدم برداشت. بگونه ای که اشتباهات گذشته را جبران و در مسیر تغییرات بهتر حرکت کنند.

شلخته های بی سر و سامان
بی هدف، نامنظم، غیرقابل اعتماد و بی کفایت. آنها میتوانند به راحتی انرژی و بهره وری یک تیم را نابود کنند. هیچ کس دوست ندارد همکار خود را در حال تقلا ببیند، اما شلخته ها با اتکای بیش از حد به همکاران خود مدام ایجاد دردسر میکنند و همکاران بیچاره آنها ناگزیرند که خرابکاریهای شلخته ها را سریع تر پاکسازی کنند چرا که ممکن است کل پروژه از دست برود. آنها یا شیوه انجام کارشان را نمیدانند و یا اصلا در این زمینه ناتوانند، به هر جهت شلخته ها کل سازمان را با خود به زیر میکشند.
 بدترین خصوصیات شلخته ها
-درماندگی آموخته شده
-در هم ریختگی و آشفتگی
-فقدان اعتبار
انفعال و بطالت
-مقاومت در برابر تغییر
 پادزهرها
-آموزش بیشتر
-معرفی برنامه های بهبود
-افزایش هوشیاری بوسیه بازدیدها بررسیهای برنامه ریزی نشده و مکرر
-حمایت گری

زیر کار در روها و بیحالان
آنها تمام وقت تلاش میکنند که به شکلی از زیر کار در بروند.این دسته کارکنان همانند شلخته ها موجب تخلیه انرژی، زمان و اشتیاق همکارانشان میشوند. آنها به اینکه هم تیمی هایشان چه فکری راجع بهشان میکنند اهمیتی نمیدهند.
 بدترین خصوصیات زیر کار در روها
-انگیزه پایین
-بی توجه به ضرب الاجلها و بازه های زمانی
-ناتوانی در مدیریت زمان
-بطالت اجتماعی بویژه در محیطهای مجازی
-غیبت های مکرر از کار
 پادزهرها
-ابراز خشمهای نهفته
-تعیین شفاف انتظارات
-درخواست جهت پاسخگو بودن
-اعمال بازدیدهای سرزده
- به رسمیت شناختن تلاشها و جبران خدمات

 از جان گذشته
درست در نقطه مقابل زیر کار در روها، افرادی وجود دارند که به نظر کارمندان رویایی و طلایی هستند. آنها اصرار دارند که همه وظایف را خود عهده دار شوند. آنها نه تنها سخت کوشند بلکه علاقه دارند دیگران بدانند که آنها چه چیزهایی را فدای شغلشان میکنند. اما در بلندمدت آنها خطری بالقوه برای تیم و کار گروهی بوده و موجب ایجاد عدم توازن و رشد نامتوزان در سازمان میشوند بعلاوه آنکه وجود از جان گذشته ها در تیمهای کاری ریسک فرسایش شغلی را تا درجه بالایی ارتقا میدهد.
 بدترین خصوصیات از جان گذشته ها
-محدودیتها و حدود خودشان را نمیدانند
-نگرش غیرسازنده داشته و اغلب نق میزنند
-حتی در هنگام بروز بیماریهای خطرناک و مسری باز هم ترجیح میدهد که سر کار بیاید
-موجب تضعیف عزت نفس تیم میشود
-سازمان را متمایل به فرسودگی میکنند
 پادزهرها
وادار کردن به تفویض اختیار
-تقویت تشریک مساعی بجای ترغیب محیط کاری رقابت محور
-تشویق به دریافت مرخصی
-معرفی شاخصهای مدیریت استرس
-تشویق کار تیمی و اولویت دادن آن به کار انفرادی

معاشرتیها و رفیق بازان
معاشرتیها افرادی سرگرم کننده و بانمک هستند که از قضا دوست خوبی هم برای همکارانشانند. اما آنها محیط کار خود را به منزله یک میهمانی دوستانه تلقی میکنند. غیبت کردن و گپ و گفتهای نامربوط اولویت اصلی این دسته کارمندان است ضمن آنکه آنها مبتلا به نوعی عارضه سازمانی تحت عنوان سندرم آبسردکن هستند. آشپزخانه‌ یا محل قرار گرفتن آبسردکن معمولا بهترین مکان در محل‌های کاری است تا کارمندان در حین آب خوردن یا غذا خوردن، با هم صحبت کنند و حتی گاهی غیبت کنند. هرچند سرگرمی و شوخی بخشی جدایی ناپذیر و مفید برای محیط های کاری هستند اما معاشرتیها در این زمینه بسیار افراط میکنند و عملا بهره وری را به حهت معکوس ان سوق میدهند
 بدترین خصوصیات  معاشرتیها
-پر سر و صدا و شلوغ کار
-عدم تمرکز
-رویکرد نابالغ و خام نسبت به کار
-تاثیرگذاری غیرحرفه

کلام امیر المومنین در نهج‌البلاغه: در شگفتم از بخیل، به سوی فقری می شتابد که از آن گریزان است، و سرمایه ای را از دست می دهد که در جستجوی آن است، در دنیا چون تهیدستان زندگی می کند، اما در آخرت چون سرمایه داران محاکمه می شود.
و در شگفتم از متکبری که دیروز نطفه ای بی ارزش، و فردا مرداری گندیده خواهد بود،
و در شگفتم از آن کس که آفرینش پدیده ها را می نگرد و در وجود خدا تردید دارد.
و در شگفتم از آن کس که مردگان را می بیند و مرگ را از یاد برده است، و در شگفتم از آن کس که پیدایش دوباره را انکار می کند در حالی که پیدایش آغازین را می نگرد و در شگفتم از آن کس که خانه نابودشدنی را آباد می کند اما جایگاه همیشگی را از یاد برده است.


توی یک جمع بی حوصله نشسته بودم
طبق عادت همیشگی مجله را ورق زدم تا به جدول رسیدم.
خواندم سه عمودی
یکی گفت : بلند بگو
گفتم : یک کلمه سه حرفیه
از همه چیز برتر است؟
حاجی گفت: پول
تازه عروس مجلس گفت: عشق
شوهرش گفت: یار
کودک دبستانی گفت: علم
حاجی پشت سرهم گفت : پول، اگه نمیشه طلا، سکه
گفتم: حاجی اینها نمیشه
گفت: پس بنویس مال
گفتم: بازم نمیشه
گفت: جاه
خسته شدم با تلخی گفتم: نه نمیشه
مادر بزرگ گفت:
مادرجان، "عمر" است.
سیاوش که تازه از سربازی آمده بود گفت: کار
دیگری خندید و گفت: وام
یکی از آن وسط بلندگفت: وقت
خنده تلخی کردم و گفتم: نه
اما فهمیدم
تا شرح جدول زندگی کسی را نداشته باشی
حتی یک کلمه سه حرفی آن هم درست در نمی آید !
هنوز به آن کلمه سه حرفی جدول خودم فکر میکنم
شاید کودک پا برهنه بگوید: کفش
کشاورزبگوید: برف  لال بگوید: حرف
ناشنوا بگوید: صدا
نابینا بگوید: نور
و من هنوز در فکرم
که چرا کسی نگفت: "  خدا " ...
برترینم خداست



هشت ضرب‌ المثل‌ مدیریتی عجیب از سراسر دنیا:
 جامایکا:
قبل از آنکه از رودخانه عبور کنی، به تمساح نگو “دهن گنده”.
تفسیر: تا وقتی به کسی نیاز داری، او را تحمل کن و با او مدارا کن.
 هاییتی:
اگر میخواهی جوجه‌هایت سر از تخم بیرون آورند، خودت روی تخم‌مرغ ها بخواب.
تفسیر: اگر به دنبال آن هستی که کارت را به بهترین شکل انجام دهی آن را به شخص دیگری غیر از خودت مسپار.
 لاتین:
یک خرگوش احمق، برای لانه‌ی خود سه ورودی تعبیه می‌کند.
تفسیر: اگر خواهان امنیت هستی، عقل حکم می‌کند که راه دخالت دیگران را در امور خودت بر آن‌ها ببندی
 آفریقا:
هر سوسک از دید مادرش به زیبایی غزال است.
تفسیر: معادل فارسی‌اش می‌شود، اگر در دیده‌ی مجنون نشینی، به غیر از خوبی لیلی نبینی.
 روسی:
بشکه‌ی خالی بلندترین صدا را ایجاد می‌کند.
تفسیر: هیاهو و ادعای زیاد نشان از تهی بودن دارد.
 اسپانیا:
برای پختن یک املت خوشمزه ، حداقل باید یک تخم‌ مرغ شکست.
تفسیر: بدون صرف هزینه به نتیجه‌ مطلوب دست نخواهی یافت
 روسی:
هر که چاقوی بزرگی در دست دارد، لزوماً آشپز ماهری نیست.
تفسیر: دسترسی به امکانات مطلوب ضامن موفقیت نیست.
 ژاپنی :
اگر می خواهی جای رئیس ات بشینی پس هلش بده بره بالا
تفسیر: برای پیشرفت زیر آب کسی رو نزن.

