پایگاه مرکزی آموزش رسانه ای ثامن

امیدوارم در این وبسایت لحظه های خوب و خوشی را برای شما آرزو دارم

پایگاه مرکزی آموزش رسانه ای ثامن

امیدوارم در این وبسایت لحظه های خوب و خوشی را برای شما آرزو دارم

پایگاه مرکزی آموزش رسانه ای ثامن

این وبسایت توسط علی محمدمراغی وهمکاری سایر دوستان گروه ثامن جهت آموزش های عمومی وتخصصی وگفتگوهای جمعی تبادل نظرات و... برای علاقمندان راه اندازی شده است.

دنبال کنندگان ۱ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
بایگانی
نویسندگان

ﻣﺎﺩﺭﯼ ﺭﻭ ﺑﻪ ﻓﺮﺯﻧﺪﺵ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻧﺼﯿﺤﺖ ﮐﺮﺩ؛
ﻓﺮﺯﻧﺪﻡ!
ﺭﻭﺯﯼ ﺍﺯ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﻣﺮﺍ ﭘﯿﺮ ﻭ ﻓﺮﺗﻮﺕ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﺩﯾﺪ...
ﻭ ﺩﺭ ﮐﺎﺭﻫﺎﯾﻢ ﻏﯿﺮ ﻣﻨﻄﻘﯽ!
ﺩﺭ ﺁﻥ ﻭﻗﺖ ﻟﻄﻔﺎً ﺑﻪ ﻣﻦ ﮐﻤﯽ ﻭﻗﺖ ﺑﺪﻩ ﻭ ﺻﺒﺮ ﮐﻦ ﺗﺎ ﻣﺮﺍ ﺑﻔﻬﻤﯽ...
ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﺩﺳﺘﻢ ﻣﯽ ﻟﺮﺯﺩ ﻭ ﻏﺬﺍﯾﻢ ﺑﺮ ﺭﻭﯼ ﻟﺒﺎﺳﻢ ﻣﯽ ﺭﯾﺰﺩ،
ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﺍﺯ ﭘﻮﺷﯿﺪﻥ ﻟﺒﺎﺳﻢ ﻧﺎﺗﻮﺍﻧﻢ،
ﭘﺲ ﺻﺒﺮ ﮐﻦ ﻭ ﺳﺎﻟﻬﺎﯾﯽ ﺭﺍ ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﺁﻭﺭ ﮐﻪ ﮐﺎﺭﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻧﻤﯿﺘﻮﺍﻧﻢ
ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺩﻫﻢ،
ﺑﻪ ﺗﻮ ﯾﺎﺩ ﻣﯿﺪﺍﺩﻡ...
ﺍﮔﺮ ﺩﯾﮕﺮ ﺟﻮﺍﻥ ﻭ ﺯﯾﺒﺎ ﻧﯿﺴﺘﻢ،
ﻣﺮﺍ ﻣﻼﻣﺖ ﻧﮑﻦ ﻭ ﮐﻮﺩﮐﯽﺍﺕ ﺭﺍ ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﺁﻭﺭ،
ﮐﻪ ﺗﻼﺵ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺯﯾﺒﺎ ﻭ ﺧﻮﺷﺒﻮ ﮐﻨﻢ...
ﺍﮔﺮ ﺩﯾﮕﺮ ﻧﺴﻞ ﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﻧﻤﯽﻓﻬﻤﻢ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻧﺨﻨﺪ،
ﻭﻟﯽ ﺗﻮ ﮔﻮﺵ ﻭ ﭼﺸﻢ ﻣﻦ،
ﺑﺮﺍﯼ ﺁﻧﭽﻪ ﻧﻤﯽﻓﻬﻤﻢ ﺑﺎﺵ...
ﻣﻦ ﺑﻮﺩﻡ ﮐﻪ ﺍﺩﺏ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺁﻣﻮﺧﺘﻢ،
ﻣﻦ ﺑﻮﺩﻡ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺁﻣﻮﺧﺘﻢ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺑﺎ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﻭﺑﻪ ﺭﻭ ﺷﻮﯼ،
ﭘﺲ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﯽ ﭼﻪ ﮐﻨﻢ ﻭ ﭼﻪ ﻧﮑﻨﻢ...؟!
ﺍﺯ ﮐﻨﺪ ﺷﺪﻥ ﺫﻫﻨﻢ ﻭ ﺁﺭﺍﻡ ﺻﺤﺒﺖ ﮐﺮﺩﻧﻢ ﻭ ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩﻧﻢ، ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺻﺤﺒﺖ
ﺑﺎ ﺗﻮ ﺧﺴﺘﻪ ﻧﺸﻮ...
ﭼﻮﻥ ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ ﻣﻦ ﺍﮐﻨﻮﻥ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﻢ.
ﺗﻮ ﺍﮐﻨﻮﻥ ﺗﻤﺎﻡ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﻦ ﻫﺴﺘﯽ.
ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺗﻮﻟﺪﺕ ﺑﺎ ﺗﻮ ﺑﻮﺩﻡ؛
ﭘﺲ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﻣﺮﮔﻢ ﺑﺎ ﻣﻦ ﺑﺎﺵ...

امروز به خودم گفتم من زندگی خودم را میکنم و
 برایم مهم نیست چگونه قضاوت میشوم یا خواهم شد.
چاقم,
لاغرم,
قد بلندم,
 کوتاه قدم,
سفیدم ,
و....
 همه اش به خودم مربوط است .
مهم بودن یا نبودن رو فراموش کن
روزنامه ی روز شنبه زباله ی روز یکشنبه است
زندگی کن به شیوه خودت
با قوانین وحاکمیت خودت
با باورها و ایمان قلبی خودت
مردم دلشان می خواهد
موضوعی برای گفتگو داشته باشندهمین
برایشان فرقی نمی کند چگونه هستی...
هر جور که باشی،
حرفی برای گفتن دارند. شاد باش و  از زندگی لذت ببر
ازقدیم گفتن که هیچ وقت نمیشه دهن مردم رو بست

شمر کیست؟

مردی که شانزده بار پای پیاده به حج رفت اما حسین(ع) را کشت؟
یکی از افراد مقابل امام حسین، شمر بن ذی الجوشن است.
از فرماندهان سپاه امام علی در جنگ صفین و جانباز امیر المومنین!
کسی که در میدان جنگ تا شهادت پیش رفت.
این چنین کسی حالا در کربلا شمر می‌شود.
با ورودش به کربلا همه چیز عوض می‌شود.
شمر آدم کوچکی نیست اگر نیایش های شمر را برای شما بخوانند و به شما بگویند که این ها مال شمر است شما با آن ها گریه می کردید.
هیچ گاه گفته نمی شود که وقتی شمر دستش را به حلقه خانه خدا می زد چگونه با خدا زمزمه می کرد!
این آقایی که ما صحبتش را می کنیم (شمر!!) شانزده بار با پای پیاده به سفر حج رفته است.
فکر نکنید شمر اهل نماز و روزه نبوده و یا از آن دسته آدم هایی بوده که عرق می خوردند، عربده می کشیدند؛ شمر و بسیاری دیگر که آن طرف ایستاده اند، آدم هایی هستند که پیشانی پینه بسته داشتند!!
بسیاری از آن ها اهل تهجد بودند.
در کربلا هر روز بیست هزار نفر در فرات غسل می کردند.
غسل قربة الی الله که حسین را بکشند و می گفتند: غسل می کنیم تا ثوابش بیشتر باشد!!
در ظهر عاشورا وقتی ابا عبدالله  برای نماز خواندن، اذان می گفتند فکر نکنید در آن طرف کسی نماز نمی خواند.
 آن ها هم نماز می خواندند! برخی از این افراد به ابا عبدالله علیه السلام می گویند که نماز شما قبول نیست!
و حبیب به آن ها می گوید: « نماز شما قبول است؟! »
درگیری می شود .حبیب به شهادت می رسد.
حبیب پیش از نماز ظهر ابا عبدالله به شهادت رسیدند.
ما در کربلا به کلاس شمر شناسی نیاز داریم.
یک کلاس به عنوان تحلیل شخصیت شمر.
شمری که شانزده بار به مکه رفته، جانباز امیر المومنین بود، کسی که در کنار مولا زخمی شده بود، چه شد که فرمانده جنگ حضرت علی علیه السلام به این جا رسید؟

روزی که به دخترت یاد دادی تا ازدواج نکرده تنها سفر نره، تنها زندگی نکنه، اون لباسی که دوست داره نپوشه، اونجوری که دوست داره نخنده، اون حرفی که تو دلشه نزنه و...
همون روز به دخترت یاد دادی که جنس درجه دو باشه! چون دختره!!
همون روز اونو به این باور رسوندی که برای زندگی کردن به یک انسانی از جنس مخالفش نیاز داره تا خوشبخت باشه ...
همون روز پر پرواز دخترت رو شکستی و اون رو آماده کردی که برای یک عمر با باور درجه دو بودن زندگی کنه!
و امروز به سختی میشه اینجور خانم ها رو به باور برابری رسوند و قانون برابری رو بهشون آموزش داد...
در عادلانه ترین جامعه کماکان در باور جنس درجه ی دو بودنشون به زندگی ادامه میدن!
هنوز به مرد به چشم یک نردبان نگاه میکنند تا به آرزوهای دست نیافتنیشون برسند...
و من هنوز نمی دونم چطور می شه به این دسته از خانم ها تفاوت بین عشق و نردبان رو توضیح داد!
چطور میشه اعتماد بنفس به یغما رفته شون رو دوباره بازسازی کرد و چطور میشه ازشون یک انسان سالم و مستقل ساخت...!!!

