پایگاه مرکزی آموزش رسانه ای ثامن

امیدوارم در این وبسایت لحظه های خوب و خوشی را برای شما آرزو دارم

پایگاه مرکزی آموزش رسانه ای ثامن

امیدوارم در این وبسایت لحظه های خوب و خوشی را برای شما آرزو دارم

پایگاه مرکزی آموزش رسانه ای ثامن

این وبسایت توسط علی محمدمراغی وهمکاری سایر دوستان گروه ثامن جهت آموزش های عمومی وتخصصی وگفتگوهای جمعی تبادل نظرات و... برای علاقمندان راه اندازی شده است.

دنبال کنندگان ۱ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
بایگانی
نویسندگان

۲۲ مطلب در شهریور ۱۳۹۶ ثبت شده است

بزرگی در معامله‌ای که با دیگری داشت، برای مبلغی کم، چانه‌زنی از حد درگذرانید. او را منع کردند که این مقدار ناچیز بدین چانه‌زنی نمی‌ارزد.
گفت: چرا من مقداری از مال خود ترک کنم که مرا یک روز و یک هفته و یک ماه و یک سال و همه عمر بس باشد؟
گفتند: چگونه؟
گفت: اگر به نمک دهم، یک روز بس باشد، اگر به حمام روم، یک هفته، اگر به حجامت دهم، یک ماه، اگر به جاروب دهم‌، یک سال، اگر به میخی دهم و در دیوار زنم، همه عمر بس باشد.
 پس نعمتی که چندین مصلحت من بدان منوط باشد، چرا بگذارم با کوتاهی از دست من برود؟!

آنچه به آن محتاجیم معلمی است که ما را متقاعد کند که قدرتهای بیشماری در دسترس ماست.
اگر به آن قدرت دست یافتیم خود بخود از میدانهای انرژی که در دسترس ماست - ولی به طور معمول دست نیافتنی است - استفاده می کند. و ما شروع به «دیدن» و درک و مشاهده چیزهای دیگر می کنیم؛ نه به عنوان تخیل بلکه کاملا به طور حقیقی و محسوس بعد ما بی آنکه کلمات را به کار گیریم شروع به دانستن می کنیم. و آنچه هریک از ما با این درکِ افزون شده، با این معرفت خاموش انجام می دهد بسته به خلق و خوی اوست.

پیرمردی با کلاه نخی و یک بافت نیم دار ایستاده بود سر چهارراه، تو سرمای بی سر پیاهی وزیر برف، تراکت موسسه آموزش موسیقی ای را پخش می کرد بین خلق الله که نامش بیشتر کاباره های لاله زار قدیم را به ذهن متبادر می کرد.
یکی از تراکت ها را از دستش گرفتم، چند قدمی رفتم، فکری شدم حکمن دو سه ساعتی را باید یک لنگه پا بایستد تا تراکت ها تمام بشن
برگشتم و گفتم: "نصفش رو بده من، می برم خونه چک نویسش می کنم هم شرش از سر شما کم میشه هم کار ما راه می افته" خندید، سری تکان داد، جواب داد: "نه بابا، مدیونی داره، یه ساعته دیگه تمام میشه انشاالله"...
می خواهم بگم باورتان بشه یا نه، شبیه فیلم ها و عین قصه ها، هنوز یک اقلیتی توی این شهرهانفس می کشند که مصداق بارز شرافت اند. نمود عینی انسانیت اند. آدم اند،و لایق و سزاوار سجود...هستند

فرصت ها در زندگی منتظر ما نمیمونند
و عملکرد ما در زندگی تعیین میکنه از کدوم فرصت ها بتونیم استفاده کنیم
فرصت هایِ ما محدودند
عمر ما محدوده
و جسمِ ما محدود

ما دائم خود را با آنهایی که ثروتمند تر، باهوش تر ، روشن فکرتر، مهربان تر، مشهورتر و غیره و غیره هستند #مقایسه می کنیم.
 به طرز عجیبی " بیشتر" در زندگی های ما نقش مهمی را ایفا می کند. این اندازه گیری و قیاس خود با چیزی یا کسی  در تمام مدت یکی از علل اولیه ی تضاد هست.