نادر شاه در حال قدم زدن در باغش بود که باغبان خسته و ناراضی نزد وی رفت و گفت: پادشاه فرق من با وزیرت چیست؟! من باید این‌گونه زحمت بکشم و عرق بریزم ولی او در ناز و نعمت زندگی می‌کند و از روزگارش لذت می‌برد! نادر شاه کمی فکر کرد و دستور داد باغبان و وزیرش به قصر بیایند.
هردو آمدند و نادر شاه گفت: در گوشه‌ی باغ گربه‌ای زایمان کرده، بروید و ببینید چند بچه به دنیا آورده! هردو به باغ رفتند و پس از بررسی نزد شاه برگشتند و گزارش خود را اعلام نمودند.
ابتدا باغبان گفت: پادشاها من آن گربه‌ها را دیدم، سه بچه گربه زیبا زایمان کرده.
پس نوبت به وزیر رسید، وی برگه‌ای باز کرد و از روی نوشته‌هایش شروع به خواندن کرد: پادشاها من به دستور شما به ظلع جنوب غربی باغ رفتم و در زیر درخت توت آن گربه سفید را دیدم، او سه بچه به دنیا آورده که دوتای آن‌ها نر و یکی ماده است، نرها یکی سفید و دیگری سیاه و سفید است، بچه گربه ماده خاکستری رنگ است. حدودا یک ماهه هستند. من به صورت مخفی مادر را زیر نظر گرفتم و متوجه شدم آشپز هر روز اضافه غذاها را به مادر گربه‌ها می‌دهد و این‌گونه بچه گربه‌ها از شیر مادرشان تغذیه می‌کنند. همچنین چشم چپ بچه گربه ماده عفونت نموده که ممکن است برایش مشکل‌ساز شود!
نادر شاه رو به باغبان کرد و گفت: این است که تو باغبان شده‌ای و ایشان وزیر...

ثروتمندی از پنجره اتاقش به بیرون نگاه کرد و مردی را دید که در سطل زباله‌اش دنبال چیزی می‌گردد. گفت، خدا رو شکر فقیر نیستم.
مرد فقیر اطرافش را نگاه کرد و دیوانه‌ای با رفتار جنون‌آمیز در خیابان دید و گفت، خدا رو شکر دیوانه نیستم.
آن دیوانه در خیابان آمبولانسی دید که بیماری را حمل می‌کرد گفت، خدا رو شکر بیمار نیستم.
مریضی در بیمارستان دید که جنازه‌ای را به سرد خانه می‌برند. گفت، خدا رو شکر زنده‌ام.
فقط یک مرده نمی‌تواند از خدا تشکر کند. چرا امروز از خدا تشکر نمی‌کنیم که یک روز دیگر به ما فرصت زندگی داده است؟
به دیگران هم این را می‌گویید تا بدانند خدا آنها را هم دوست دارد؟
زندگی:
برای اینکه زندگی را بهتر بفهمیم باید به سه مکان برویم:
1.  بیمارستان
2.  زندان
3.  قبرستان
•  در بیمارستان می‌فهمید که هیچ چیز زیباتر از تندرستی نیست.
•  در زندان می‌بینید که آزادی گرانبهاترین دارایی شماست.
•  در قبرستان درمی‌یابید که زندگی هیچ ارزشی ندارد. زمینی که امروز روی آن قدم می‌زنیم فردا سقف‌مان خواهد بود.
پس بیایید برای همه چیز فروتن و سپاسگزار باشیم.

‌ داستان کوتاه و عمیق زیر رو با دقت بخوانید:
«رهبر باش، نه ره‌رو!»
روزى گوساله‌اى باید از جنگل بزرگ و سرسبزى مى‌گذشت تا به چراگاهش برسد. گوساله با بى‌درایتى، راه پُرپیچ و خم و پُرفراز و نشیبى را براى رسیدن انتخاب کرد. روز بعد سگى که از آنجا مى‌گذشت، از همان راهى که گوساله رفته بود، از جنگل گذشت.
مدتى بعد آن سگ که راهنماى گله بود، گله‌اش را وادار کرد تا از آن راه بروند. مدتى بعد انسان‌ها هم از این راه براى عبور و مرور خود استفاده کردند! مى‌آمدند و مى‌رفتند، به چپ و راست مى‌پیچیدند، بالا و پایین مى‌رفتند، شِکوه مى‌کردند و آزار مى‌دیدند.
مدتى بعد آن کوره راه تبدیل به جاده شد. حیوانات بیچاره زیر بارهاى سنگین از پاى مى‌افتادند و مجبور بودند راهى را که مى‌توانستند در عرض سى دقیقه طى کنند، سه ساعته بپیمایند، چون مجبور بودند همان راهى را بروند که گوساله گشوده بود!
سال‌ها گذشت و آن جاده، جاده اصلى یک روستا و بعد خیابان اصلى یک شهر شد. همه از مسیر این خیابان مى‌گذشتند و شکایت مى‌کردند، البته حق هم داشتند؛ اما هیچ‌کس سعى نمى‌کرد راه جدیدى باز کند!!
ــ این داستان مرا به یاد شعر زیبا و خاصى از شاعر معروف «پاراما هانسا یوگاناندا» انداخت:
«ترانه‌اى بخوان، که هیچ‌کسى نخوانده باشد.
فکرى بکن، که هیچ‌کسى در سر نپرورانده باشد.
به جاده‌اى قدم گذار، که هیچ‌کسى در آن گام ننهاده باشد.
اشکى بریز، که هیچ‌کسى براى خدا نریخته باشد.
صلح و آرامشى به افراد ببخش، که هیچ‌کسى به آنان نبخشیده باشد.
از او طلب کن تا تو را که در هیچ کجا پذیرا نیستند، بپذیرد.
همه را با عشقى که هیچ‌کس تا به حال احساس نکرده، دوست بدار و شجاعانه با قدرتى مهارناپذیر در نبرد زندگى، مبارزه کن.»

حالا که فکر میکنم میبینم چقدر همه چیز بی ارزش تر از آن بود که شب با چشم های خیس بخوابم و خودم را از نوشیدن یک فنجان چای با عزیزانم محروم کنم.. حالا که آدمها را شناخته ام و سردوگرم روزگار به تنم خورده میفهمم که لبخند زدن و رد شدن یعنی چه و مهم ترین مساله زندگی بشریت شاید صرف هندوانه ای خنک یا شنا در دریاچه ای کوچک در یکی از روزهای گرم تابستانی باشد؛ به دور از جنگ و خونریزی و کینه و انتقام...
دلم میخواست همه ی دخترها و پسرهای چهارده پانزده ساله را به بهترین کافه ی شهر ببرم و بگویم ببینید زندگی همین است! گاهی مثل همین چند طعم بستنی، خنک و شیرین گاهی مثل همین قهوه ی اسپرسو تلخ و گس...
اما یک چیزهایی دست آدم‌ نیست! انگار زندگی همین است... گاهی نمیگذارد هیچکس جز خودش درس هایش را در گوشت فرو کند و تو مجبوری  با صبر و حوصله قدم به قدم همراهش باشی. اما من میگویم سخت نیست. کافیست قلقش را بلد باشی ...زمینت که  زد بلند شوی غمگینت که کرد لبخند بزنی ... آنموقع به روزی میرسی که با خود بگویی زندگی همین است! همینکه گاهی دیر به محل کارت برسی، شیر روی گاز سر برود و در یک روز بارانی اتومبیلت خراب شود؛
خوشحالم که هرچه میگذرد به معنای زیباتری از زندگی میرسم. به آرامشی که حالا میدانم ساخته ی دست خودم است و هیچ کس و هیچ چیز توانایی گرفتنش از من را ندارد... و حتی دلم میخواهد باز هم قهوه ی اسپرسو بنوشم هرچقدر هم تلخ و گس...