لحظه ای که شروع میکنیم به حرف زدن حواسمان به زبانمان باشد...
ﺑﺎ "ﺯباﻥ"
ﻣﯿﺸود ﻣﺴﺨﺮﻩ ﮐﺮﺩ
ﻣﯿﺸود ﺭﻭﺣﯿﻪ ﺩﺍﺩ
ﻣﯿﺸود ﺍﯾﺮﺍﺩ ﮔﺮﻓﺖ
ﻣﯿﺸود ﺗﻌﺮﯾﻒ ﮐﺮﺩ
ﻣﯿﺸود "ﺩﻝ "ﺷﮑﺴﺖ
ﻣﯿﺸود ﺩﻟﺪﺍﺭﯼ ﺩﺍﺩ
ﻣﯿﺸود ﺁﺑﺮﻭ ﺑﺮﺩ
ﻣﯿﺸود ﺁﺑﺮﻭ ﺧﺮﯾﺪ
ﻣﯿﺸود "جدایی " انداخت
میشود آتش زد
با "زبان" میشود آتش را خاموش کرد

بودا به مردم میگفت:
دوستی از عشق عمیق تر است.
زیرا عشق می‌تواند پایان بپذیرد،
دوستی هرگز پایان نمی‌گیرد.
عشق مقید و متعهد می‌کند،
دوستی آزادی می‌دهد.
عشق می‌تواند کسی را برده کند،
دوستی ارباب کسی نمی‌شود.
عشق محدودیت می‌شود
زیرا عشاق اصرار دارند که دیگری نباید عاشق کسی دیگر شود. اما دوستی چنین اصراری ندارد. یک انسان می‌تواند هزاران دوست داشته باشد. به همین دلیل دوستی در نهایت برترین راه برای بردن ما به سوی معنویت می‌شود. کسی که با همه دوست است دیر یا زود به خدا خواهد رسید.

بودا به مردم میگفت:
دوستی از عشق عمیق تر است.
زیرا عشق می‌تواند پایان بپذیرد،
دوستی هرگز پایان نمی‌گیرد.
عشق مقید و متعهد می‌کند،
دوستی آزادی می‌دهد.
عشق می‌تواند کسی را برده کند،
دوستی ارباب کسی نمی‌شود.
عشق محدودیت می‌شود
زیرا عشاق اصرار دارند که دیگری نباید عاشق کسی دیگر شود. اما دوستی چنین اصراری ندارد. یک انسان می‌تواند هزاران دوست داشته باشد. به همین دلیل دوستی در نهایت برترین راه برای بردن ما به سوی معنویت می‌شود. کسی که با همه دوست است دیر یا زود به خدا خواهد رسید.

مردی ﺑﺪﻫﮑﺎﺭ ﺷده بود و ﻓﻘﻂ یک ﻗﺎﻟﯿﭽﻪ ﺩﺍﺷﺖ، ﮔﻮﺷﻪ ی ﻗﺎﻟﯿﭽﻪ کمی ﺳﻮﺧﺘﻪ ﺑﻮﺩ.
ﻫﺮ ﻣﻐﺎﺯﻩ ﺍﯼ که ﻣﯿﺮﻓﺖ، ﻣﯿﮕﻔﺘﻦ: ﺍﯾﻦ ﻗﺎﻟﯿﭽﻪ ﺍﮔﻪ ﺳﺎﻟﻢ ﺑﻮد ٥٠٠ تومن ﻣﯽﺍﺭﺯﯾﺪ، ﺍﻣﺎ ﺣﺎﻻ ﮐﻪ ﺳﻮﺧﺘﻪ ﻣﺎ ١٠٠ ﯾﺎ ١٥٠ تومن ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻧﻤﯿﺨﺮﯾﻢ.
ﮔﺮﻓﺘﺎﺭ ﺑﻮﺩ و به ﺍﻣﯿﺪ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺑﺨﺮﻥ ﺍﺯ اﯾﻦ ﻣﻐﺎﺯﻩ ﺑﻪ ﺍﻭﻥ ﻣﻐﺎﺯﻩ میرفت ...
داخل ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻣﻐﺎﺯﻩ ﻫﺎ، ﻣﻐﺎﺯﻩ ﺩﺍﺭ ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﭼﯽ ﺷﺪﻩ که ﻗﺎﻟﯽ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺧﻮﺑﯽ ﺭﻭ ﻣﺮﺍﻗﺒﺖ ﻧﮑﺮﺩﯾﺪ؟🤔
ﮔﻔﺖ: ﻣﻨﺰﻟﻤﻮﻥ ﺭﻭﺿﻪ ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ، ﻣﻨﻘﻞ ﭼﺎﯾﯽ ﺭﻭﯼ ﺍﯾﻦ ﻗﺎﻟﯽ ﺑﻮﺩ، ﺫﻏﺎﻻ ﺭﯾﺨﺖ و ﻗﺎﻟﯽ ﺳﻮﺧﺖ...
فدای سر مولای خوبم...
حالا ﻫﺮ ﭼﯽ ﺑﯿﺸﺘﺮ مى تونى ﺍﺯﻡ ﺑﺨﺮ، ﮔﺮﻓﺘﺎﺭﻡ ...
ﻣﻐﺎﺯﻩ ﺩﺍﺭ پرسید: گفتی ﺗﻮ ﺭﻭﺿﻪ ﺳﻮﺧﺘﻪ؟
گفت: اره..
مغازه دار گفت: ﺍﯾﻦ ﺍﮔﻪ ﺳﺎﻟﻢ ﺑﻮد ٥٠٠ تومن ﻣﯽ ﺍﺭﺯﯾﺪ ﺍﻣﺎ ﺣﺎﻻ ﮐﻪ ﺑﺮﺍی اﺭﺑﺎﺏ ﻣﻦ ﺳﻮﺧﺘﻪ ﻣﻦ ١ ﻣﯿﻠﯿﻮﻥ ﺍﺯﺕ ﻣﯿﺨﺮﻡ ....
اوﻥ ﻗﺎﻟﯿﭽﻪ تو روضه سوخته ﺑﻮﺩ قیمت گرفت، کاش دلمون تو روضه ها بسوزه. ارباب من حسینم...

هیتلر پسر استالین را گروگان گرفته بود و پیشنهاد معاوضه او با ژنرال اسیر آلمانی را داد.
استالین پاسخ داد:
 "من ژنرال نمی دهم که گروهبان بگیرم"

 مسئول حراج تار فرسوده ای را با بی میلی بر سر دست گرفت و گفت چند ؟! چه کسی برای این تار قیمتی پیشنهاد می کند ؟
از میان جمعیت یک نفر با تمسخر گفت:  یک دلار!  دومی :گفت دو دلار برای سوزاندن در بخاری دیواری.
 نفر سوم گفت:  من سه دلار میخرم تا پسرم با ان بازی کند. مردم بی دلیل می خندیدند !!
ناگهان پیرمردی موقر با قدم هایی ارام و محکم از میان جمعیت بیرون امد و تار کهنه را برداشت و به ان نگاه کرد و با دستمالی خاک آن را زدود, سیم های ان را محکم کرد و انگشتان سحر امیز خود را بر روی سیم ها به حرکت در اورد,  اهنگی روح نواز در گوش ها پیچید, گویی فرشتگان سیم های نامریی سازی گوش نواز را به صدا در اورده بودند, هیچ صدایی به گوش نمی رسید. همه چشم و گوش شده بودند و به ان نوای جان بخش دل سپرده بودند. اهنگ به پایان رسید پیرمرد تار را روی میز گذاشت و ارام از سالن خارج شد . مسئول حراج بهت زده تار را برداشت, صدایی از گوشه ای گفت: هزار دلار و همان طور به قیمت تار افزوده گردید سرانجام ده هزار دلار فروخته شد . چند نفری با حیرت از یکدیگر پرسیدند: راستی چه چیزی بر ارزش ان تار شکسته افزود ؟یکی از ان میان زیر لب گفت :
 نوازش دست یک استاد!!!!

هرگز به آدمهای مهربان زخم نزنید
آدمهای مهربان در مقابل خوبی هایِ یکطرفه؛ هرگز احساس حماقت نمیکنند
چون خوب بودن برای آنها عادت شده است
آدم های مهربان از سر احتیاجشان مهربان نیستند
آنها دنیا را کوچکتر از آن میبینند که بدی کنند...
آدمهای مهربان خود انتخاب کرده اند
که نبینند نشنوند و به روی خود نیاورند نه اینکه نفهمند...
هزاران فریاد پشت سکوت آدمهای مهربان هست
سکوتشان را به پای بی عیب بودن خود نگذارید...

روزی دزدی در مجلسی پر ازدحام با زیرکی کیسه سکه مردی غافل را دزدید. هنگامی که به خانه رسید کیسه را باز کرد دید در بالای سکه ها کاغذیست که بر آن نوشته است:
خدایا به برکت این دعا سکه های مرا حفاظت بفرما
اندکی اندیشه کرد
سپس کیسه را به صاحبش باز گرداند
دوستانش او را سرزنش کردند که چرا این همه پول را از دست داد.
دزد کیسه در پاسخ گفت:
صاحب کیسه باور داشت که دعا دارایی او را نگهبان است. او بر این دعا به خدا اعتقاد نموده است
من دزد دارایی او بودم نه دزد دین او
اگر کیسه او را پس نمیدادم، باورش بر دعا و خدا سست می شد.آن گاه من دزد باورهای او هم بودم.
واین دور از انصاف است!

درمان هایِ دردناک و مُسَکِن هایِ دردناکتر
بعضیها مومنانه درد هایشان را یک عمر کِش می دهند
برایِ فرار از دردهایشان به مُسَکِن هایِ دردناک پناه می برند مسکن هایی که بهایشان به مراتب از خودِ درد بیشتر است درد را باید یک بار چشید و بعد تمامش کرد. سوگواری را باید به غایتش لمس کرد. گریه و زاری کنید و فریاد بزنید و یک بار تمامش کنید.
اما به پناهگاه ها و مَفَر هایِ خطرناک پناه نبرید.
قرار نیست زندگیِ ما خالی از ناخوشی باشد.
درد را بچشید
و بعد از آن عبور کنید
اما از آن به اعتیاد پناه نبرید
اعتیادِ به مواد مخدر
اعتیادِ به الکل
به کار
به مظلومیت
به غمگین بودن
اینها همه شان خطرناکتر از خودِ درد کشیدن است.
از چاله یِ یک حادثه یا حتی یک تصمیمِ اشتباه به چاهِ روابطِ اشتباه تر و عادات ِمخرب پناه نبرید.
درد را بچشید و تمامش کنید. تا در شما تکامل پدیدار گردد در درد نمانید . دنبالِ مُسَکن های موقتی نباشید.
فرار گاهی دردناکتر است فرار قیمتش در دراز مدت بیشتر برایتان تمام می شود. فرار جوابگو نیست.
بایستید و درد را بچشید و یک بار برایِ همیشه تمامش کنیددرس بگیرید و از نو آغاز کنید.