چرا کتاب‌خوان‌ها بهترین آدم‌هایی هستند که می‌توان عاشق‌شان شد
نویسنده: لورن مارتین
چندی پیش، مقاله‌ای منتشر شد ادعا می‌کرد، آنچه «مطالعه عمیق» نامیده می‌شود به‌زودی از بین خواهد رفت؛ چرا که میزان مطالعه عمیق میان آدم‌ها کمتر شده و این روزها دیگر آدم‌ها سرسری کتاب می‌خوانند و با وجود مطالب خلاصه شده اینترنتی تعداد خواننده‌های کتاب‌ها روز به روز تقلیل پیدا می‌کند.
مطالعات ثابت کرده، کتابخوان‌ها در قیاس با افراد عادی آدم‌های خوب‌تر و باهوش‌تری هستند و شاید تنها آدم‌هایی روی این کره خاکی باشند که ارزش عاشق شدن را داشته باشند.
بر اساس مطالعاتی که روان‌شناسان در سال‌های ۲۰۰۶ و ۲۰۰۹ انجام داده‌اند، کسانی که رمان می‌خوانند میان انسان‌ها بیشترین قدرت همدلی با دیگران را دارند و قابلیتی دارند با عنوان «تئوری ذهن» که در کنار آنچه خود به آن اعتقاد دارند، می‌توانند عقاید، نظر و علائق دیگری دیگری را مدنظر قرار دهند و درباره آن قضاوت کنند.
آن‌ها می‌توانند بدون این که عقاید دیگران را رد کنند یا از عقیده خودشان دست بردارند، از شنیدن عقاید دیگران لذت ببرند.
تعجبی هم ندارد که کتاب‌خوان‌ها آدم‌های بهتری باشند. کتاب خواندن تجربه کردن زندگی دیگران با چشم غیرواقعی است. یاد گرفتن این نکته که چه طور بدون این که خودت در ماجرایی دخیل باشی، بتوانی دنیا را در چارچوب دیگری ببینی.
آن‌ها یاد گرفته‌اند که زن بودن چیست و مرد بودن یعنی چه. فهمیده‌اند که تماشای رنج دیگران یعنی چه. کتاب‌خوان‌ها بسیار از سن‌شان عاقل‌ترند.
تحقیق دیگری در سال ۲۰۱۰ ثابت کرده که هر چه‌قدر بیشتر برای کودکان کتاب بخوانیم، «تئوری ذهن» در آن‌ها قوی‌تر می‌شود و در نهایت باعث می‌شود این بچه‌ها واقعا عاقل‌تر شوند، با محیط‌شان بیشتر انطباق پیدا کنند و قدرت درک‌شان بالاتر برود.
تجربه‌های قهرمان‌های داستان‌ها تبدیل به تجربه‌های خود خواننده‌ها می‌شود. هر درد و رنجی که شخصیت داستان می‌کشد، تبدیل به باری می‌شود که خواننده باید تحمل کند. خواننده‌های کتاب‌ها هزاران بار زندگی می‌کنند و از هر کدام از این تجربه‌ها چیزی یاد می‌گیرند.کتاب‌خوان‌ها با شما حرف نمی‌زنند، با شما رابطه برقرار می‌کنندآن‌ها در نامه‌ها یا مسج‌هایشان انگار برای‌تان شعر می‌نویسند. صرفا به سوالات‌تان جواب نمی‌دهند یا بیانیه صادر نمی‌کنند، بلکه با عمیق‌ترین فکرها و تئوری‌ها پاسخ شما را می‌دهند. شما را با دانش بالای کلمات و ایده‌هایشان مسحور خواهند کرد.تحقیقات دیگری در دانشگاه برکلی نشان داده، کتاب خواندن برای کودکان باعث می‌شود آن‌ها کلماتی را یاد بگیرند که هرگز در مدرسه به آن‌ها یاد نمی‌دهند.
به خودتان لطف کنید و با کسی قرار بگذارید که می‌داند چه‌طور از زبان‌اش استفاده کند.
آن‌ها فقط شما را نمی‌فهمند، درک‌تان می‌کنند
آدم‌ها فقط باید عاشق کسی شوند که بتواند نفس‌شان را ببیند. این آدم باید کسی باشد که به مغز شما نفوذ می‌کند و به بخش‌هایی از آن دسترسی پیدا می‌کند که هیچ‌کس دیگر قبلا کشف‌اش نکرده است.
بهترین کاری که خواندن داستان‌ها با آدم‌ها می‌کنند این است که کامل نبودن شخصیت‌ها باعث می‌شود ذهن شما سعی کند از ذهن دیگران سردربیاورد. این جور آدم‌ها توانایی همدلی پیدا می‌کنند. ممکن است همیشه با شما موافق نباشند، اما سعی می‌کنند ماجراها را از زاویه دید شما ببینند.
آن‌ها نه‌تنها باهوش‌اند که عاقل هم هستند
باهوش بودن همیشه هم خوشایند نیست، اما عاقل بودن آدم‌ها را تحریک می‌کند. همیشه مقاومت در برابر آدم‌هایی که می‌شود چیزی ازشان یاد گرفت کمی سخت است. عاشق یک آدم کتاب‌خوان شدن نه‌تنها کیفیت گفت‌وگو را بالا می‌برد، بلکه باعث می‌شود سطح گفت‌وگو بالا برود.
بر اساس تحقیقات ، کتاب‌خوان‌ها به دلیل دایره وسیع واژگان‌شان و مهارت‌های حافظه، آدم‌های باهوش‌تری هستند. ذهن آن‌ها در قیاس با آدمی معمولی که کتاب نمی‌خواند توانایی درک بالاتری دارد و راحت‌تر و به‌شکل موثرتری می‌توانند با دیگران ارتباط برقرار کنند.
 اگر با کسی قرار بگذارید که کتاب می‌خواند، یعنی می‌توانید هزاران بار زندگی کنید.