دعا کردن اظهار عشق است، آشکار کردن عشقی که به خدا داریم. در دنیای عشق جایی برای ترسیدن یا منفعت شخصی وجود ندارد. انسانی که غایت آفرینش است باارزش و ازلی است. هیچ‎چیز برای او حرام نیست. در این صورت نه باید از دیگ‎های جوشان هراسی داشته باشد، نه در انتظار حوریان باشد. زیرا بهشت و جهنم، عیش و عذاب در فرداها نیست، حالاست. دردوردست‎ها نیست، این‌جاست.

باارزش‌ترین چیز در دنیا چیست؟
روزی فرشته‌ای از فرمان خدا سرپیچی کرد
 و برای پاسخ دادن به عمل اشتباهش در مقابل تخت قضاوت احضار شد.
فرشته از خداوند تقاضای بخشش کرد.
 خداوند با مهربانی نگاهی به فرشته انداخت و فرمود:
 ”من تو را تنبیه نمی‌کنم، ولی تو باید کفاره گناهت را بپردازی.
کاری را به تو محول می‌کنم، به زمین برو و باارزش‌ترین چیز دنیا را برای من بیاور“.
 فرشته خوشحال از اینکه فرصتی برای بخشوده شدن دارد به سرعت به سمت زمین رفت.
سال‌ها در روی زمین به دنبال باارزش‌ترین چیز دنیا گشت.
روزی به یک میدان جنگ رسید، سرباز جوانی را یافت که به سختی زخمی شده بود مرد جوان در دفاع از کشورش با شجاعت جنگیده بود و حالا در حال مردن بود فرشته آخرین قطره از خون سرباز را برداشت و با سرعت به بهشت بازگشت.
خداوند فرمود: ”به راستی چیزی که تو آورده‌ای باارزش است. سربازی که زندگی‌اش را برای کشورش می‌دهد، برای من خیلی عزیز است، ولی برگرد و بیشتر بگرد“.
فرشته به زمین بازگشت و به جست‌وجوی خود ادامه داد.
سالیان دراز در شهرها، جنگل‌ها و دشت‌ها گردش کرد.
 سرانجام روزی در بیمارستان بزرگ پرستاری را دید که بر اثر یک بیماری در حال مرگ بود.
پرستار از افرادی مراقبت کرده بود که این بیماری را داشتند و آنقدر سخت کار کرده بود که مقاومتش را از دست داده بود. پرستار رنگ پریده در تختخواب سفری خود خوابیده بود و نفس نفس می‌زد.
در حالی که پرستار نفس‌های آخرش را می‌کشید، فرشته آخرین نفس پرستار را برداشت و به سرعت به سمت بهشت رفت.
و به خداوند گفت: ”خداوندا! مطمئناً آخرین نفس این پرستار فداکار باارزشمندترین چیز در دنیا است.
خداوند پاسخ داد: این نفس چیز باارزشی است. کسی که زندگی‌اش را برای دیگران می‌دهد. یقیناً از نظر من باارزش است.
ولی برگرد و دوباره بِگرد فرشته برای جست‌وجوی دوباره به زمین بازگشت و سالیان زیادی گردش کرد.
شبی مرد شروری را که بر اسبی سوار بود در جنگل یافت. مرد به شمشیر و نیزه مجهز بود. او می‌خواست از نگهبان جنگل انتقام بگیرد. مرد به کلبه کوچکی که جنگلبان و خانواده‌اش در آن زندگی می‌کردند، رسید.
 نور از پنجره بیرون می‌زد.
مرد شرور از اسب پائین آمد و از پنجره، داخل کلبه را با دقت نگاه کرد.
زن جنگلبان را دید که پسرش را می‌خواباند، و صدای او را که به فرزندش دعای شب را یاد می‌داد، شنید چیزی درون قلب سخت مرد، ذوب شد. آیا دوران کودکی خودش را به یاد آورده بود.
 چشمان مرد پر از اشک شده بود و همانجا از رفتار و نیت زشت پشیمان شد و توبه کرد.
فرشته قطره‌ای اشک از چشم مرد برداشت و به سمت بهشت پرواز کرد.
 خداوند فرمود: ”این قطره اشک باارزش‌ترین چیز در دنیا است
 برای اینکه این اشک آدمی است که توبه کرده و توبه درهای بهشت را باز می‌کند“.

انتخاب برتر
مورچه کوچکی بود که هر روز صبح زود سرکار حاضر می شد و بلافاصله کار خود را شروع می کرد.
مورچه خیلی کار می کرد و تولید زیادی داشت و از کارش راضی بود.
سلطان جنگل (شیر) از فعالیت مورچه که بدون رئیس کار می کرد، متعجب بود.
شیر فکر می کرد اگر مورچه می تواند بدون نظارت این همه تولید داشته باشد، به طور مسلم اگر رئیسی داشته باشد، تولید بیشتری خواهد داشت.
بنابراین شیر یک سوسک را که تجربه ریاست داشت
و به نوشتن گزارشات خوب مشهور بود، به عنوان رئیس مورچه استخدام کرد.
سوسک در اولین اقدام خود برای کنترل مورچه ساعت ورود و خروج نصب کرد.
سوسک همچنین به همکاری نیاز داشت که گزارشات او را بنویسد و تایپ کند.سوسک بدین منظور و همچنین برای بایگانی و پاسخگویی به تلفن ها یک عنکبوت استخدام کرد.
شیر از گزارش های سوسک راضی بود
 و از او خواست که از نمودار برای تجزیه و تحلیل نرخ و روند رشد تولیدی که توسط مورچه صورت می گیرد، استفاده کندتا شیر بتواند این نمودار ها را در گزارش به مجمع مدیران جنگل به کار برد.
سوسک برای انجام امور یک کامپیوتر و پرینتر لیزری خریداری کرد.
 سوسک برای اداره واحد تکنولوژی اطلاعات یک زنبور نیز استخدام کرد.
مورچه که زمانی بسیار فعال بود
و در محیط کارش احساس آرامش می کرد، کاغذ بازی های اداری و جلسات متعددی که وقت او را می گرفت دوست نداشت.
شیر به این نتیجه رسید که فردی را به عنوان مدیر داخلی واحدی که مورچه در آن کار می کرد، بکار گمارد.
این پست به ملخ داده شد.
اولین کار ملخ خریداری یک فرش و صندلی برای کارش بود.
ملخ همچنین به کامپیوتر و کارمند نیاز داشت که آنها را از اداره قبلی خودش آورد تا به او در تهیه و کنترل بودجه و بهینه سازی برنامه ها کمک کند
محیطی که مورچه در آن کار می کرد، حال به مکانی فاقد شور و نشاط تبدیل شده بود. دیگر هیچ کس نمی خندید و همه غمگین و نگران بودند.
با مطالعه گزارش های رسیده شیر متوجه شد که تولیدات مورچه کمتر از قبل شده است.
بنابراین شیر یک جغد با پرستیژ را به عنوان مشاور عالی استخدام کرد و به او ماموریت داد تا امور را بررسی کرده، مشکلات را مشخص و راه حل ارائه نماید.
جغد سه ماه وقت صرف کرد و گزارشی در چند جلد تهیه نمود و در آخر نتیجه گرفت که مشکلات پیش آمده ناشی از وجود تعداد زیاد کارمند است. و باید تعدیل نیرو صورت گیرد. و بنابراین شیر دستور داد که مورچه را اخراج نمایند زیرامورچه دیگر انگیزه ای برای کار نداشت.

اون‌ها ممکنه که خانواده، پول و کار خیلی خوبی داشته باشند، اما گاهاً دچار انزوا و اندوه بشوند. همونطور که "ارنست همینگوی" می‌گه: "شادی کمترین چیزی است که در افراد باهوش یافت می‌شود".
البته این موضوع را نمی‌شه به کل افراد باهوش تعمیم داد؛ با این حال عوامل احتمالی که موجب عدم نشاط در افراد باهوش می‌شن را در زیر فهرست کرده‌ام:
هرچیزی را بیش از حد تحلیل می‌کنند!
باهوش‌ها overthinker های خوبی هستند‌؛ یعنی به هر اتقاقی که در زندگی‌شون می‌افته بیش از حد فکر می‌کنند. حالا فرض کنید این اتفاق، ناخوشایند باشه و در حل کردنش هم دچار مشکل بشن!
 استانداردها و آرمان‌های بزرگی دارند.
اغلب افراد باهوش به آرمان‌های بزرگی فکر می‌کنند و با دستاوردهای کوچک در زندگی‌شون قانع نمی‌شن. شاید دارای نوعی نگرش کمال‌گرایی در جنبه‌های مختلف زندگی هستند.
 بر خودشون خیلی سخت می‌گیرند!
افراد باهوش معمولاً به‌سادگی از کنار رفتار خود نمی‌گذرند؛ با هر اشتباه یا شکست، خودشون را سرزنش می‌کنند. مثلاً کافیه شب‌هنگام، موقع خواب یاد یک کاری بیافتند که درست انجام نداده‌اند! احساس گناه، کلافگی و مرور افکار منفی، خواب را بر چشم اون‌ها حرام می‌کنند!
ضعف در ارتباطات عمیق
معمولاً افراد باهوش احساس تنهایی می‌کنند و می‌گن کسی ما را درک نمی‌کنه و آنطور که باید، از زحمات ما قدردانی نمی‌شه. تحقیقات علمی بر این مسئله تاکید دارند که افراد با ضریب هوشی بالا در مقایسه با افراد با ضریب هوشی متوسط دچار ضعف بیشتری در ارتباطات اجتماعی هستند. باهوش‌ها معمولاً در حال زندگی نمی‌کنند؛ اتفافات کوچک، زیبا و ساده‌ی زندگی شاید موضوع جالبی برای گفتگوهای و تعاملات خانوادگی و اجتماعی آن‌ها نباشند و حتی در لحظات زیبای زمان "حال" خود، به برنامه‌ها و تصمیمات خود در "آینده" فکر می‌کنند.
در آخر اینکه
"شاد بودن" خودش یه نوع هوشمندی است. باهوش باشید!