بعضی از ما فکر می کنیم که حق اشتباه کردن نداریم و اوضاع وقتی وخیم میشه که در《خطای تایید خویشتن》گیر می افتیم .
این خطا باعث میشه :
۱. فکر می کنیم ما حق نداریم تصمیم اشتباه بگیریم.
۲. وقتی اشتباه می کنیم و به وضوح می دونیم که اشتباه بوده. برای اینکه ثابت کنیم اشتباه نکردیم، در اون تصمیم اشتباه می مونیم.
۳. و مرحله آخر اینه که اونقدر زمان و انرژی و عمرمون رو در اون تصمیم اشتباه خرج می کنیم که بیرون اومدن از اون تصمیم برامون بسیار گران و پرهزینه میشه.
هرگز برای برگشتن از یک تصمیم اشتباه دیر نیست. عمر ما محدود و کوتاه است.
اقرار به اشتباه بکنید و دوباره از نو شروع کنید.
هرگز دیر نیست... ما مجبور به موندن در شرایط نامتناسب و آزاردهنده نیستیم. خودمون رو مرور کنیم .شاید یه جاهایی از دفتر زندگی مون لاک گرفتن و اصلاح نیاز داره.

به طور کلی "اولویت بندی داشتن" مهمترین مهارت "مدیریت زمان" هست.
یعنی اگر یک مدیر یا پرسنل ارشد تنها یک کار در روز انجام بده ، اما به طور هوشمندانه ای اون کار، اولویتِ اولِ کارها باشه و مهم ترین کاری که برای نزدیک شدن به اهدافش نیاز هست،
با اینکه مدیریت زمان نداشته
و با اینکه تلاش کافی نکرده
می بینیم که گاها با نتایج مطلوبی، به نسبت میزان تلاشش دست پیدا کرده.
 به زبانی دیگر اگر مدیری بتونه با توجه به اهداف سازمان، اولویت هاش رو برای بقیه توضیح بده، با افزایشِ راندمانی جدی در سازمانش روبرو خواهد شد.
در زندگی شخصی هم همینطور هست. بعضیها شب و روز در حال دویدن و تلاشند اما چون اولویت بندی ای ندارند، گاها بیشتر در حال سوزوندن انرژی هستند تا نزدیک شدن به اهدافشون!
"ساخت دادن هوشمندانه به زمان به مراتب مهم تر از سازماندهیِ تنهاست"

️ دوستی داشتم که چای را آن قدر کم رنگ می‌‌نوشید که به سختی می‌‌توانستیم بفهمیم که آب جوش نیست!
چربی‌ و نمک هم اصلا نمی‌‌خورد! ورزش می‌‌کرد و وقتی از ا‌و علت این کار‌هایش را می‌‌پرسیدیم، می‌‌گفت که این‌ها برای سلامتی‌ بد است و سکته می‌‌آورد.
ا‌و در چهل و پنج سالگی در اثر سکته قلبی درگذشت!
چندی پیش یک زندانی در آمریکا از زندان گریخت.
به ایستگاه راه آهن می رود و سوار یک واگن باری می شود.
در واگن به صورت خودکار بسته می شود و قطار به راه می افتد.او متوجه می شود که سوار فریزر قطار شده است. روی تکه کاغذی می نویسد که این مجازات رفتار های بد من است که باید منجمد شوم.
وقتی قطار به ایستگاه می رسد، مامورین با جسد او روبرو می شوند.در حالی که فریزر قطار خاموش بوده است.
️منتظر هرچه باشیم،همان برایمان پیش می‌‌آید.
منتظر شادی باشیم،شادی پیش می‌‌آید.
منتظر غم باشیم،غم پیش می‌‌آید.
هرگز پول را برای بیماری و مشکلات پس انداز نکنیم چون رخ می‌‌دهد.
پول را برای عروسی، برای خرید خانه، اتومبیل، مسافرت و نظایر آن پس انداز کنیم.
وقتی می‌‌گوییم این پول برای خرید اتومبیل است، دیگر به تصادف فکر نکن.
️ ژاپنی‌ها ضرب‌المثل جالبی دارند و می‌گویند:
اگر فریاد بزنی به صدایت گوش می‌دهند!
و اگر آرام بگویی به حرفت گوش می‌دهند!
قدرت کلماتت را بالا ببر نه صدایت را!
این "باران" است که باعث رشد گل ها می شود نه "رعد و برق"

 از شیخ بهایی پرسیدند:سخت می گذرد،چه باید کرد؟
گفت:خودت که می گویی"سخت"می گذرد،سخت که"نمی ماند"!پس خدا را شکر که"می گذرد"و"نمی ماند"
دیروزت خوب یا بد"گذشت"وامروز،روز دیگریست
قدری شادی با خود به خانه ببر ... راه خانه ات را که یاد گرفت فردا با پای خودش می آید .

امام حسین

""بنام خدای که هرچه دارم و ندارم مال اوست""
سلام
با عرض ادب واحترام وتسلیت به مناسبت فرارسیدن ایام محرم والصفر وشهادت جانسوز آقا امام حسین(ع) ویاران ایشان وحضرت ابوالفضل العباس(ع) علمدارکربلاو وقایع جانسوز دیگر این ایام وتبریک به مناسب هفته دفاع مقدس وتقدیر وتشکر از جانبازان و رزمندگان هشت سال دفاع مقدس والخصوص مدافعین حرم وخانواده های محترم آنهاراعرض میکنم.

التماس دعا 

علی محمدمراغی 

مهربانی کردن ، کارِ دشواری نیست
مهربانی کردن گاهی می تواند
در یک شاخه گل
در یک نگاه محبت آمیز
در یک کلام مهربانانه و امید بخش
در یک بیت شعر
و یا یک یاد آوری ساده باشد، که دوستت دارم
در روزمرگی های زندگی  و در جستجویِ مهربانی هایِ کامل و بی نقص، مهربانی کردن را به تاخیر نیاندازید
هیچ یک از ما به واقع نمی دانیم که چقدر فرصت باقیست و ما قدرتِ مهربانی هایِ کوچک ِ هر روزه را دستِ کم می گیریم.
مهربانی کردن را به تاخیر نیاندازید.

معمولی بودن !
معمولی بودن در زندگی، می تواند سخت ترین وضعیت ممکن باشد.
مثلا:
شاگرد معمولی بودن، قیافه معمولی داشتن، دونده معمولی بودن، نقاش معمولی بودن، دانشجوی معمولی بودن، نویسنده معمولی بودن، معمولی ساز زدن .معمولی مهمانی دادن، فرزند معمولی داشتن منظورم از "معمولی" همان است که عالی و ایده آل و منحصر به فرد و کمیاب و در پشت ابرها نیست، بلکه همین جا، روی زمین، کنار ما، فراوان و بسیار هست. فرهنگ ایده آل گرایی تیغ دولبه ای است که هم انگیزه ایست مثبت برای پیشرفت و هم می تواند شوق و ذوق فراوان آدم های معمولی را شهید کند.  من مثلا بعد از سالها با علاقه نقاشی کشیدن، روزی که فهمیدم در نقاشی خیلی معمولی ام برای همیشه نقاشی را کنار گذاشتم. این کنار کشیدن زمانی بود که همکلاسی دبیرستانم، در عرض دو دقیقه با مداد بی جانش، چهره معلم مان را کوبید کنار طرحی که من بیست دقیقه طول کشیده بود تا دزدکی در حاشیه جزوه از او بکشم. حقیقت این است که دوستم در نقاشی یک نابغه بود و تمرین و پیگیری من خیلی با نبوغ او فاصله داشت و من لذت نقاشی کشیدن را از خودم گرفتم تا خفت معمولی بودن را تحمل نکنم. آن روزها آنقدر ضعیف بودم که با شاخص های "ترین" زندگی کرده و خود را مقایسه می کردم. و این ترین بودن آدم را ضعیف و شکننده می کند. شاید همه آدم ها اینطور نباشند. من اما، همیشه در درونم یک سوپر انسان داشته ام که می خواست اگر دست به گچ بزند، آن گچ حتماً بایستی طلا شود. یک توانای مطلق که در هیچ کاری حق معمولی بودن را ندارد. اما امروز فهمیده ام که معمولی بودن شجاعت می خواهد. آدم اگر یاد بگیرد معمولی باشد نه نقاشی را میگذارد کنار، نه دماغش اگر معمولی است را عمل می کند، نه غصه می خورد که ماشینش معمولی است، نه حق غذا خوردن در یک سری از رستوران های معمولی را از خودش میگیرد، نه حق لبخند زدن به یک سری آدم ها را، نه حق پوشیدن یک سری لباس ها را. حقیقت این است که "ترین" ها همیشه در هراس زندگی می کنند. هراس هبوط (سقوط) در لایه آدم های "معمولی". و این هراس می تواند حتی لذت زندگی، نوشتن، درس خواندن، نقاشی کشیدن، ساز زدن، خوردن، نوشیدن و پوشیدن را از دماغشان دربیاورد. تصمیم گرفته ام خودِ معمولی ام را پرورش دهم. نمی خواهم دیگر آدم ها مرا فقط با "ترین"هایم به رسمیت بشناسند. از حالا خودِ معمولی م را به معرض نمایش می گذارم و به خود معمولیم عشق می ورزم و به آدم ها هم اجازه دهم به منِ معمولی عشق  بورزند.