شادی، یک هیجان مثبت و لذت بخش است که در گذار تکامل در بستر مغز پستاندارن حسابی جا خوش کرده است؛ بوی یک قرمه‌سبزی جاافتاده در ظهر روز تعطیل، عطر قهوه‌ای که از کافه‌ی کنج پیاده‌رو به مشام می‌رسد، گرمای دمنوش نعناع، معطر به بوی هل و دارچین، خنکی شیرینِ دو اسکوپ بستنی، یکی وانیلی و یکی شکلاتی، حس محکم دست‌های دوستی که وقت سلام، تَق تَق پشتت رو لمس می‌کند، نرمی گونه‌های مادر که وقت بوسه‌ی دیدار صورتت حس می‌کند، بادکش لُپ یه بچه‌ی خوردنی، یه دوش ولرم بعد از یک روز کاری سخت، دیدن یک رنگین کمان، شنیدن نوای دل‌انگیز آرشه رو سیم‌های ویولون یا زخمه‌های هیجان‌انگیز انگشت‌ها روی تارهای گیتار؛ می‌شود با این ورودی‌ها به‌ کانال‌های حسی، می‌شود با تحریک حواس، با دیدن، شنیدن، چشیدن، بوییدن و بساویدن لذت برد و شاد شد.
همه‌ی این‌ها عالی‌ست ولی انسان یک قشر مغز بیشتر تکامل یافته از مابقی گونه‌های پستاندار هم دارد که باعث می‌شود بیاندیشد، و همین خصوصیت خاص انسانی ماست که توان شاد شدنی به مراتب عمیق‌تر و پایدارتر از تحریکات حسی لحظه‌ای به ما می‌دهد. شکلات خیلی خوب است ولی برای این‌که احساس شادی ناشی از آن را حفظ کنیم باید سلامتی را کیش کنیم، و البته گاهی هم دیده شده مات! تحقیقات نشان می‌دهد ژرفت‌ترین و ماندگارترین خرسندی‌ها را کسانی تجربه می‌کنند که ارزش‌ها و فضیلت‌های انسانی خویش را پرورش می‌دهند؛ دانایی و خرد، عشق و محبت، جسارت‌ورزی و شجاعت، درون‌نگری و معنویت، نمونه‌هایی از بذرهایی هستند که در خاکستری حاصل‌خیز سلول‌های مغز ما منتظر دستان مهربان یک باغبان وفادار هستند تا روییدنشان را با نگاه مراقبه‌گرش حمایت کند، تا قد کشیده و درخت‌هایی شوند پر از میوه‌های شادمانی، شادمانی اصیل و درونی؛ اصیل از این‌رو که ویژگی منحصر به فرد انسانی ما را آشکار می‌سازند، و درونی از این منظر که ناوابسته به هیچ کس و هیچ‌چیزی برون از خود، بی‌تمنا هستند. 