مدیران یک طرفه مدیرانی هستند که عادت کرده اند، همیشه از همکاران خود توقع حمایت و وفاداری داشته باشند ، بدون اینکه این وفاداری و حمایت متقابل باشد و آنان نیز به موقع ،در مقام دفاع از کارمندان خود برآیند . این مدیران از وفاداری به کارمندان و وفاداری به کارفرما، جانب مقامات مافوق را می گیرند.
طرز تشخیص
از خود بپرسید تا بحال چند بار خود را سپر بلا کرده اید و از کارمندان در برابر انتقادات ناوارد، دفاع کرده اید؟ چند بار در مقابل مافوق بی مورد بودن انتظارات آنها را درباره ی طرز کار کارمندان ثابت کرده اید؟ چندبار مسئولیت اشتباه زیردستان را به عهده ی خود گرفته اید و عواقب آن را هم متقبل شده اید؟
 اگر در این باره رقم قابل ملاحظه ای به دست نیاوردید شما به این بیماری دچار هستید.
 طرز درمان
این کلام سیمون بولیوار را به یاد داشته باشید و به آن عمل کنید: نخستین شرط لازم برای فرماندهی آن است که فرمانده در کار خود تبحر داشته باشد و دومین شرط لازم، وفاداری نسبت به زیردستان است.
پس وفاداریتان را نسبت به زیردستان تقویت نموده و بالا ببرید .

تسلیت

تسلیت تسلیت تسلیت تسلیت

درگذشت جمعی از هموطنان عزیزم را تسلیت عرض میکنم.

ایران کرمانشاه ایران کرمانشاه 

سلام وعلیکم تسلیت عرض میکنم این فاجعه دردناک رو به همه الخصوص خانواده های داغ دار 