برای ترویج خوراک سالم خواستم پیامی بهداشتی بدهم و از شام دیشب  که کمی کاهو و تکه ای نان بود عکسی گرفتم و توی اینستاگرام گذاشتم و زیرش نوشتم شام یک مرد پا به سن گذاشته...
صبح پاشدم دیدم قیامتی به پا شده... توی تلگرام و فیسبوک و جاهای دیگر عکس پخش شده بود...
زیرش هم پر از فحش بود به مملکتی که در آن یک مرد سالمند فقیر مجبور است شکمش را با کاهو سیر کند...عده ای هم گلایه کرده بودند که حالا بروید پول مملکت را به سوریه و لبنان بدهی...
یک آقای کله کدوی ریشو هم که گویا یک زمانی کاره ای بوده ولی حالا فقط گهگاه سخنرانی پر فحشی می کند ابراز تاسف کرده بود از مسولین مملکتی که این بود اقتصاد بازار آزادتان؟،،،،
کیهان عکس را صفحه ی اولش چاپ کرده بود و زیرش نوشته بود:حاصل برجام این شام؟.... اصغر فرهادی هم که نامه ای به روحانی نوشته بود و درخواست کرده بود که لااقل کمی پنیر لای نان این آقا بگذارید..
بهاره ی رهنما هم کمپینی برای حمایت از میانه سالان کاهوخوار راه انداخته بود..
برانکو همه ی تقصیرها را متوجه کی روش دانسته بود و قوه ی قضاییه اعلان برخورد جدی با عاملان فاجعه کرده بود...شهردار هم قول داده بود که به زودی لای نانم اولویه خواهد مالید ...
عباس جدیدی عکس جدیدی در کنار نان و کاهو گرفته بود با بغضی دلپریش....  صادق زیبا کلام تحلیل کرده بود که اگر رضا شاه بجای انگلیس به امریکا تکیه کرده بود، الان شاهد این اوضاع نبودیم.
نشریه یالثارات این عکس را کار هنرمندان (...) هنری  و الهام گرفته از خارج قلمداد کرد طرفداران محیط زیست اعلام کردند که این کاهو با فاضلاب آبیاری شده و خواستار رسیدگی شدند
این ها همه به کنار...حدود دویست هزارنفر زیر عکس نوشته بودند که  داری برای ما گرسنه ها از خوراک لاکچری ات عکس می گذاری؟...تف به غیرتت با آن ثروت بادآورده ات....

پسری را به آهنگری بردند تا شاگردی کند، استاد گفت : «دَم آهنگری را بِدَم !»
شاگرد مدتی ایستاده، دم را دمید، خسته شد؛ گفت : «استاد اجازه میدی بنشینم و بدمم ؟»
 استاد گفت : «بنشین»
 باز مدتی دمید و خسته شد، گفت : «استاد ! اجازه میدی دراز بکشم و بدمم !»
گفت : «دراز بکش و بدم»؛
 بعد از مدتی باز خسته شد؛ گفت : «استاد اجازه میدی بخوابم و بدمم ؟»
استاد گفت: «تو بِدَم، بمیر و بِدَم»

"مهارت مطالعه" از مهارت های اولیه و مهم ِ انسان های موفقِ روزگار است. مسیر رشد و تبدیل شدن به "انسانی موثر" و "باکیفیت تر" در دنیا با کسب آگاهی، تخصص و "مهارت های ذهنی" آغاز می شود.
و این مهم در زندگی ما رخ نمی دهد مگر با "خواندن و خواندن و خواندن".
 با وجود فرمولی به این سادگی پس چرا همه ی انسان‌ها رشد نمی کنند؟؟
چون اکثر افراد، "راه و روش صحیح مطالعه" ، "مهارت یادگیری" و "تقویت حافظه" سپس "تمرکز"، توانِ بازیابی و به یاد آوردن را نمی دانند.
 اگر در جهت بهبود کیفیت و تبدیل شدن به یک متخصص هستید، مهارت خواندن، آموختن و تقویت ذهن، نخستین و ضروری ترین گام  برای ارتقاست و بسیاری در برداشتن این گامِ  مهم، ضعیف عمل می کنند.

• رویاهایتان را دنبال کنید*
هرروز خودمان را مرور کنیم و ببینیم آیا واقعا در جهت آرزوهای واقعی مان هستیم؟؟
مبادا که روزمرگی ، مشغولیت های شغلی و غبار حوادث ما را از خودِ واقعی مان ربوده باشد.
مبادا که تنها گاهی،آن هم در خیال مان رویا داشته باشیم
دوباره خودمان را مرور کنیم. اگر امروز آخرین روز زندگی مان بود ، چه چیزی به راستی کم داریم در روزها و شبهای مان؟
رویاهایمان را دنبال کنیم
نه از آن فالوور های سطحی و زود گذر و در حد یک لایک زدن روزانه، نه ،
از آن دنبال کننده های واقعی که هر ثانیه مرور می کنند و به پیش می روند.

زندگی را همچون یک آزمون بدانید.
 و به یاد بسپارید که تمام مردم اطراف شما برای رشد شما مفید هستند.
 مردی که صبح به شما فحش می دهد نیز به شما کمک می کند، او به شما فرصتی می بخشد.
اگربخواهی می توانی در درون خودت عشق بیابی. کسی که خشم خودش را به تو نشان می دهد، به تو کمک می کند،
 کسی که از تو انتقاد می کند به تو کمک می کند. کسی که روی سرت کثافت می پاشد به تو کمک می کند.
 کسی که بر سر راهت خار می گذارد نیز به تو کمک می کند، زیرا این نیز فرصتی است و آزمونی.
اگر قادر باشی به ورای این ها بروی،
به او احساس مدیون بودن خواهی کرد.
 چیزهایی را که قدیسان نمی توانند در این دنیا به شما آموزش دهند، دشمنان می توانند.
اگر هشیار باشی وهوشمندی آموختن داشته باشی، می توانی از هر سنگ سر راهت یک نردبام بسازی.
ولی مردمان جاهل حتی از سنگ های پرش نیز مانع می سازند و همانجا متوقف می شوند.
اگرهوشمند باشی آنوقت هر سنگی می تواند یک تخته ی پرش باشد.
اگر هشیار باشی، هر سنگی می تواند یک گام به جلو باشد.

انسانی که به شناخت خویش نرسیده باشد،
بی سوادِ حقیقی است،
هر چند تمام کتاب های دنیا را خوانده باشد...!
اگر درونت پر از خشم، نفرت، خودخواهی و غرور، حسادت و زباله‌های دیگر است، بدان که هیچگاه چیزی را نیاموخته‌ای و هنوز رشد نکرده‌ای....

پیدا کردن افراد موثر در دنیا کار سختی نیست.
کافی است خوب نگاه کنید و ببینید فرد، دنیا و حوادث اطرافش را چگونه ارزیابی می کند و در واقع نگاهش به دنیا و اطرافش چگونه است؟؟
آیا دنیا و حوادثش را وسیله ای برای رشد و شکوفایی می بیند؟
یا دایما در حال نفرین و ناله است و خودش را قربانی حوادث می یابد؟
آنان که دنیا را جایی برای درخشش و کمال یافته اند،
جایی برای آموختن و عشق ورزیدن،
و جایی برای بودن کنار بهترین ها ،
همانهایی هستند که دنیا را جای بهتری برای زیستن می کنند.
چون باور دارند که خودشان و نوع نگاه شان موثر ترین حادثه ی زندگی شان است.
و دنیا برای این انسان ها همواره مملو از عشق ، صلح ، درخشش و زیبایی است.
اینها کسانی هستند که هر اتفاقی را فرصتی برای رشد و بالیدن می یابند. و در هر حادثه ای درسی زیبا می آموزند.

کافی است نوع نگاه آدم ها را به دنیا مشاهده کنید و برخوردشان با حوادث را نظاره گر باشید
تا انسان واقعی درونشان را ببینید

بزرگی در معامله‌ای که با دیگری داشت، برای مبلغی کم، چانه‌زنی از حد درگذرانید. او را منع کردند که این مقدار ناچیز بدین چانه‌زنی نمی‌ارزد.
گفت: چرا من مقداری از مال خود ترک کنم که مرا یک روز و یک هفته و یک ماه و یک سال و همه عمر بس باشد؟
گفتند: چگونه؟
گفت: اگر به نمک دهم، یک روز بس باشد، اگر به حمام روم، یک هفته، اگر به حجامت دهم، یک ماه، اگر به جاروب دهم‌، یک سال، اگر به میخی دهم و در دیوار زنم، همه عمر بس باشد.
 پس نعمتی که چندین مصلحت من بدان منوط باشد، چرا بگذارم با کوتاهی از دست من برود؟!

آنچه به آن محتاجیم معلمی است که ما را متقاعد کند که قدرتهای بیشماری در دسترس ماست.
اگر به آن قدرت دست یافتیم خود بخود از میدانهای انرژی که در دسترس ماست - ولی به طور معمول دست نیافتنی است - استفاده می کند. و ما شروع به «دیدن» و درک و مشاهده چیزهای دیگر می کنیم؛ نه به عنوان تخیل بلکه کاملا به طور حقیقی و محسوس بعد ما بی آنکه کلمات را به کار گیریم شروع به دانستن می کنیم. و آنچه هریک از ما با این درکِ افزون شده، با این معرفت خاموش انجام می دهد بسته به خلق و خوی اوست.

پیرمردی با کلاه نخی و یک بافت نیم دار ایستاده بود سر چهارراه، تو سرمای بی سر پیاهی وزیر برف، تراکت موسسه آموزش موسیقی ای را پخش می کرد بین خلق الله که نامش بیشتر کاباره های لاله زار قدیم را به ذهن متبادر می کرد.
یکی از تراکت ها را از دستش گرفتم، چند قدمی رفتم، فکری شدم حکمن دو سه ساعتی را باید یک لنگه پا بایستد تا تراکت ها تمام بشن
برگشتم و گفتم: "نصفش رو بده من، می برم خونه چک نویسش می کنم هم شرش از سر شما کم میشه هم کار ما راه می افته" خندید، سری تکان داد، جواب داد: "نه بابا، مدیونی داره، یه ساعته دیگه تمام میشه انشاالله"...
می خواهم بگم باورتان بشه یا نه، شبیه فیلم ها و عین قصه ها، هنوز یک اقلیتی توی این شهرهانفس می کشند که مصداق بارز شرافت اند. نمود عینی انسانیت اند. آدم اند،و لایق و سزاوار سجود...هستند

فرصت ها در زندگی منتظر ما نمیمونند
و عملکرد ما در زندگی تعیین میکنه از کدوم فرصت ها بتونیم استفاده کنیم
فرصت هایِ ما محدودند
عمر ما محدوده
و جسمِ ما محدود

ما دائم خود را با آنهایی که ثروتمند تر، باهوش تر ، روشن فکرتر، مهربان تر، مشهورتر و غیره و غیره هستند #مقایسه می کنیم.
 به طرز عجیبی " بیشتر" در زندگی های ما نقش مهمی را ایفا می کند. این اندازه گیری و قیاس خود با چیزی یا کسی  در تمام مدت یکی از علل اولیه ی تضاد هست.