وقتی کتابی را برای بار دهم میخونید و در اون نکته ی تازه ای میابید این کتاب نیست که عوض شده
بلکه شمایید که تغییر کرده اید سطح آگاهی شما به آنچه میخوانید و میبینید مربوط نیست بلکه به آنچه درک میکنید و در ظرف درونتان جای میگیرد ارتباط دارد
آگاهی در دنیا پراکنده است بسیاری از ما کاسه هایمان را پشت و رو گرفته ایم بسیاری ازما نگاه میکنیم ، اما درنمیابیم بسیاری از ما میشنویم اما به جان نیوش نمیکنیم دریافتن امری درونیست دیدن و داشتن درونیست در بیرون، همه چیز ثابت است تغییر
امری درونیست.

‍ برای رشد کردن، کافی است به یک درخت نگاه کنی.
هنگامی که درخت رشد می کند، ریشه هایش در عمق پیش می روند. اینجا تعادل برقرار است: هرچه درخت بلند تر شود، ریشه هایش عمیق تر می شوند.
درختی پیدا نمی کنید که مثلا 50 متر ارتفاع و ریشه هایی کوچک داشته باشد، این ریشه ها از عهده نگهداشتن چنین درخت غول پیکری بر نمی آیند.
رشد کردن یعنی اینکه در عمق وجودت فرو روی، جایی که ریشه هایت قرار دارد.

سخت است فهماندن نکته ایی به کسی که منافعش درنفهمیدن است...!!

درکانادا پیرمردی را به خاطر دزدیدن نان به دادگاه احضار کردند.
پیرمرد به اشتباهش اعتراف کرد ولی کار خودش را اینگونه توجیه کرد:
خیلی گرسنه بودم و نزدیک بود بمیرم، قاضی گفت:
تو خودت می دانی که دزد هستی و من ده دلار تو را جریمه می کنم و میدانم که توانایی پرداخت آنرا نداری به همین خاطر من جای تو جریمه را پرداخت میکنم، درآن لحظه همه سکوت کرده بودند و دیدند که قاضی ده دلار از جیب خود درآورد و درخواست کرد به خزانه بابت حکم پیرمرد پرداخت شود سپس ایستاد و به حاضرین در جلسه گفت:
همه شما محکوم هستید و باید هرکدام ده دلار:جریمه پرداخت کنید چون شما در شهری زندگی میکنید که فقیری مجبور می شود تکه ای نان دزدی کند؛ درآن جلسه دادگاه ۴٨٠ دلار جمع شد و قاضی آن را به پیرمرد بخشید.
مرحوم شیخ شعراوی می گوید: اگر در شهر مسلمانان فقیری دیدی، بدان که ثروتمندان آن شهرمال او را می دزدند!!!
اجازه ندهیم انسانیت در ما بمیرد
مرگ انسانیت مرگ خوبیهاست

آدمها خیلی دیر میفهمند چه خاکی بر سرشان شده،
و این تاخیر در درکِ ،درست از نادرست و تفکیکِ درختِ سیب از پرتقال همان اشتباهیست که آدم را به زمین آورد. به رسم جَدِمان سیب خوردیم و گندم چیدیم به رسم جَدِمان پیش از آنکه بدانیم چه خورده ایم... و پیش از آنکه قورتش بدهیم محکم به زمین میخوریم. به رسمِ پدرانمان تاخیر میکنیم در استفاده از فرصت های عمرمان  تاخیر میکنیم برای آموختن برای دانستن ،برای کسب یک مهارت تازه در زندگیمان
تاخیر میکنیم برای دوست داشتن  برای جلب اعتمادِ کسانی که دوستشان میداریم و دوستمان میدارند
تاخیر داریم برای گفتنِ دوستت میدارم،
تاخیر میکنیم برای صداقت ورزیدن و گفتنِ واقعیات،
تاخیر میکنیم برای رشد کردن ، برای تبدیل شدن به انسان تازه ای که حتما احساس شادمانی بیشتری دارد.
علوم مسلم و واضحی که برای زیستن لازم است را ، تاخیر میکنیم برای یاد گرفتنشان. و زمین و زمان را مقصر کوبیده شدنمان به خاک میدانیم. تاخیر میکنیم برایِ رفتن
برایِ ماندن
برایِ بودن
و برای تمام کردن و کامل شدن با خودمان. این چه رسمی بود دیگرکه پدرمان ،آدم برایمان به ارث گذاشت؟
تبعید شدن به خاک کافی نبود؟
این همه تاخیر در فهمیدن چه بلایی بود که بر سرمان آمد؟