من یک ایرانی ام منم  یک پاسدار سپاه ام

ﺟﺎﯼ " ﺷﻬید ﻫﻤﺖ" ﺧﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺧﺎﻧﻤﺶ ﻣﯿﮕﻔﺖ:
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﻪ ﺷﻮﺧﯽ ﺑﻬﺶ ﻣﯿﮕﻔﺘﻢ‌ ﺍﮔﻪ ﺑﺪﻭﻥ ﻣﺎ ﺑﺮﯼ بهشت، ﮔﻮﺷﺘﻮ می بُرَم ..
ﺍﻣﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﺟﻨﺎﺯﻩ ﺭﻭ آﻭﺭﺩﻥ ﺩﯾﺪﻡ ﮐﻪ ﺍﺻﻼ ﺳﺮﯼ ﺩﺭ ﮐﺎﺭ ﻧﯿﺴﺖ ...
ﺟﺎﯼ " ﺷﻬﯿﺪ ﭼﻤﺮﺍﻥ" ﺧﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﯾﻪ ﺭﻭﺳﺮﯼ ﺑﻪ ﻫﻤﺴﺮ ﻟﺒﻨﺎﻧﯽ ﺍﺵ ﻏﺎﺩﻩ ﺟﺎﺑﺮ ﻫﺪﯾﻪ ﺩﺍﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ :
ﺑﭽﻪ ﻫﺎﯼ ﯾﺘﯿﻢ ﺧﺎﻧﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻥ ﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺣﺠﺎﺏ ﺑﺒﯿﻨﻦ ...
ﺟﺎﯼ " ﺷﻬﯿﺪ ﺣﻤﯿﺪ ﺑﺎﮐﺮﯼ" ﺧﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺧﺎﻧﻢ ﻓﺎﻃﻤﻪ ﺍﻣﯿﺮﺍﻧﯽ ﻫﻤﺴﺮﺵ ﻣﯿﮕﻔﺖ :
ﺑﻪ ﭼﺸﻢ ﻣﻦ ﺧﻮﺷﮕﻠﺘﺮﯾﻦ ﭘﺎﺳﺪﺍﺭ ﺭﻭﯼ ﺯﻣﯿﻦ ﺑﻮﺩ ...
ﺟﺎﯼ " ﺷﻬﯿﺪ ﺯﯾﻦ ﺍﻟﺪﯾﻦ" ﺧﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻣﯿﮕﻔﺖ :
ﺩﺭ ﺯﻣﺎﻥ ﻏﯿﺒﺖ ﺍﻣﺎﻡ ﺯﻣﺎﻥ ﺑﻪ ﮐﺴﯽ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﻣﯿﮕﻮﯾﻨﺪ ﮐﻪ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺷﻬﺎﺩﺕ ﺑﺎﺷﺪ ...
ﺧﺎﻧﻤﺶ ﻣﯿﮕﻔﺖ : ﻫﻨﻮﺯﻡ ﮐﻪ ﻫﻨﻮﺯ ﺍﺳﺖ ﺻﺪﺍﯼ ﮐﻤﯿﻞ ﺧﻮﺍﻧﺪﻧﺶ ﺭﺍ ﻣﯿﺸﻨﻮﻡ .. ﺁﯾﺎ ﺑﺎﻭﺭﺗﺎﻥ ﻣﯿﺸﻮﺩ ؟
 ﺟﺎﯼ " ﺷﻬﯿﺪ ﻋﺒﺎﺩﯾﺎﻥ" ﺧﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺧﺎﻧﻤﺶ ﺩﺭ ﻣﺮﺛﯿﻪ ﺍﯼ ﻏﻢ ﺍﻧﮕﯿﺰ ﺧﻄﺎﺏ ﺑﻪ ﺷﻮﻫﺮ ﺷﻬﯿﺪﺵ ﻧﻮﺷﺖ :
ﺑﺲ ﻧﯿﺴﺖ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﺳﺎﻝ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺗﻮ ﺩﻭﯾﺪﻥ ﻭ ﻧﺮﺳﯿﺪﻥ ...؟
ﺗﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﺗﻮ ﺑﻮﺩﯼ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺷﻬﺮ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺷﻬﺮ ﺭﻓﺘﻦ ﻭ ﺁﻭﺍﺭﮔﯽ ﺑﻮﺩ
ﻭﻗﺘﯽ ﻫﻢ ﺭﻓﺘﯽ ﺩﺭﺑﺪﺭﯼ ﻭ ﺑﯽ ﮐﺴﯽ ..
ﭘﺲ ﮐﯽ ﻧﻮﺑﺖ ﻣﻦ ﻣﯿﺸﻮﺩ؟
ﺟﺎﯼ " ﺷﻬﯿﺪ ﺩﻗﺎﯾﻘﯽ" ﺧﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺗﻮﯼ ﻭﺻﯿﺖ ﻧﺎﻣﻪ ﺧﻄﺎﺏ ﺑﻪ ﻫﻤﺴﺮﺵ ﻧﻮﺷﺖ :
" ﺍﮔﺮ ﺑﻬﺸﺖ ﻧﺼﯿﺒﻢ ﺷﺪ ﻣﻨﺘﻈﺮﺕ ﻣﯿﻤﺎﻧﻢ "...
حالا ﺧﺎﻧﻤﺶ می ﮔوید:
ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﺰﺭﮒ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﻧﮕﺬﺍﺷﺘﻢ ﺁﺏ ﺗﻮﯼ ﺩﻟﺸﺎﻥ تکان ﺑﺨﻮﺭﺩ ... ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺳﺖ ﺩﯾﮕﺮ ..
ﻭ ﺣﺎﻻ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﻧﻮﺑﺘﻢ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺍﻡ ﺗﺎ ﺍﻭ ﺍﯾﻨﻘﺪﺭ ﭘﺸﺖ ﺩﺭﻫﺎﯼ ﺑﺎﺯ ﺑﻬﺸﺖ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭﻡ ﺭﺍ ﻧﮑﺸﺪ ...
ﺍﻟﺒﺘﻪ ﺑﺪ ﻫﻢ ﻧﯿﺴﺖ .. ﺑﮕﺬﺍﺭ ﯾﮏ ﺑﺎﺭ ﻫﻢ ﺍﻭ ﻣﺰﻩ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﺭﺍ ﺑﭽﺸﺪ.
 ﺟﺎﯼ " ﺷﻬﯿﺪ ﻣﺤﻤﺪ ﺍﺻﻐﺮﯼ ﺧﻮﺍﻩ" ﺧﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻫﻤﺮﺯﻣﻬﺎﺵ ﺑﻪ ﺍﻭ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩ:
ﻣﺤﻤﺪ! ﻣﻦ ﺩﻟﻢ ﺑﻪ ﺣﺎﻝ ﺗﻮ ﻣﯿﺴﻮﺯﻩ ..ﺑﺎ ﺁﻥ ﻗﺪ ﻭ ﻗﺎﻣﺖ ﺭﺷﯿﺪﺕ،
ﺁﺧﻪ ﻫﯿﭻ ﺟﻌﺒﻪ ﺍﯼ ﭘﯿﺪﺍ ﻧﻤﯿﺸﻪ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺗﻮﺵ ﺑﺬﺍﺭﻥ...
ﻫﻤﻪ ﺗﺎﺑﻮﺕ ﻫﺎﯼ ﺟﺒﻬﻪ ﺍﺯ ﻗﺪﺕ ﮐﻮﺗﺎﻫﺘﺮﻧﺪ ..
ﺧﺎﻧﻤﺶ ﮔﻔﺖ:
ﭘﯿﮑﺮ ﻣﺤﻤﺪ ﺭﻭ ﻧﯿﺎﻭﺭﺩﻥ .....
ﺑﻪ ﻫﻤﺮﺯﻡ ﺷﻮﻫﺮﻡ ﮔﻔﺘﻢ:
ﻓﻘﻂ ﺑﮕﯿﺪ ﭼﺮﺍ ﻧﯿﺎﻭﺭﺩﯾﻨﺶ ...؟
ﺁﻗﺎﯼ ﻋﺎﺑﺪﭘﻮﺭ ، ﻫﻤﺮﺯﻡ ﺷﻮﻫﺮﻡ ﮔﻔﺖ:
ﻓﮑﺮ ﻧﮑﻦ ﻣﻦ ﺍﯾﻨﻘﺪﺭ ﺑﯽ ﻏﯿﺮﺕ ﺑﻮﺩﻡ ﮐﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﺑﺮﮔﺮﺩﻡ ﻭ ﻣﺤﻤﺪ ﺭﺍ ﻧﯿﺎﺭﻡ ..
ﻣﺮﺗﺐ ﻣﯿﺰﺩﻧﺪ ﻭ ﻧﻤﯿﺬﺍﺷﺘﻨﺪ ﺗﮑﻮﻥ ﺑﺨﻮﺭﯾﻢ ...
ﻫﻤﻮﻥ ﺑﺎﻻﯼ ﮐﻮﻩ ﮔﺬﺍﺷﺘﯿﻤﺶ
 ﺟﺎﯼ " ﺷﻬﯿﺪ ﺣﺴﻦ ﺁﺑﺸﻨﺎﺳﺎﻥ" ﺧﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻫﻤﺴﺮﺵ ﺩﺭ ﺗﺸﯿﯿﻊ ﺟﻨﺎﺯﻩ ﺑﻪ ﭘﺴﺮﻫﺎﯾﺶ ﺍﻓﺸﯿﻦ ﻭ ﺍﻣﯿﻦ ﻣﯿﮕﻔﺖ :
ﮐﻒ ﭘﺎﯼ ﺑﺎﺑﺎ ﺭﺍ ﻣﺎﭺ ﮐﻨﯿﺪ... ﭘﺎﯼ ﺑﺎﺑﺎ ﺧﯿﻠﯽ ﺧﺴﺘﻪ ﺍﺳﺖ...
ﻭ ﭘﺴﺮﻫﺎ ﻫﻢ ﻫﯽ ﮐﻒ ﭘﺎﯼ ﺑﺎﺑﺎ ﺭﺍ ﻣﯿﺒﻮﺳﯿﺪﻧﺪ...
ﻫﻤﺴﺮﺵ ﮔﻔﺖ :
ﻟﺒﺎﺳﻬﺎﯼ ﺧﻮﻧﯽ ﻫﻤﺴﺮﻡ ﺭﺍ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﺩﺍﺧﻞ ﯾﮏ ﮐﯿﺴﻪ ﭘﻼﺳﺘﯿﮏ...
ﺭﻭﺯ ﺳﻮﻡ ﮐﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺧﻠﻮﺕ ﺗﺮ ﺷﺪ ﺭﻓﺘﻢ ﮐﯿﺴﻪ ﺭﺍ ﺁﻭﺭﺩﻡ...
ﺧﻮﻥ ﻫﻢ ﺍﮔﺮ ﺑﻤﺎﻧﺪ ﺑﻮﯼ ﻣﺮﺩﺍﺭ ﻣﯿﮕﯿﺮﺩ . ﺑﺎ ﺍﺣﺘﯿﺎﻁ ﮔﺮﻩ ﺍﺵ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﻟﺒﺎﺳﻬﺎ ﺭﺍ ﺁﻭﺭﺩﻡ ﺑﯿﺮﻭﻥ ..
ﺑﻮﯼ ﻋﻄﺮ ﭘﯿﭽﯿﺪ ﺗﻮﯼ ﺧﺎﻧﻪ ...
ﻋﻄﺮ ﮔﻞ ﻣﺤﻤﺪﯼ ..
ﺑﻮﯼ ﻋﻄﺮﯼ ﮐﻪ ﺣﺴﻦ ﻣﯿﺰﺩ ..
ﮔﺎﻫﯽ ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﮐﺎﺵ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻟﺒﺎﺳﻬﺎ ﻋﮑﺲ ﻣﯿﮕﺮﻓﺘﻢ ...
ﺍﻣﺎ ﻓﺎﯾﺪﻩ ﺍﯼ ﻧﺪﺍﺭﺩ ..
ﺗﻮﯼ ﻋﮑﺲ ﮐﻪ ﻣﻌﻠﻮﻡ ﻧﯿﺴﺖ ﺧﺎﻧﻪ ﭼﻪ ﺑﻮﯾﯽ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ
ﺟﺎﯼ " ﺷﻬﯿﺪ ﻋﻠﻤﺪﺍﺭ" ﺧﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻣﯿﮕﻔﺖ:
ﺑﺮﺍﯼ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ ﺧﻮﺩ ﺩﻋﺎﯼ ﺷﻬﺎﺩﺕ ﮐﻨﯿﺪ .
و در آخر دعا کنید شهید شویم که اگر شهید نشویم باید بمیریم.
جای "شهید حاج حمید تقوی" خالی که با توجه به درجه و مقامش در سپاه پاسدارن ، با کمال تواضع در نوشته های خود مینویسد:
(هیچ اگر هیچ است من سایه ی هیچم)

شادی ارواح طیبه شهدا وسلامتی خانواده آنان صلوات

امروز ظهر بابام رسیور رو برداشت و گفت تا بعد از عاشورا ماهواره تعطیل!!!
من با ناراحتی گفتم چرا و خلاصه کلی مشاجره با بابا و یه سیلی آبدار که حواله شد تو گوشم. ....
واسه همین قهر کردم و ناهار نخوردم و واسه شام هم گفتن برو تو هیأت عزاداری یه نذری ، چیزی واسه خودت جور کن
خلاصه ما هم با این قیافه اجق وجق رفتیم مسجد محل!! فضا معنوی و تریپ عزا منو دستپاچه کرد و گفتم حاج آقا اینجا افطار میدن؟ یارو با تعجب نگام کرد و گفت:افطار!!
تو یه لحظه همه نگاهها اومد سمتم و صدای صلوات اومد.
حاج آقا گفت ما کجاییم و تو کجا؟ خلاصه آبجوش نباتو یه پرس چلوکباب زعفرانی و نوشابه و سالاد و چای تازه دم و....
حاج آقا به افراد تو مسجد گفت از این برادر باید روزه گرفتن واقعی رو یاد گرفت که محرمش و لب تشنه و گرسنه میگذرونه
. سرتون رو درد نیارم الان صدر مجلس نشستم و پارچه تبرکی بهم میمالونن و رو به سمت من سینه میزنن
10 دقیقه دیگه قراره یه نوزاد بیارن که من تو گوشش اذان و اقامه بخونم!
بغض گلوم رو گرفته!!