چرا کتاب‌خوان‌ها بهترین آدم‌هایی هستند که می‌توان عاشق‌شان شد
نویسنده: لورن مارتین
چندی پیش، مقاله‌ای منتشر شد ادعا می‌کرد، آنچه «مطالعه عمیق» نامیده می‌شود به‌زودی از بین خواهد رفت؛ چرا که میزان مطالعه عمیق میان آدم‌ها کمتر شده و این روزها دیگر آدم‌ها سرسری کتاب می‌خوانند و با وجود مطالب خلاصه شده اینترنتی تعداد خواننده‌های کتاب‌ها روز به روز تقلیل پیدا می‌کند.
مطالعات ثابت کرده، کتابخوان‌ها در قیاس با افراد عادی آدم‌های خوب‌تر و باهوش‌تری هستند و شاید تنها آدم‌هایی روی این کره خاکی باشند که ارزش عاشق شدن را داشته باشند.
بر اساس مطالعاتی که روان‌شناسان در سال‌های ۲۰۰۶ و ۲۰۰۹ انجام داده‌اند، کسانی که رمان می‌خوانند میان انسان‌ها بیشترین قدرت همدلی با دیگران را دارند و قابلیتی دارند با عنوان «تئوری ذهن» که در کنار آنچه خود به آن اعتقاد دارند، می‌توانند عقاید، نظر و علائق دیگری دیگری را مدنظر قرار دهند و درباره آن قضاوت کنند.
آن‌ها می‌توانند بدون این که عقاید دیگران را رد کنند یا از عقیده خودشان دست بردارند، از شنیدن عقاید دیگران لذت ببرند.
تعجبی هم ندارد که کتاب‌خوان‌ها آدم‌های بهتری باشند. کتاب خواندن تجربه کردن زندگی دیگران با چشم غیرواقعی است. یاد گرفتن این نکته که چه طور بدون این که خودت در ماجرایی دخیل باشی، بتوانی دنیا را در چارچوب دیگری ببینی.
آن‌ها یاد گرفته‌اند که زن بودن چیست و مرد بودن یعنی چه. فهمیده‌اند که تماشای رنج دیگران یعنی چه. کتاب‌خوان‌ها بسیار از سن‌شان عاقل‌ترند.
تحقیق دیگری در سال ۲۰۱۰ ثابت کرده که هر چه‌قدر بیشتر برای کودکان کتاب بخوانیم، «تئوری ذهن» در آن‌ها قوی‌تر می‌شود و در نهایت باعث می‌شود این بچه‌ها واقعا عاقل‌تر شوند، با محیط‌شان بیشتر انطباق پیدا کنند و قدرت درک‌شان بالاتر برود.
تجربه‌های قهرمان‌های داستان‌ها تبدیل به تجربه‌های خود خواننده‌ها می‌شود. هر درد و رنجی که شخصیت داستان می‌کشد، تبدیل به باری می‌شود که خواننده باید تحمل کند. خواننده‌های کتاب‌ها هزاران بار زندگی می‌کنند و از هر کدام از این تجربه‌ها چیزی یاد می‌گیرند.کتاب‌خوان‌ها با شما حرف نمی‌زنند، با شما رابطه برقرار می‌کنندآن‌ها در نامه‌ها یا مسج‌هایشان انگار برای‌تان شعر می‌نویسند. صرفا به سوالات‌تان جواب نمی‌دهند یا بیانیه صادر نمی‌کنند، بلکه با عمیق‌ترین فکرها و تئوری‌ها پاسخ شما را می‌دهند. شما را با دانش بالای کلمات و ایده‌هایشان مسحور خواهند کرد.تحقیقات دیگری در دانشگاه برکلی نشان داده، کتاب خواندن برای کودکان باعث می‌شود آن‌ها کلماتی را یاد بگیرند که هرگز در مدرسه به آن‌ها یاد نمی‌دهند.
به خودتان لطف کنید و با کسی قرار بگذارید که می‌داند چه‌طور از زبان‌اش استفاده کند.
آن‌ها فقط شما را نمی‌فهمند، درک‌تان می‌کنند
آدم‌ها فقط باید عاشق کسی شوند که بتواند نفس‌شان را ببیند. این آدم باید کسی باشد که به مغز شما نفوذ می‌کند و به بخش‌هایی از آن دسترسی پیدا می‌کند که هیچ‌کس دیگر قبلا کشف‌اش نکرده است.
بهترین کاری که خواندن داستان‌ها با آدم‌ها می‌کنند این است که کامل نبودن شخصیت‌ها باعث می‌شود ذهن شما سعی کند از ذهن دیگران سردربیاورد. این جور آدم‌ها توانایی همدلی پیدا می‌کنند. ممکن است همیشه با شما موافق نباشند، اما سعی می‌کنند ماجراها را از زاویه دید شما ببینند.
آن‌ها نه‌تنها باهوش‌اند که عاقل هم هستند
باهوش بودن همیشه هم خوشایند نیست، اما عاقل بودن آدم‌ها را تحریک می‌کند. همیشه مقاومت در برابر آدم‌هایی که می‌شود چیزی ازشان یاد گرفت کمی سخت است. عاشق یک آدم کتاب‌خوان شدن نه‌تنها کیفیت گفت‌وگو را بالا می‌برد، بلکه باعث می‌شود سطح گفت‌وگو بالا برود.
بر اساس تحقیقات ، کتاب‌خوان‌ها به دلیل دایره وسیع واژگان‌شان و مهارت‌های حافظه، آدم‌های باهوش‌تری هستند. ذهن آن‌ها در قیاس با آدمی معمولی که کتاب نمی‌خواند توانایی درک بالاتری دارد و راحت‌تر و به‌شکل موثرتری می‌توانند با دیگران ارتباط برقرار کنند.
 اگر با کسی قرار بگذارید که کتاب می‌خواند، یعنی می‌توانید هزاران بار زندگی کنید.

شادی، یک هیجان مثبت و لذت بخش است که در گذار تکامل در بستر مغز پستاندارن حسابی جا خوش کرده است؛ بوی یک قرمه‌سبزی جاافتاده در ظهر روز تعطیل، عطر قهوه‌ای که از کافه‌ی کنج پیاده‌رو به مشام می‌رسد، گرمای دمنوش نعناع، معطر به بوی هل و دارچین، خنکی شیرینِ دو اسکوپ بستنی، یکی وانیلی و یکی شکلاتی، حس محکم دست‌های دوستی که وقت سلام، تَق تَق پشتت رو لمس می‌کند، نرمی گونه‌های مادر که وقت بوسه‌ی دیدار صورتت حس می‌کند، بادکش لُپ یه بچه‌ی خوردنی، یه دوش ولرم بعد از یک روز کاری سخت، دیدن یک رنگین کمان، شنیدن نوای دل‌انگیز آرشه رو سیم‌های ویولون یا زخمه‌های هیجان‌انگیز انگشت‌ها روی تارهای گیتار؛ می‌شود با این ورودی‌ها به‌ کانال‌های حسی، می‌شود با تحریک حواس، با دیدن، شنیدن، چشیدن، بوییدن و بساویدن لذت برد و شاد شد.
همه‌ی این‌ها عالی‌ست ولی انسان یک قشر مغز بیشتر تکامل یافته از مابقی گونه‌های پستاندار هم دارد که باعث می‌شود بیاندیشد، و همین خصوصیت خاص انسانی ماست که توان شاد شدنی به مراتب عمیق‌تر و پایدارتر از تحریکات حسی لحظه‌ای به ما می‌دهد. شکلات خیلی خوب است ولی برای این‌که احساس شادی ناشی از آن را حفظ کنیم باید سلامتی را کیش کنیم، و البته گاهی هم دیده شده مات! تحقیقات نشان می‌دهد ژرفت‌ترین و ماندگارترین خرسندی‌ها را کسانی تجربه می‌کنند که ارزش‌ها و فضیلت‌های انسانی خویش را پرورش می‌دهند؛ دانایی و خرد، عشق و محبت، جسارت‌ورزی و شجاعت، درون‌نگری و معنویت، نمونه‌هایی از بذرهایی هستند که در خاکستری حاصل‌خیز سلول‌های مغز ما منتظر دستان مهربان یک باغبان وفادار هستند تا روییدنشان را با نگاه مراقبه‌گرش حمایت کند، تا قد کشیده و درخت‌هایی شوند پر از میوه‌های شادمانی، شادمانی اصیل و درونی؛ اصیل از این‌رو که ویژگی منحصر به فرد انسانی ما را آشکار می‌سازند، و درونی از این منظر که ناوابسته به هیچ کس و هیچ‌چیزی برون از خود، بی‌تمنا هستند. 

وقتی کتابی را برای بار دهم میخونید و در اون نکته ی تازه ای میابید این کتاب نیست که عوض شده
بلکه شمایید که تغییر کرده اید سطح آگاهی شما به آنچه میخوانید و میبینید مربوط نیست بلکه به آنچه درک میکنید و در ظرف درونتان جای میگیرد ارتباط دارد
آگاهی در دنیا پراکنده است بسیاری از ما کاسه هایمان را پشت و رو گرفته ایم بسیاری ازما نگاه میکنیم ، اما درنمیابیم بسیاری از ما میشنویم اما به جان نیوش نمیکنیم دریافتن امری درونیست دیدن و داشتن درونیست در بیرون، همه چیز ثابت است تغییر
امری درونیست.

‍ برای رشد کردن، کافی است به یک درخت نگاه کنی.
هنگامی که درخت رشد می کند، ریشه هایش در عمق پیش می روند. اینجا تعادل برقرار است: هرچه درخت بلند تر شود، ریشه هایش عمیق تر می شوند.
درختی پیدا نمی کنید که مثلا 50 متر ارتفاع و ریشه هایی کوچک داشته باشد، این ریشه ها از عهده نگهداشتن چنین درخت غول پیکری بر نمی آیند.
رشد کردن یعنی اینکه در عمق وجودت فرو روی، جایی که ریشه هایت قرار دارد.

سخت است فهماندن نکته ایی به کسی که منافعش درنفهمیدن است...!!