آمده‌ام که تا به خود گوش کشان کشانمت

بی دل و بیخودت کنم در دل و جان نشانمت

آمده‌ام بهار خوش پیش تو ای درخت گل

تا که کنار گیرمت خوش خوش و می‌فشانمت

آمده‌ام که تا تو را جلوه دهم در این سرا

همچو دعای عاشقان فوق فلک رسانمت

آمده‌ام که بوسه‌ای از صنمی ربوده‌ای

بازبده به خوشدلی خواجه که واستانمت

گل چه بود که گل تویی ناطق امر قل تویی

گر دگری نداندت چون تو منی بدانمت

جان و روان من تویی فاتحه خوان من تویی

فاتحه شو تو یک سری تا که به دل بخوانمت

صید منی شکار من گر چه ز دام جسته‌ای

جانب دام بازرو ور نروی برانمت

شیر بگفت مر مرا نادره آهوی برو

در پی من چه می‌دوی تیز که بردرانمت

زخم پذیر و پیش رو چون سپر شجاعتی

گوش به غیر زه مده تا چو کمان خمانمت

از حد خاک تا بشر چند هزار منزلست

شهر به شهر بردمت بر سر ره نمانمت

هیچ مگو و کف مکن سر مگشای دیگ را

نیک بجوش و صبر کن زانک همی‌پرانمت

نی که تو شیرزاده‌ای در تن آهوی نهان

من ز حجاب آهوی یک رهه بگذرانمت

گوی منی و می‌دوی در چوگان حکم من

در پی تو همی‌دوم گر چه که می‌دوانمت


بیشترِ انسانهایِ بالغ و باهوش و توانمندِ دنیا خیلی زود میاموزند که با نداشته هاشون کنار بیایند

یا سر خودشون رو گرم کنند تا متوجه چیز هایی که از دست میرود نشوند

عاقل تر هاشون 

یاد میگیرند 

سوگواری کنند ، درس بگیرند و عبور کنند

این یکی از بهترین مهارت هاییست که باهوش تر هارو از بقیه متمایز میکنه و باعث میشه سالها درگیر با ، از دست رفته هاشون نمونند.

در واقع آدمهایِ باهوش میتونن بدونِ بیشتر چیز ها در دنیا به زندگیشون ادامه بدهند، خودکشی نکنند و دیگران رو هم به کشتن ندهند.

 و قدرت انطباق با شرایط، جزو فاکتور های مهم و اصلیِ ارزیابی هوش است.

اما

این مهارت در کنار خوبیهاش

یک دام هم به همراه دارد

دام سِر شدن

دامِ به راحتی از دست دادن و

مراقِب چیز هایِ گرانبهایِ زندگی نبودن.

شاید خیلی هاتون سریالِ گری آناتومی رو دیده باشید

طبیعیست به عنوان یک ان تی مِرِدیت رو دوست داشته باشم.

در یک قسمت از سریال،مِرِدیت به رابطه ای که کاملا منطقی تمومش کرده باز میگرده

و دیالوگ زیبایی میگه که دوسش دارم: 

رو به دوستش میگه:

"تنها به این خاطر که ما توانمندیش رو داریم که بدون داشتن چیزی یا کسی، به زندگیمون ادامه بدیم

دلیل نمیشه که این کار رو انجام بدیم." باهوش تر ها در معرضِ از دست دادن چیزهایِ خوب بیشتری هستند به خاطر این مهارتِ سوگواریشون.

مراقبِ دوستایِ خوبمون ، لحظه هایِ خوبمون و داشته هایِ خوبمون باشیم، حتی اگه میتونیم بدونِ اونها هم به زندگیمون ادامه بدیم.


زن بودن عجیب است

زن بودنپیچیده است

از سویی مرکز عشق و محبت لطفت است و از سوی دیگر پشتوانه ای و آغوشی امن و تکیه گاهی محکم از سویی باید نرم و نازک باشد و از سویی دیگر مقاوم و پایدار

هم بار و سنگینی تمام اعضای خانواده روی دوشش هست و هم مامن امن دلخوریها و دردِ دل هاست در بیرون خانه . قسمتی از بدنه ی یک کسب و کار ، یک مدیر ، یک مهندس،یک کارمند ،یک پزشکو در خانه یک همسر یک مادر و یک هم دم زن بودن کارِ پیچیده ایست جمع نقیض ها و ضد ها را باید با هارمونی و زیبایی در خودش بپرورد یک زن زن زیباست و بی نظیر برای همین زیبایی بی بدیل و پیچیده و زیبایش و زنی که بتواند زنانگی اش را به تمامی بِزییَد بی شک یک هنرمندِ تمام عیار است زیبایی چنین روزی  به تمام زنانِ سرزمینم و به تمام مردانی که از زنی تاثیر گرفته اند و زندگی آموخته اند.