«مردم را با لقب صدا نکنید.»
«روزانه از خدا معذرت خواهی کنید.»
«خدا را همیشه ناظر خود ببینید.»
«لذت گناه را فانی و رنج آن را طولانی بدانید.»
«بدون تحقیق قضاوت نکنید.»
«اجازه ندهید نزد شما از کسی غیبت شود.»
«صدقه دهید،چشم به جیب مردم ندوزید.»
«شجاع باشید،مرگ یکبار به سراغتان می آید.»
«سعی کنید بعد از خود،نام نیک بجای بگذارید.»
«دین را زیاد سخت نگیرید.»
«با علما و دانشمندان با عمل ارتباط برقرار کنید.»
«انتقادپذیر باشید.»
«مکار و حیله گر نباشید.»
«حامی مستضعفان باشید.»
«اگر میدانید کسی به شما وام نمیدهد،از او تقاضا نکنید.»
«نیکوکار بمیرید.»
«خود را نماینده خدا در امر دین بدانید.»
«فحّاش و بذله گو نباشید.»
«بیشتر از طاقت خود عبادت نکنید.»
«رحم دل باشید.»
«با قرآن آشنا شوید.»
«تا میتوانید بدنبال حل گره مردم باشید.»
«گریه نکردن از سختی دل است.»
«سختی دل از گناه زیاد است.»
«گناه زیاد از آرزوهای زیاد است.»
«آرزوی زیاد از فراموشی مرگ است.»
«فراموشی مرگ از محبت به مال دنیاست.»
«محبت به مال دنیا سرآغاز همه خطاهاست»
از امام علی (ع)پرسیدند :
واجب و واجبتر چیست؟
نزدیک و نزدیکتر کدامند؟
عجیب و عجیبتر چیست؟
سخت و سخت تر چیست؟
فرمود :
واجب اطاعت از الله و واجبتر از آن ترک گناه است.
نزدیک قیامت و نزدیکتر از آن مرگ است.
عجیب دنیا وعجیبتر ازآن محبت دنیاست.
سخت قبر است وسخت تر از آن دست خالی رفتن به قبر است.

یکی از نوکرا و کذاکرای ارباب میگفت: دو ماه پیش خواهرم کربلا بود تو صحن حضرت عباس(ع) بودیم مداح داشت روضه میخوند یه وقت دیدیم یه پیرمردی اومد از یقه مداح رو گرفت کشید پایبن گفت عباس(ع) دروغ میگه ...عباس (ع)دروغ میگه مداح آرومش کرد بهش گفت چی شده گفت من بعد چند سال بچه دار شدم الان که بزرگ شده رفته تو کما با خودم گفتم درمون دردش پیش عباسه (ع)از شهرمون اومدم کربلا امروز زنگ زدن بهم گفتن بچت تمام کرده مرده...دروغ میگن که عباس(ع)حاجت میده مجلس بهم ریخت ...
فرداش تو صحن حضرت بودیم که دیدیم پیرمرده پا برهنه اومد ..با خودمون گفتیم الان مداح رو میزنه دوباره..دیدیم اومد جلو سکوی که مداح روش واساده بود دستشو گرفت گفت بیا بریم بغل ضریح بخون همه کسایی که دیروز بودنم هم باشن...میخوام بگم غلط کردم... گریه میکردو میگفت..مداح گفت حاجی چی شده .. گفت خانوومم زنگ زد گفت چوون نمیذارن زنان تو غسال خونه برن التماس کردم گفتم بازار بچه ام رو تو سرد خوونه ببینم... میگه همین که کشو رو کشیدن بیروون دیدیم رو نایلون بخار نشسته سریع اوردنش بهش شوک دادن بعد چند دقیقه به هوش اومد ..
پسرمون وقتی نشست گفت بابای من کجاست؟
گفتم بابات کربلاست ... گفت بهش زنگ بزن بگو زمانی که تو کما ونزدیک مرگ بودم آقای خوش سیما واندام اومد گفت ...پسرم بلند شو... به بابات سلام برسون بگو...
ابروی من یک بار تو سرزمین کربلا رفته بود..
چرا دوباره ابروی منو بردی...برو بهش بگو عباس دروغ نمیگه....‏
یا علمدار الحسین (ع)ادرکنی یا سقا دشت کربلا

زیباترین واژه ای که یادگرفتی چیست؟
 پذیرش است پذیرش یعنی
 پذیرفتن اینکه من کامل نیستم
 پذیرفتن شرایط با تمام سختیهاش
پذیرفتن آدم ها با تمام نقص هاشون.
پذیرفتن اینکه انتظار از دیگران نداشتن
پذیرفتن اینکه گاهی من هم اشتباه میکنم.
پذیرفتن اینکه هیچ کس مسئول زندگی من نیست.
پذیرفتن اینکه مشکلات هست و باید به مسیر ادامه داد.

ما از قبیل محسن حججی کم نداریم.سیدعلی خامنه ای

ای غربیان بگوش وبه هوش:
حسین فهمیده را از کتاب های درسی حذف کردید غافل از آن که محسن حججی را درتاریخ ثبت کردیم.
کاری از علی محمد مراغی تقدیم به شهدا

محرم

ﻣﺎﺩﺭﯼ ﺭﻭ ﺑﻪ ﻓﺮﺯﻧﺪﺵ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻧﺼﯿﺤﺖ ﮐﺮﺩ؛
ﻓﺮﺯﻧﺪﻡ!
ﺭﻭﺯﯼ ﺍﺯ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﻣﺮﺍ ﭘﯿﺮ ﻭ ﻓﺮﺗﻮﺕ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﺩﯾﺪ...
ﻭ ﺩﺭ ﮐﺎﺭﻫﺎﯾﻢ ﻏﯿﺮ ﻣﻨﻄﻘﯽ!
ﺩﺭ ﺁﻥ ﻭﻗﺖ ﻟﻄﻔﺎً ﺑﻪ ﻣﻦ ﮐﻤﯽ ﻭﻗﺖ ﺑﺪﻩ ﻭ ﺻﺒﺮ ﮐﻦ ﺗﺎ ﻣﺮﺍ ﺑﻔﻬﻤﯽ...
ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﺩﺳﺘﻢ ﻣﯽ ﻟﺮﺯﺩ ﻭ ﻏﺬﺍﯾﻢ ﺑﺮ ﺭﻭﯼ ﻟﺒﺎﺳﻢ ﻣﯽ ﺭﯾﺰﺩ،
ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﺍﺯ ﭘﻮﺷﯿﺪﻥ ﻟﺒﺎﺳﻢ ﻧﺎﺗﻮﺍﻧﻢ،
ﭘﺲ ﺻﺒﺮ ﮐﻦ ﻭ ﺳﺎﻟﻬﺎﯾﯽ ﺭﺍ ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﺁﻭﺭ ﮐﻪ ﮐﺎﺭﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻧﻤﯿﺘﻮﺍﻧﻢ
ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺩﻫﻢ،
ﺑﻪ ﺗﻮ ﯾﺎﺩ ﻣﯿﺪﺍﺩﻡ...
ﺍﮔﺮ ﺩﯾﮕﺮ ﺟﻮﺍﻥ ﻭ ﺯﯾﺒﺎ ﻧﯿﺴﺘﻢ،
ﻣﺮﺍ ﻣﻼﻣﺖ ﻧﮑﻦ ﻭ ﮐﻮﺩﮐﯽﺍﺕ ﺭﺍ ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﺁﻭﺭ،
ﮐﻪ ﺗﻼﺵ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺯﯾﺒﺎ ﻭ ﺧﻮﺷﺒﻮ ﮐﻨﻢ...
ﺍﮔﺮ ﺩﯾﮕﺮ ﻧﺴﻞ ﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﻧﻤﯽﻓﻬﻤﻢ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻧﺨﻨﺪ،
ﻭﻟﯽ ﺗﻮ ﮔﻮﺵ ﻭ ﭼﺸﻢ ﻣﻦ،
ﺑﺮﺍﯼ ﺁﻧﭽﻪ ﻧﻤﯽﻓﻬﻤﻢ ﺑﺎﺵ...
ﻣﻦ ﺑﻮﺩﻡ ﮐﻪ ﺍﺩﺏ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺁﻣﻮﺧﺘﻢ،
ﻣﻦ ﺑﻮﺩﻡ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺁﻣﻮﺧﺘﻢ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺑﺎ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﻭﺑﻪ ﺭﻭ ﺷﻮﯼ،
ﭘﺲ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﯽ ﭼﻪ ﮐﻨﻢ ﻭ ﭼﻪ ﻧﮑﻨﻢ...؟!
ﺍﺯ ﮐﻨﺪ ﺷﺪﻥ ﺫﻫﻨﻢ ﻭ ﺁﺭﺍﻡ ﺻﺤﺒﺖ ﮐﺮﺩﻧﻢ ﻭ ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩﻧﻢ، ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺻﺤﺒﺖ
ﺑﺎ ﺗﻮ ﺧﺴﺘﻪ ﻧﺸﻮ...
ﭼﻮﻥ ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ ﻣﻦ ﺍﮐﻨﻮﻥ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﻢ.
ﺗﻮ ﺍﮐﻨﻮﻥ ﺗﻤﺎﻡ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﻦ ﻫﺴﺘﯽ.
ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺗﻮﻟﺪﺕ ﺑﺎ ﺗﻮ ﺑﻮﺩﻡ؛
ﭘﺲ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﻣﺮﮔﻢ ﺑﺎ ﻣﻦ ﺑﺎﺵ...