درکانادا پیرمردی را به خاطر دزدیدن نان به دادگاه احضار کردند.
پیرمرد به اشتباهش اعتراف کرد ولی کار خودش را اینگونه توجیه کرد:
خیلی گرسنه بودم و نزدیک بود بمیرم، قاضی گفت:
تو خودت می دانی که دزد هستی و من ده دلار تو را جریمه می کنم و میدانم که توانایی پرداخت آنرا نداری به همین خاطر من جای تو جریمه را پرداخت میکنم، درآن لحظه همه سکوت کرده بودند و دیدند که قاضی ده دلار از جیب خود درآورد و درخواست کرد به خزانه بابت حکم پیرمرد پرداخت شود سپس ایستاد و به حاضرین در جلسه گفت:
همه شما محکوم هستید و باید هرکدام ده دلار:جریمه پرداخت کنید چون شما در شهری زندگی میکنید که فقیری مجبور می شود تکه ای نان دزدی کند؛ درآن جلسه دادگاه ۴٨٠ دلار جمع شد و قاضی آن را به پیرمرد بخشید.
مرحوم شیخ شعراوی می گوید: اگر در شهر مسلمانان فقیری دیدی، بدان که ثروتمندان آن شهرمال او را می دزدند!!!
اجازه ندهیم انسانیت در ما بمیرد
مرگ انسانیت مرگ خوبیهاست

آدمها خیلی دیر میفهمند چه خاکی بر سرشان شده،
و این تاخیر در درکِ ،درست از نادرست و تفکیکِ درختِ سیب از پرتقال همان اشتباهیست که آدم را به زمین آورد. به رسم جَدِمان سیب خوردیم و گندم چیدیم به رسم جَدِمان پیش از آنکه بدانیم چه خورده ایم... و پیش از آنکه قورتش بدهیم محکم به زمین میخوریم. به رسمِ پدرانمان تاخیر میکنیم در استفاده از فرصت های عمرمان  تاخیر میکنیم برای آموختن برای دانستن ،برای کسب یک مهارت تازه در زندگیمان
تاخیر میکنیم برای دوست داشتن  برای جلب اعتمادِ کسانی که دوستشان میداریم و دوستمان میدارند
تاخیر داریم برای گفتنِ دوستت میدارم،
تاخیر میکنیم برای صداقت ورزیدن و گفتنِ واقعیات،
تاخیر میکنیم برای رشد کردن ، برای تبدیل شدن به انسان تازه ای که حتما احساس شادمانی بیشتری دارد.
علوم مسلم و واضحی که برای زیستن لازم است را ، تاخیر میکنیم برای یاد گرفتنشان. و زمین و زمان را مقصر کوبیده شدنمان به خاک میدانیم. تاخیر میکنیم برایِ رفتن
برایِ ماندن
برایِ بودن
و برای تمام کردن و کامل شدن با خودمان. این چه رسمی بود دیگرکه پدرمان ،آدم برایمان به ارث گذاشت؟
تبعید شدن به خاک کافی نبود؟
این همه تاخیر در فهمیدن چه بلایی بود که بر سرمان آمد؟

آمده‌ام که تا به خود گوش کشان کشانمت

بی دل و بیخودت کنم در دل و جان نشانمت

آمده‌ام بهار خوش پیش تو ای درخت گل

تا که کنار گیرمت خوش خوش و می‌فشانمت

آمده‌ام که تا تو را جلوه دهم در این سرا

همچو دعای عاشقان فوق فلک رسانمت

آمده‌ام که بوسه‌ای از صنمی ربوده‌ای

بازبده به خوشدلی خواجه که واستانمت

گل چه بود که گل تویی ناطق امر قل تویی

گر دگری نداندت چون تو منی بدانمت

جان و روان من تویی فاتحه خوان من تویی

فاتحه شو تو یک سری تا که به دل بخوانمت

صید منی شکار من گر چه ز دام جسته‌ای

جانب دام بازرو ور نروی برانمت

شیر بگفت مر مرا نادره آهوی برو

در پی من چه می‌دوی تیز که بردرانمت

زخم پذیر و پیش رو چون سپر شجاعتی

گوش به غیر زه مده تا چو کمان خمانمت

از حد خاک تا بشر چند هزار منزلست

شهر به شهر بردمت بر سر ره نمانمت

هیچ مگو و کف مکن سر مگشای دیگ را

نیک بجوش و صبر کن زانک همی‌پرانمت

نی که تو شیرزاده‌ای در تن آهوی نهان

من ز حجاب آهوی یک رهه بگذرانمت

گوی منی و می‌دوی در چوگان حکم من

در پی تو همی‌دوم گر چه که می‌دوانمت


بیشترِ انسانهایِ بالغ و باهوش و توانمندِ دنیا خیلی زود میاموزند که با نداشته هاشون کنار بیایند

یا سر خودشون رو گرم کنند تا متوجه چیز هایی که از دست میرود نشوند

عاقل تر هاشون 

یاد میگیرند 

سوگواری کنند ، درس بگیرند و عبور کنند

این یکی از بهترین مهارت هاییست که باهوش تر هارو از بقیه متمایز میکنه و باعث میشه سالها درگیر با ، از دست رفته هاشون نمونند.

در واقع آدمهایِ باهوش میتونن بدونِ بیشتر چیز ها در دنیا به زندگیشون ادامه بدهند، خودکشی نکنند و دیگران رو هم به کشتن ندهند.

 و قدرت انطباق با شرایط، جزو فاکتور های مهم و اصلیِ ارزیابی هوش است.

اما

این مهارت در کنار خوبیهاش

یک دام هم به همراه دارد

دام سِر شدن

دامِ به راحتی از دست دادن و

مراقِب چیز هایِ گرانبهایِ زندگی نبودن.

شاید خیلی هاتون سریالِ گری آناتومی رو دیده باشید

طبیعیست به عنوان یک ان تی مِرِدیت رو دوست داشته باشم.

در یک قسمت از سریال،مِرِدیت به رابطه ای که کاملا منطقی تمومش کرده باز میگرده

و دیالوگ زیبایی میگه که دوسش دارم: 

رو به دوستش میگه:

"تنها به این خاطر که ما توانمندیش رو داریم که بدون داشتن چیزی یا کسی، به زندگیمون ادامه بدیم

دلیل نمیشه که این کار رو انجام بدیم." باهوش تر ها در معرضِ از دست دادن چیزهایِ خوب بیشتری هستند به خاطر این مهارتِ سوگواریشون.

مراقبِ دوستایِ خوبمون ، لحظه هایِ خوبمون و داشته هایِ خوبمون باشیم، حتی اگه میتونیم بدونِ اونها هم به زندگیمون ادامه بدیم.


زن بودن عجیب است

زن بودنپیچیده است

از سویی مرکز عشق و محبت لطفت است و از سوی دیگر پشتوانه ای و آغوشی امن و تکیه گاهی محکم از سویی باید نرم و نازک باشد و از سویی دیگر مقاوم و پایدار

هم بار و سنگینی تمام اعضای خانواده روی دوشش هست و هم مامن امن دلخوریها و دردِ دل هاست در بیرون خانه . قسمتی از بدنه ی یک کسب و کار ، یک مدیر ، یک مهندس،یک کارمند ،یک پزشکو در خانه یک همسر یک مادر و یک هم دم زن بودن کارِ پیچیده ایست جمع نقیض ها و ضد ها را باید با هارمونی و زیبایی در خودش بپرورد یک زن زن زیباست و بی نظیر برای همین زیبایی بی بدیل و پیچیده و زیبایش و زنی که بتواند زنانگی اش را به تمامی بِزییَد بی شک یک هنرمندِ تمام عیار است زیبایی چنین روزی  به تمام زنانِ سرزمینم و به تمام مردانی که از زنی تاثیر گرفته اند و زندگی آموخته اند.


نیمی از هوشمندی ما،

هنرِ درک کردنِ چیزهایی است که هرگز ،کسی آنها را به زبان نمی آورد.

و دنیا بر پایه ی این قوانینِ ناگفته و نانوشته ، بنا شده است.

لاجرم هرکه درک بهتری از این ناگفته ها دارد، به موفقیت ها و دستاورد های بیشتری دست می یابد.

زندگی هنرِ ، خواندنِ سکوت هاست.

راهی که سرنوشت انسان را می سازد استعدادهایش نیست بلکه انتخاب هایش است!
حال سوال این است :
"چگونه درست انتخاب کنیم؟ "
لازمه ی انتخاب صحیح اینست:
من چه کسی هستم و کجای دنیا ایستاده ام ؟
 شناخت مبدا اولین گام هدف گذاری است.
اگر می خواهید تصمیمات جدید بگیرید
اگر از شغل خود ناراضی هستی
اگر رابطه عاطفی پر تنشی دارید
اگر اشتباهات تکراری مرتکب می شوید
 اولین گام این است:
            "بدانید کجا ایستاده اید؟"

 عالمی مشغول نوشتن با مداد بود
 کودکی پرسید: چه می نویسی؟
 عالم لبخندی زد و گفت: مهم تر از نوشته هایم، مدادی است که با آن می نویسم.
می خواهم وقتی بزرگ شدی مثل این مداد بشوی! پسرک تعجب کرد!
چون چیز خاصی در مداد ندید.
عالم گفت پنج خصلت در این مداد هست. سعی کن آن ها را به دست آوری.
اول: می توانی کارهای بزرگی کنی، اما فراموش نکن دستی وجود دارد که حرکت تو را هدایت می کند و آن دست خداست!
دوم: گاهی باید از مداد تراش استفاده کنی، این باعث رنجش می شود، ولی نوک آن را تیز می کند. پس بدان رنجی که می برى از تو انسان بهتری می سازد!
سوم: مداد همیشه اجازه می‌دهد برای پاک کردن اشتباه از پاک کن استفاده کنی؛ پس بدان تصحیح یک کار خطا، اشتباه نیست!
چهارم: چوب مداد در نوشتن مهم نیست؛ مهم مغز مداد است که درون چوب است؛ پس همیشه مراقب درونت باش که چه از آن بیرون می آید!
پنجم: مداد همیشه از خود اثری باقی می گذارد؛ پس بدان هر کاری در زندگی ات مى کنى، ردی از آن به جا مى ماند؛ پس در انتخاب اعمالت دقت کن!

 انسان‌های دارای اعتماد به ‌نفس بالا چگونه رفتار می کنند؟

 از "مسئولیت" فرار نمی‌کنند. برای نمونه زمانی که با تاخیر به سرکار می‌رسند، ترافیک را بهانه نمی‌کنند.