نیمی از هوشمندی ما،

هنرِ درک کردنِ چیزهایی است که هرگز ،کسی آنها را به زبان نمی آورد.

و دنیا بر پایه ی این قوانینِ ناگفته و نانوشته ، بنا شده است.

لاجرم هرکه درک بهتری از این ناگفته ها دارد، به موفقیت ها و دستاورد های بیشتری دست می یابد.

زندگی هنرِ ، خواندنِ سکوت هاست.

راهی که سرنوشت انسان را می سازد استعدادهایش نیست بلکه انتخاب هایش است!
حال سوال این است :
"چگونه درست انتخاب کنیم؟ "
لازمه ی انتخاب صحیح اینست:
من چه کسی هستم و کجای دنیا ایستاده ام ؟
 شناخت مبدا اولین گام هدف گذاری است.
اگر می خواهید تصمیمات جدید بگیرید
اگر از شغل خود ناراضی هستی
اگر رابطه عاطفی پر تنشی دارید
اگر اشتباهات تکراری مرتکب می شوید
 اولین گام این است:
            "بدانید کجا ایستاده اید؟"

 عالمی مشغول نوشتن با مداد بود
 کودکی پرسید: چه می نویسی؟
 عالم لبخندی زد و گفت: مهم تر از نوشته هایم، مدادی است که با آن می نویسم.
می خواهم وقتی بزرگ شدی مثل این مداد بشوی! پسرک تعجب کرد!
چون چیز خاصی در مداد ندید.
عالم گفت پنج خصلت در این مداد هست. سعی کن آن ها را به دست آوری.
اول: می توانی کارهای بزرگی کنی، اما فراموش نکن دستی وجود دارد که حرکت تو را هدایت می کند و آن دست خداست!
دوم: گاهی باید از مداد تراش استفاده کنی، این باعث رنجش می شود، ولی نوک آن را تیز می کند. پس بدان رنجی که می برى از تو انسان بهتری می سازد!
سوم: مداد همیشه اجازه می‌دهد برای پاک کردن اشتباه از پاک کن استفاده کنی؛ پس بدان تصحیح یک کار خطا، اشتباه نیست!
چهارم: چوب مداد در نوشتن مهم نیست؛ مهم مغز مداد است که درون چوب است؛ پس همیشه مراقب درونت باش که چه از آن بیرون می آید!
پنجم: مداد همیشه از خود اثری باقی می گذارد؛ پس بدان هر کاری در زندگی ات مى کنى، ردی از آن به جا مى ماند؛ پس در انتخاب اعمالت دقت کن!

 انسان‌های دارای اعتماد به ‌نفس بالا چگونه رفتار می کنند؟

 از "مسئولیت" فرار نمی‌کنند. برای نمونه زمانی که با تاخیر به سرکار می‌رسند، ترافیک را بهانه نمی‌کنند.

از انجام "کارهای ترسناک" خودداری نمی‌کنند و اجازه نمی‌دهند ترس زندگی‌‌شان را دربرگیرد و مانع "تجربه" کردن امور جدید توسط آن‌ها شود که این امر باعث تقویت و پیشرفت شخصیت آن‌ها خواهد شد.

همواره در "راحتی و رفاه" بسر نمی‌برند. زیرا می‌دانند ماندن در این وضعیت باعث ناکامی در رسیدن به آرزوهایشان خواهد شد و در صورتی که بخواهند موفق شوند باید راحت طلبی را کنار بگذارند.

هرگز هیچ‌کدام از کارهایشان را به "زمان مناسب"، "شرایط مناسب"، "هفته بعد"، هر زمان که "وقت کافی وجود داشت" موکول نمی‌کنند. بلکه بر انجام اقدامات لازم در زمان مناسب تاکید دارند. 

تلاش نمی‌کنند بر دیگران "سلطه" یابند و به واکنش‌های منفی توجه نمی‌کنند. 

درباره مردم "قضاوت و پیش‌داوری" نمی‌کنند. زیرا آن‌ها با خودشان به حدی مهربان هستند که نیازی به این ندارند که برای احساس برتر بودن در غیاب اطرافیانشان به آن‌ها توهین کنند.