امروز به خودم گفتم من زندگی خودم را میکنم و
 برایم مهم نیست چگونه قضاوت میشوم یا خواهم شد.
چاقم,
لاغرم,
قد بلندم,
 کوتاه قدم,
سفیدم ,
و....
 همه اش به خودم مربوط است .
مهم بودن یا نبودن رو فراموش کن
روزنامه ی روز شنبه زباله ی روز یکشنبه است
زندگی کن به شیوه خودت
با قوانین وحاکمیت خودت
با باورها و ایمان قلبی خودت
مردم دلشان می خواهد
موضوعی برای گفتگو داشته باشندهمین
برایشان فرقی نمی کند چگونه هستی...
هر جور که باشی،
حرفی برای گفتن دارند. شاد باش و  از زندگی لذت ببر
ازقدیم گفتن که هیچ وقت نمیشه دهن مردم رو بست

شمر کیست؟

مردی که شانزده بار پای پیاده به حج رفت اما حسین(ع) را کشت؟
یکی از افراد مقابل امام حسین، شمر بن ذی الجوشن است.
از فرماندهان سپاه امام علی در جنگ صفین و جانباز امیر المومنین!
کسی که در میدان جنگ تا شهادت پیش رفت.
این چنین کسی حالا در کربلا شمر می‌شود.
با ورودش به کربلا همه چیز عوض می‌شود.
شمر آدم کوچکی نیست اگر نیایش های شمر را برای شما بخوانند و به شما بگویند که این ها مال شمر است شما با آن ها گریه می کردید.
هیچ گاه گفته نمی شود که وقتی شمر دستش را به حلقه خانه خدا می زد چگونه با خدا زمزمه می کرد!
این آقایی که ما صحبتش را می کنیم (شمر!!) شانزده بار با پای پیاده به سفر حج رفته است.
فکر نکنید شمر اهل نماز و روزه نبوده و یا از آن دسته آدم هایی بوده که عرق می خوردند، عربده می کشیدند؛ شمر و بسیاری دیگر که آن طرف ایستاده اند، آدم هایی هستند که پیشانی پینه بسته داشتند!!
بسیاری از آن ها اهل تهجد بودند.
در کربلا هر روز بیست هزار نفر در فرات غسل می کردند.
غسل قربة الی الله که حسین را بکشند و می گفتند: غسل می کنیم تا ثوابش بیشتر باشد!!
در ظهر عاشورا وقتی ابا عبدالله  برای نماز خواندن، اذان می گفتند فکر نکنید در آن طرف کسی نماز نمی خواند.
 آن ها هم نماز می خواندند! برخی از این افراد به ابا عبدالله علیه السلام می گویند که نماز شما قبول نیست!
و حبیب به آن ها می گوید: « نماز شما قبول است؟! »
درگیری می شود .حبیب به شهادت می رسد.
حبیب پیش از نماز ظهر ابا عبدالله به شهادت رسیدند.
ما در کربلا به کلاس شمر شناسی نیاز داریم.
یک کلاس به عنوان تحلیل شخصیت شمر.
شمری که شانزده بار به مکه رفته، جانباز امیر المومنین بود، کسی که در کنار مولا زخمی شده بود، چه شد که فرمانده جنگ حضرت علی علیه السلام به این جا رسید؟

روزی که به دخترت یاد دادی تا ازدواج نکرده تنها سفر نره، تنها زندگی نکنه، اون لباسی که دوست داره نپوشه، اونجوری که دوست داره نخنده، اون حرفی که تو دلشه نزنه و...
همون روز به دخترت یاد دادی که جنس درجه دو باشه! چون دختره!!
همون روز اونو به این باور رسوندی که برای زندگی کردن به یک انسانی از جنس مخالفش نیاز داره تا خوشبخت باشه ...
همون روز پر پرواز دخترت رو شکستی و اون رو آماده کردی که برای یک عمر با باور درجه دو بودن زندگی کنه!
و امروز به سختی میشه اینجور خانم ها رو به باور برابری رسوند و قانون برابری رو بهشون آموزش داد...
در عادلانه ترین جامعه کماکان در باور جنس درجه ی دو بودنشون به زندگی ادامه میدن!
هنوز به مرد به چشم یک نردبان نگاه میکنند تا به آرزوهای دست نیافتنیشون برسند...
و من هنوز نمی دونم چطور می شه به این دسته از خانم ها تفاوت بین عشق و نردبان رو توضیح داد!
چطور میشه اعتماد بنفس به یغما رفته شون رو دوباره بازسازی کرد و چطور میشه ازشون یک انسان سالم و مستقل ساخت...!!!

لحظه ای که شروع میکنیم به حرف زدن حواسمان به زبانمان باشد...
ﺑﺎ "ﺯباﻥ"
ﻣﯿﺸود ﻣﺴﺨﺮﻩ ﮐﺮﺩ
ﻣﯿﺸود ﺭﻭﺣﯿﻪ ﺩﺍﺩ
ﻣﯿﺸود ﺍﯾﺮﺍﺩ ﮔﺮﻓﺖ
ﻣﯿﺸود ﺗﻌﺮﯾﻒ ﮐﺮﺩ
ﻣﯿﺸود "ﺩﻝ "ﺷﮑﺴﺖ
ﻣﯿﺸود ﺩﻟﺪﺍﺭﯼ ﺩﺍﺩ
ﻣﯿﺸود ﺁﺑﺮﻭ ﺑﺮﺩ
ﻣﯿﺸود ﺁﺑﺮﻭ ﺧﺮﯾﺪ
ﻣﯿﺸود "جدایی " انداخت
میشود آتش زد
با "زبان" میشود آتش را خاموش کرد

بودا به مردم میگفت:
دوستی از عشق عمیق تر است.
زیرا عشق می‌تواند پایان بپذیرد،
دوستی هرگز پایان نمی‌گیرد.
عشق مقید و متعهد می‌کند،
دوستی آزادی می‌دهد.
عشق می‌تواند کسی را برده کند،
دوستی ارباب کسی نمی‌شود.
عشق محدودیت می‌شود
زیرا عشاق اصرار دارند که دیگری نباید عاشق کسی دیگر شود. اما دوستی چنین اصراری ندارد. یک انسان می‌تواند هزاران دوست داشته باشد. به همین دلیل دوستی در نهایت برترین راه برای بردن ما به سوی معنویت می‌شود. کسی که با همه دوست است دیر یا زود به خدا خواهد رسید.

بودا به مردم میگفت:
دوستی از عشق عمیق تر است.
زیرا عشق می‌تواند پایان بپذیرد،
دوستی هرگز پایان نمی‌گیرد.
عشق مقید و متعهد می‌کند،
دوستی آزادی می‌دهد.
عشق می‌تواند کسی را برده کند،
دوستی ارباب کسی نمی‌شود.
عشق محدودیت می‌شود
زیرا عشاق اصرار دارند که دیگری نباید عاشق کسی دیگر شود. اما دوستی چنین اصراری ندارد. یک انسان می‌تواند هزاران دوست داشته باشد. به همین دلیل دوستی در نهایت برترین راه برای بردن ما به سوی معنویت می‌شود. کسی که با همه دوست است دیر یا زود به خدا خواهد رسید.