از انجام "کارهای ترسناک" خودداری نمی‌کنند و اجازه نمی‌دهند ترس زندگی‌‌شان را دربرگیرد و مانع "تجربه" کردن امور جدید توسط آن‌ها شود که این امر باعث تقویت و پیشرفت شخصیت آن‌ها خواهد شد.

همواره در "راحتی و رفاه" بسر نمی‌برند. زیرا می‌دانند ماندن در این وضعیت باعث ناکامی در رسیدن به آرزوهایشان خواهد شد و در صورتی که بخواهند موفق شوند باید راحت طلبی را کنار بگذارند.

هرگز هیچ‌کدام از کارهایشان را به "زمان مناسب"، "شرایط مناسب"، "هفته بعد"، هر زمان که "وقت کافی وجود داشت" موکول نمی‌کنند. بلکه بر انجام اقدامات لازم در زمان مناسب تاکید دارند. 

تلاش نمی‌کنند بر دیگران "سلطه" یابند و به واکنش‌های منفی توجه نمی‌کنند. 

درباره مردم "قضاوت و پیش‌داوری" نمی‌کنند. زیرا آن‌ها با خودشان به حدی مهربان هستند که نیازی به این ندارند که برای احساس برتر بودن در غیاب اطرافیانشان به آن‌ها توهین کنند.

خودشان را با هیچ‌کس "مقایسه" نمی‌کنند و هرگز با هیچ کسی جز خودشان در گذشته رقابت نمی‌کنند.

اگر تنها ابزار شما چکش باشد، 

همه مسایل اطرافتان را بصورت میخ خواهید دید!
مهارت های خود را به ابزارهای بیشتری تجهیز کنید!

"ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ" ﻋﻀﻮﯼ ﺍﺯ ﺑﺪﻥ ﺍﺳﺖ. ﺩﺭﺳﺖ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﻓﻮﺭﺍ ﺑﻪ ﻓﮑﺮ "ﻗﻠﺐ" ﻣﯽ ﺍﻓﺘﻨﺪ ﻭﻟﯽ ﻣﻦ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻢ ﮐﻪ " ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ " ﺩﻧﺪﺍﻥ ﺁﺩﻡ ﺍﺳﺖ
ﺩﻧﺪﺍﻥ ﺟﻠﻮﯾﯽ ﮐﻪ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﺮﻕ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ ...
ﺣﺎﻻ ﺗﺼﻮﺭ ﮐﻨﯿﺪ ﺭﻭﺯﯼ ﺭﺍ ﮐﻪ " ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ " ﺁﺩﻡ ﺩﺭﺩ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ !
ﺁﺭﺍﻡ ﻭ ﻗﺮﺍﺭ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺁﺩﻡ ﻣﯿﮕﯿﺮﺩ !
ﻏﺬﺍ ﺍﺯﮔﻠﻮﯾﺖ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﻧﻤﯿﺮﻭﺩ، ﺷﺒﻬﺎ ﺭﺍ ﺗﺎ ﺻﺒﺢ ﺑﻪ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯽﻧﺸﯿﻨﯽ ...
ﺁﻥ ﻗﺪﺭ ﻣﻘﺎﻭﻣﺖ ﻣﯿﮑﻨﯽ ﺗﺎ ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯽ ﺭﺍﻫﯽ ﻧﺪﺍﺭﯼ ﺟﺰ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺩﻧﺪﺍﻥ " ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ" ﺍﺕ ﺭﺍ ﺑﮑﺸﯽ ﻭ ﺑﯿﺎﻧﺪﺍﺯﯼ ﺩﻭﺭ !بعد ... ﺣﺎﻻ ... ﺩﻧﺪﺍﻥ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﺭﺍ ﮐﻪ ﮐﺸﯿﺪﻩ باﺷﯽ، ﺣﺎﻟﺖ ﺧﻮﺏ ﺍﺳﺖ، ﺭﺍﺣﺖ ﻣﯽﺧﻮﺍﺑﯽ، ﺭﺍﺣﺖ ﻏﺬﺍ ﻣﯿﺨﻮﺭﯼ ﻭ ﺷﺒﻬﺎ ﺩﯾﮕﺮ ﮔﺮﯾﻪ ﺍﺕ ﻧﻤﯽﮔﯿﺮﺩ
ﻭﻟﯽ ...
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺟﺎﯼ ﺧﺎﻟﯽ ﺍﺵ ﻫﺴﺖ ،
ﺣﺘﯽ ﻭﻗﺘﯽ ﺍﺯ ﺗﻪ ﺩﻝ ﻣﯽ ﺧﻨﺪﯼ...

سارتردرباره میگوید:
‏‎شاید نتواند جلوی جنگ و خونریزی را بگیرد
‏‎شاید نتواند از مرگ یک کودک جلوگیری کند،
‏‎ولی میتواند کاری کند که دنیا به آن فکر کند

یه حرف حسابی:
بسیاری از ما دقیقا می دانیم  که باید مهارت ها و توانمندی های خود را توسعه دهیم, اما نمی دانیم از کجا باید شروع کنیم!
باور نکردنی است اگر بدانید بسیاری از افراد در مورد مسایل ملموس زندگی مانند سرمایه و نقدینگی  دچار توهم هستند!
 شناخت مبدا اولین گام هدف گذاری است.
اگر می خواهید تصمیمات جدید بگیرید
اگر از شغل خود ناراضی هستی
اگر رابطه عاطفی پر تنشی دارید
اگر اشتباهات تکراری مرتکب می شوید
 اولین گام این است:
            "بدانید کجا ایستاده اید؟"

اقتصادان و یکی از نظریه‌پردازان که در حوزه اقتصاد عملی مشغول فعالیت است، در مصاحبه‌ای با دادن توضیحات در خصوص نظریه تورم حاد، شرایط امروز ایران را در این خصوص تشریح کرده است. وی بر این باور است، در اوضاع کنونی اقدامات دولت در راستای بد‌تر کردن وضعیت تورمی در ایران است. مصاحبه وی شامل نکاتی قابل توجه است که خواندن آن هر مخاطبی را به اندیشه وامی‌دارد.

به گزارش «تابناک»، استیو هنک یکی از اقتصاددانان مشهور در حوزه بین‌الملل است که بیش از هر چیز در خصوص نظریاتش در حوزه سیاست‌های پولی معروف است. وی یکی از بزرگترین مشاوران دولت‌هایی بوده است که در دهه‌های گذشته درگیر پدیده تورم حاد بوده‌اند.

بنابراین گزارش، به تازگی استیو هنک در محاسباتش، بر این باور است که هم‌اکنون تورم حاد اکنون در ایران شکل گرفته و سقوط ارزش ریال، نمایانگر بروز این پدیده در اقتصاد ایران است.

وی در این مصاحبه گفته که ایران سه گزینه برای فرار از شرایط پیش رو و  پایان دادن به وضعیت تورمی خود و کاهش ارزش پول ملی دارد.

در ادامه متن مصاحبه وی با مجله ایران ریویو می‌خوانید:

پرسش: با توجه به این که ایران آخرین کشوری است که در جدول تورم حاد هنک ـ کروز قرار گرفته، می‌شود درباره این جدول و شاخص‌های آن توضیح دهید؟ چگونه زمان آغاز و پایان تورم حاد را محاسبه کرده‌اید؛ یعنی زمانی که برای محاسبه دو برابر شدن قیمت‌ها، رشد تورم و مانند آن به دست داده‌اید؟

پاسخ: جدول تورم حاد هنک ـ کروز، همه کشورهایی را که در تاریخ دچار تورم حاد شده‌اند، رتبه‌بندی کرده است؛ این رتبه‌بندی بر پایه بیشترین نرخ تورم ماهیانه بوده است. این جدول بر پایه تعریف فلیپ کاگان از تورم حاد است که می‌گوید: تورم حاد، پدیده‌ای است که طی آن در یک ماه بهای مصرفی کالا‌ها، دست‌کم ۵۰ درصد رشد داشته باشد.

در نتیجه، تورم حاد در خصوص یک کشور هنگامی آغاز می‌شود که در یک ماه تورم آن کشور بیش از ۵۰ درصد باشد. زمانی که تورم به زیر ۵۰ درصد نزول کند و برای مدت یک سال در آن محدوده بماند، تورم حاد به پایان خود رسیده است؛ برای نمونه، مجارستان در سال ۱۹۴۵ تا ۱۹۴۶ دچار تورم حاد بود که نرخ تورم ماهانه در سال ۱۹۴۵ به بیش از ۵۰ درصد و در سال ۱۹۴۶ به پایین ۵۰ درصد رسید. برای دوازده ماه آتی، نرخ تورم همچنان زیر ۵۰ درصد بود در نتیجه تورم حاد این کشور در آگوست ۱۹۴۵ آغاز و تا جولای ۱۹۴۶ ادامه یافت.

یکی از معضلات عمده در تعیین تورم حاد یک کشور، اندازه و حد نهایی تورم ماهیانه است. برای نمونه در سال ۲۰۰۹، الکس کوک و بنده، بنا به محاسباتمان به این نتیجه رسیدیم که در سال ۲۰۰۸، کشور زیمبابوه رشد نرخ تورم ماهیانه‌ای برابر با ۷.‌۹۶ * ۱۰^۱۰% داشته است.

درک این عدد مسلما مشکل است. در نتیجه من و نیک کروز تصمیم گرفتیم تا معادل نرخ تورم روزانه و زمانی را که لازم است تا قیمت‌ها به دو برابر افزایش پیدا کنند، نیز در جدول بگنجانیم. در نتیجه مشخص کردیم که زیمبابوه در اواسط نوامبر ۲۰۰۸ تورم روزانه‌ای برابر با ۹۸% را تجربه کرده است؛ یعنی قیمت‌ها هر روز و درواقع هر ۲۴.‌۷ ساعت دو برابر می‌شدند.

پرسش: یکی از مفسران اقتصادی در روزنامه دیلی تلگراف انگلیس، اشاره کرده است که تنها راه خروج از پدیده تورم حاد، تطبیق و به‌کارگیری یک پول جدید است، زیرا افراد اصولا اعتماد خود را به پول رایج از دست می‌دهند. آیا شما با این امر موافقید؟ لطفا توضیح دهید.