خودشان را با هیچ‌کس "مقایسه" نمی‌کنند و هرگز با هیچ کسی جز خودشان در گذشته رقابت نمی‌کنند.

اگر تنها ابزار شما چکش باشد، 

همه مسایل اطرافتان را بصورت میخ خواهید دید!
مهارت های خود را به ابزارهای بیشتری تجهیز کنید!

"ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ" ﻋﻀﻮﯼ ﺍﺯ ﺑﺪﻥ ﺍﺳﺖ. ﺩﺭﺳﺖ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﻓﻮﺭﺍ ﺑﻪ ﻓﮑﺮ "ﻗﻠﺐ" ﻣﯽ ﺍﻓﺘﻨﺪ ﻭﻟﯽ ﻣﻦ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻢ ﮐﻪ " ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ " ﺩﻧﺪﺍﻥ ﺁﺩﻡ ﺍﺳﺖ
ﺩﻧﺪﺍﻥ ﺟﻠﻮﯾﯽ ﮐﻪ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﺮﻕ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ ...
ﺣﺎﻻ ﺗﺼﻮﺭ ﮐﻨﯿﺪ ﺭﻭﺯﯼ ﺭﺍ ﮐﻪ " ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ " ﺁﺩﻡ ﺩﺭﺩ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ !
ﺁﺭﺍﻡ ﻭ ﻗﺮﺍﺭ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺁﺩﻡ ﻣﯿﮕﯿﺮﺩ !
ﻏﺬﺍ ﺍﺯﮔﻠﻮﯾﺖ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﻧﻤﯿﺮﻭﺩ، ﺷﺒﻬﺎ ﺭﺍ ﺗﺎ ﺻﺒﺢ ﺑﻪ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯽﻧﺸﯿﻨﯽ ...
ﺁﻥ ﻗﺪﺭ ﻣﻘﺎﻭﻣﺖ ﻣﯿﮑﻨﯽ ﺗﺎ ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯽ ﺭﺍﻫﯽ ﻧﺪﺍﺭﯼ ﺟﺰ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺩﻧﺪﺍﻥ " ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ" ﺍﺕ ﺭﺍ ﺑﮑﺸﯽ ﻭ ﺑﯿﺎﻧﺪﺍﺯﯼ ﺩﻭﺭ !بعد ... ﺣﺎﻻ ... ﺩﻧﺪﺍﻥ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﺭﺍ ﮐﻪ ﮐﺸﯿﺪﻩ باﺷﯽ، ﺣﺎﻟﺖ ﺧﻮﺏ ﺍﺳﺖ، ﺭﺍﺣﺖ ﻣﯽﺧﻮﺍﺑﯽ، ﺭﺍﺣﺖ ﻏﺬﺍ ﻣﯿﺨﻮﺭﯼ ﻭ ﺷﺒﻬﺎ ﺩﯾﮕﺮ ﮔﺮﯾﻪ ﺍﺕ ﻧﻤﯽﮔﯿﺮﺩ
ﻭﻟﯽ ...
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺟﺎﯼ ﺧﺎﻟﯽ ﺍﺵ ﻫﺴﺖ ،
ﺣﺘﯽ ﻭﻗﺘﯽ ﺍﺯ ﺗﻪ ﺩﻝ ﻣﯽ ﺧﻨﺪﯼ...

سارتردرباره میگوید:
‏‎شاید نتواند جلوی جنگ و خونریزی را بگیرد
‏‎شاید نتواند از مرگ یک کودک جلوگیری کند،
‏‎ولی میتواند کاری کند که دنیا به آن فکر کند

یه حرف حسابی:
بسیاری از ما دقیقا می دانیم  که باید مهارت ها و توانمندی های خود را توسعه دهیم, اما نمی دانیم از کجا باید شروع کنیم!
باور نکردنی است اگر بدانید بسیاری از افراد در مورد مسایل ملموس زندگی مانند سرمایه و نقدینگی  دچار توهم هستند!
 شناخت مبدا اولین گام هدف گذاری است.
اگر می خواهید تصمیمات جدید بگیرید
اگر از شغل خود ناراضی هستی
اگر رابطه عاطفی پر تنشی دارید
اگر اشتباهات تکراری مرتکب می شوید
 اولین گام این است:
            "بدانید کجا ایستاده اید؟"