مردی ﺑﺪﻫﮑﺎﺭ ﺷده بود و ﻓﻘﻂ یک ﻗﺎﻟﯿﭽﻪ ﺩﺍﺷﺖ، ﮔﻮﺷﻪ ی ﻗﺎﻟﯿﭽﻪ کمی ﺳﻮﺧﺘﻪ ﺑﻮﺩ.
ﻫﺮ ﻣﻐﺎﺯﻩ ﺍﯼ که ﻣﯿﺮﻓﺖ، ﻣﯿﮕﻔﺘﻦ: ﺍﯾﻦ ﻗﺎﻟﯿﭽﻪ ﺍﮔﻪ ﺳﺎﻟﻢ ﺑﻮد ٥٠٠ تومن ﻣﯽﺍﺭﺯﯾﺪ، ﺍﻣﺎ ﺣﺎﻻ ﮐﻪ ﺳﻮﺧﺘﻪ ﻣﺎ ١٠٠ ﯾﺎ ١٥٠ تومن ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻧﻤﯿﺨﺮﯾﻢ.
ﮔﺮﻓﺘﺎﺭ ﺑﻮﺩ و به ﺍﻣﯿﺪ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺑﺨﺮﻥ ﺍﺯ اﯾﻦ ﻣﻐﺎﺯﻩ ﺑﻪ ﺍﻭﻥ ﻣﻐﺎﺯﻩ میرفت ...
داخل ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻣﻐﺎﺯﻩ ﻫﺎ، ﻣﻐﺎﺯﻩ ﺩﺍﺭ ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﭼﯽ ﺷﺪﻩ که ﻗﺎﻟﯽ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺧﻮﺑﯽ ﺭﻭ ﻣﺮﺍﻗﺒﺖ ﻧﮑﺮﺩﯾﺪ؟🤔
ﮔﻔﺖ: ﻣﻨﺰﻟﻤﻮﻥ ﺭﻭﺿﻪ ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ، ﻣﻨﻘﻞ ﭼﺎﯾﯽ ﺭﻭﯼ ﺍﯾﻦ ﻗﺎﻟﯽ ﺑﻮﺩ، ﺫﻏﺎﻻ ﺭﯾﺨﺖ و ﻗﺎﻟﯽ ﺳﻮﺧﺖ...
فدای سر مولای خوبم...
حالا ﻫﺮ ﭼﯽ ﺑﯿﺸﺘﺮ مى تونى ﺍﺯﻡ ﺑﺨﺮ، ﮔﺮﻓﺘﺎﺭﻡ ...
ﻣﻐﺎﺯﻩ ﺩﺍﺭ پرسید: گفتی ﺗﻮ ﺭﻭﺿﻪ ﺳﻮﺧﺘﻪ؟
گفت: اره..
مغازه دار گفت: ﺍﯾﻦ ﺍﮔﻪ ﺳﺎﻟﻢ ﺑﻮد ٥٠٠ تومن ﻣﯽ ﺍﺭﺯﯾﺪ ﺍﻣﺎ ﺣﺎﻻ ﮐﻪ ﺑﺮﺍی اﺭﺑﺎﺏ ﻣﻦ ﺳﻮﺧﺘﻪ ﻣﻦ ١ ﻣﯿﻠﯿﻮﻥ ﺍﺯﺕ ﻣﯿﺨﺮﻡ ....
اوﻥ ﻗﺎﻟﯿﭽﻪ تو روضه سوخته ﺑﻮﺩ قیمت گرفت، کاش دلمون تو روضه ها بسوزه. ارباب من حسینم...

هیتلر پسر استالین را گروگان گرفته بود و پیشنهاد معاوضه او با ژنرال اسیر آلمانی را داد.
استالین پاسخ داد:
 "من ژنرال نمی دهم که گروهبان بگیرم"

 مسئول حراج تار فرسوده ای را با بی میلی بر سر دست گرفت و گفت چند ؟! چه کسی برای این تار قیمتی پیشنهاد می کند ؟
از میان جمعیت یک نفر با تمسخر گفت:  یک دلار!  دومی :گفت دو دلار برای سوزاندن در بخاری دیواری.
 نفر سوم گفت:  من سه دلار میخرم تا پسرم با ان بازی کند. مردم بی دلیل می خندیدند !!
ناگهان پیرمردی موقر با قدم هایی ارام و محکم از میان جمعیت بیرون امد و تار کهنه را برداشت و به ان نگاه کرد و با دستمالی خاک آن را زدود, سیم های ان را محکم کرد و انگشتان سحر امیز خود را بر روی سیم ها به حرکت در اورد,  اهنگی روح نواز در گوش ها پیچید, گویی فرشتگان سیم های نامریی سازی گوش نواز را به صدا در اورده بودند, هیچ صدایی به گوش نمی رسید. همه چشم و گوش شده بودند و به ان نوای جان بخش دل سپرده بودند. اهنگ به پایان رسید پیرمرد تار را روی میز گذاشت و ارام از سالن خارج شد . مسئول حراج بهت زده تار را برداشت, صدایی از گوشه ای گفت: هزار دلار و همان طور به قیمت تار افزوده گردید سرانجام ده هزار دلار فروخته شد . چند نفری با حیرت از یکدیگر پرسیدند: راستی چه چیزی بر ارزش ان تار شکسته افزود ؟یکی از ان میان زیر لب گفت :
 نوازش دست یک استاد!!!!

هرگز به آدمهای مهربان زخم نزنید
آدمهای مهربان در مقابل خوبی هایِ یکطرفه؛ هرگز احساس حماقت نمیکنند
چون خوب بودن برای آنها عادت شده است
آدم های مهربان از سر احتیاجشان مهربان نیستند
آنها دنیا را کوچکتر از آن میبینند که بدی کنند...
آدمهای مهربان خود انتخاب کرده اند
که نبینند نشنوند و به روی خود نیاورند نه اینکه نفهمند...
هزاران فریاد پشت سکوت آدمهای مهربان هست
سکوتشان را به پای بی عیب بودن خود نگذارید...

روزی دزدی در مجلسی پر ازدحام با زیرکی کیسه سکه مردی غافل را دزدید. هنگامی که به خانه رسید کیسه را باز کرد دید در بالای سکه ها کاغذیست که بر آن نوشته است:
خدایا به برکت این دعا سکه های مرا حفاظت بفرما
اندکی اندیشه کرد
سپس کیسه را به صاحبش باز گرداند
دوستانش او را سرزنش کردند که چرا این همه پول را از دست داد.
دزد کیسه در پاسخ گفت:
صاحب کیسه باور داشت که دعا دارایی او را نگهبان است. او بر این دعا به خدا اعتقاد نموده است
من دزد دارایی او بودم نه دزد دین او
اگر کیسه او را پس نمیدادم، باورش بر دعا و خدا سست می شد.آن گاه من دزد باورهای او هم بودم.
واین دور از انصاف است!

درمان هایِ دردناک و مُسَکِن هایِ دردناکتر
بعضیها مومنانه درد هایشان را یک عمر کِش می دهند
برایِ فرار از دردهایشان به مُسَکِن هایِ دردناک پناه می برند مسکن هایی که بهایشان به مراتب از خودِ درد بیشتر است درد را باید یک بار چشید و بعد تمامش کرد. سوگواری را باید به غایتش لمس کرد. گریه و زاری کنید و فریاد بزنید و یک بار تمامش کنید.
اما به پناهگاه ها و مَفَر هایِ خطرناک پناه نبرید.
قرار نیست زندگیِ ما خالی از ناخوشی باشد.
درد را بچشید
و بعد از آن عبور کنید
اما از آن به اعتیاد پناه نبرید
اعتیادِ به مواد مخدر
اعتیادِ به الکل
به کار
به مظلومیت
به غمگین بودن
اینها همه شان خطرناکتر از خودِ درد کشیدن است.
از چاله یِ یک حادثه یا حتی یک تصمیمِ اشتباه به چاهِ روابطِ اشتباه تر و عادات ِمخرب پناه نبرید.
درد را بچشید و تمامش کنید. تا در شما تکامل پدیدار گردد در درد نمانید . دنبالِ مُسَکن های موقتی نباشید.
فرار گاهی دردناکتر است فرار قیمتش در دراز مدت بیشتر برایتان تمام می شود. فرار جوابگو نیست.
بایستید و درد را بچشید و یک بار برایِ همیشه تمامش کنیددرس بگیرید و از نو آغاز کنید.