پاسخ: خب، باید بگویم که مفسر اقتصادی تلگراف، این مطلب را بر مبنای مصاحبه‌ای که با خود من انجام داده، گفته است. درواقع، بنده، بیش از هر اقتصاد‌دان دیگر در پایان دادن به پدیده تورم حاد در کشور‌ها نقش داشته‌ام؛ ده مورد از ۵۷ مورد تاریخی مندرج در جدول، درواقع، سه راه برای پایان دادن به پدیده تورم حاد وجود دارد.

نخستین راه، «دلاری کردن» خود به خودی دارایی‌هاست که طی آن افراد در یک کشور که دچار تورم حاد است، با فرار از پول رایج ـ که به شدت و سرعت در حال کاهش ارزش است ـ مجموع دارایی‌های خود را به دیگر ارزهای باثبات خارجی تبدیل می‌کنند، که الزاما دلار آمریکا نیست. در زیمبابوه در سال ۲۰۰۸ یک چنین اتفاقی افتاد و با عمیق‌تر شدن کاهش ارزش پول رایج، هر روز افراد بیشتری اقدام به تبدیل دارایی‌ها به دلار آمریکا می‌کردند تا اینکه سرانجام در سال ۲۰۰۹ بانک مرکزی زیمبابوه کاملا دلار این کشور را از اقتصاد به در آ‌ورد.

راه دوم، مطابقت هماهنگ شده با یک ارز خارجی است که به عنوان «دلاری کردن» رسمی دانسته می‌شود. این سناریو در کشور اکوادور به خوبی پیاده سازی شد. در آنجا من خودم یکی از مدافعان دلاری کردن بودم. البته اکوادور دچار تورم حاد نبود؛ اما پول رایج این کشور یعنی سوکر، در سال ۱۹۹۹ ۷۵% درصد ارزش خود را در قبال دلار آمریکا از دست داده بود. پس از آنکه این کشور سوکر را کنار گذاشت، تورم به یکباره و غیر منتظره کاهش پیدا کرد و شاخص‌های اقتصادی از منفی به سمت مثبت حرکت کردند.

راه سوم برای پایان دادن به تورم حاد، کاربست یک مقررات پولی با نرخ ارز ثابت است که به عنوان مدیریت ارزی تلقی می‌شود. بر پایه یک مدیریت ارزی سفت و سخت، پول داخلی، توسط یک ارز باثبات خارجی همچون دلار یا لیره استرلینگ، پشتیبانی می‌شود. بر این اساس، مدیریت ارزی، پول داخلی را با یک نرخ ثابت در قبال ارز پشتیبان، تبدیل می‌کند و این کار با مبنا قرار دادن پول رایج یا کاربست پول جدید در اقتصاد شدنی است. در هر صورت پول رایج، تبدیل به یک نمونه کامل از ارز پشتیبان خواهد شد.

بنده خود در راستای ایجاد یک سیستم مدیریت ارزی در کشورهای آرژانتین، بوسنی، استونی، لیتوانی و بلغارستان کمک کردم. همه این کشور‌ها پس از پیاده کردن مدیریت ارزی، کاهش تورم و رشد مداوم اقتصادی را تجربه کردند.

پرسش: آیا می‌توان گفت، تحریم‌های ناعادلانه به کاهش ارزش پول ملی ایران و ایجاد تورم در این کشور منجر شده و این که تحریم‌ها چگونه پول ملی ایران را تحت تأثیر قرار داده است؟

پاسخ: عوامل بسیاری ـ داخلی و خارجی ـ در کاهش ارزش ریال دخیل بوده است. یک توضیح نصفه و نیمه این که تحریم‌ها منجر به شوک عرضه‌ای در اقتصاد ایران شده که بر پایه آن عرضه بسیاری از کالا‌ها کاهش یافته و منجر به افزایش بهای کالا‌ها شده است. اما باید گفت، سیستم پیچیده یارانه‌ها در ایران، کنترل شدید سرمایه و نظام ارز چند نرخی این تأثیر را در بازارهای متفاوت تشدید کرده و گاه اثرات تورمی را افزایش داده است؟

اما عوامل بسیار دیگری نیز در بروز پدیده تورم حاد در ایران دخیل هستند. تقریبا در هر نمونه از تورم حاد یک عامل مشترک وجود دارد: انتشار بیش از اندازه پول. می‌دانیم که ایران تاریخ طول و درازی در گسترش و افزایش پایه پولی خود دارد؛ ولی متأسفانه داده‌های لازم برای تعیین عوامل پولی دخیل در تورم حاد ایران به آسانی در دسترس نیست. بانک مرکزی ایران برای مدت زمان زیادی است که گزارش‌های آماری مربوط به این موارد را منتشر نکرده است.

این نبود اطلاعات، شفافیت و اعتماد منجر به کاهش شدید تقاضا برای ریال شده است. با هر درجه از کاهش ارزش ریال، فروش آن نیز افزایش یافته است. به دنبال این وضع، افزایش شدید نرخ دلار در بازار موازی آمده است که منجر به یک تورم ناگهانی شده است.

پرسش: گویا یکی از دلایل کاهش شدید ارزش ریال در ایران، ناشی از عملیات روانی است که علیه آن صورت گرفته است. رسانه‌های غرب و اسرائیلی اغلب درباره احتمال بروز یک جنگ با ایران خبر داده‌اند و این امر به طریقی منجر به ایجاد اخلال در اقتصاد ایران شده است. آیا شما با این امر موافقید؟

پاسخ: در جایی که انتظارات مصرف کنندگان بر بهای کالا‌ها تأثیر‌گذار است، من با این فرض موافقم. ترس از اقدامات نظامی چیز جدیدی در ایران نیست؛ اما آنچه امروز در ایران می‌بینیم، یک ترس اقتصادی است. امروز ایرانیان نگران این امر هستند که تورم و ریال در حال سقوط، دارایی‌های آن‌ها را به نابودی بکشاند و توان آن‌ها را برای مصرف در آینده از ایشان بگیرد. برای مبارزه با این امر، آن‌ها اقدام به تبدیل دارایی‌هایشان به ارزهای باثبات (دلار آمریکا) و دارایی‌هایی نظیر طلا و فلزات گرانبها و همچنین املاک می‌کنند. این امر بازتاب خود را در افزایش بهای املاک و کاهش ارزش ریال در برابر دلار نشان می‌دهد.

افزون بر این، اکنون ایرانیان در پی انبار کردن محصولات بر پایه نیازشان هستند. این امر در پی انتظار برای افزایش بها در آینده، تقاضا برای کالا‌ها را افزایش داده است و فشاری برای افزایش قیمت‌ها به دنبال دارد. همان گونه که پیشتر گفتم، اکنون عرضه کالا‌ها نیز کاهش یافته است. در نتیجه ایران اکنون شاهد دو پدیده همزمان افزایش تقاضا و کاهش عرضه روبه‌روست که عاملی برای افزایش قیمت‌ها و مثلا تورم حاد است.

پرسش: آیا ارتباطی خاص میان تورم حاد و نوسانات نرخ ارز وجود دارد؟ دولت اعلام کرده که نرخ ارز رسمی را برای واردات کالاهای اساسی در نظر گرفته و برای سایر واردات وارد کنندگان باید از نرخ ارزی نزدیک به نرخ بازار آزاد استفاده کنند؛ آیا این می‌تواند علتی برای تورم حاد در ایران باشد؟

پاسخ: داستان تورم حاد در ایران مبتنی بر واگرایی و انشعاب نرخ ارز رسمی و بازار آزاد است؛ به این معنا که ارزش واقعی ریال بسیار پایین‌تر از آن چیزی است که دولت ادعا می‌کند. هرچند دولت با ارائه ارز دولتی به برخی از کالا‌ها، درواقع یارانه‌ای به آن‌ها می‌دهد، واقعیت آن است که اکنون ریال بسیار پایین‌تر از ارزش آن در سال ۲۰۱۰ است. در نتیجه اکنون مصرف کنندگان باید ریال بیشتری برای مصرف مقدار مشابهی از کالا‌ها پرداخت کنند و به دنبال آن قیمت‌ها افزایش یافته است.

این به آن معناست که کاربست اخیر نظام چند نرخی، خود موجباتی برای نگرانی است. این کار اشتباه برای کنترل هر چه بیشتر بر بهای کالاهای داخلی و مبارزه با تورم شکست خورده و همچنان در حال شکست خوردن است. نظام ارز چند نرخی ایران، منجر به بهای کاذب می‌شود که خود اقتصاد این کشور را به انحراف می‌برد. در نتیجه هر گونه نوسان در نرخ ارز بازار آزاد ـ و به تبع در سطح عمومی قیمت‌ها ـ با درجات متفاوت و در کالاهای متفاوت تشدید می‌شود. نتیجه نهایی آن است که مصرف کننده ایرانی دچار سرگیجه و بی‌اعتمادی می‌شود که خود، همان گونه که می‌بینیم، منجر به ترس و کاهش بیشتر ارزش ریال و بروز تورم حاد می‌شود.

پرسش: چه راهکاری برای وضعیت کنونی که ایران دچار آن شده است، وجود دارد؟ آیا نمونه مشابهی از این شرایط هست که کشوری که به بن بست رسیده، با راهکارهای سیاستمداران و دولتمردان از خطر نجات یافته باشد؟ برای ایران چگونه ممکن است تا از این شرایط نجات پیدا کند؟

پاسخ: من سه راهکار برای برون رفت از تورم حاد پیشنهاد داده‌ام: دلاری کردن خود به خودی، دلاری کردن رسمی و در پیش گرفتن یک مدیریت ارزی؛ گویا، در کوتاه مدت دولت ایران هیچ کدام از این راهکار‌ها را در دستور کار خود ندارد. درواقع، اکنون دولت در ایران در حال بد‌تر کردن شرایط و تأثیرات سقوط ارزش ریال است.

اقتصاد ایران برای سال‌ها به وسیله انحصار دولت، نظام کنترل قیمت‌ها و طرح اقتصادی شبه شوروی، آسیب دیده است. در نتیجه، ایران همواره تورم افزایشی را تجربه کرده است و نتوانسته از ظرفیت‌های رشد اقتصادی خود بهره گیرد.

در نتیجه راهکار بحران اقتصاد ایران از مسیر دولتمردان و سیاستگذاران نمی‌گذرد، بلکه باید از مسیر بازار آزاد و رقابتی بگذرد.